زیبا نوشته های خلاق دانش اموزان هشتم در گسترش مثل راه رفتن کبک و کلاغ

 

 ضرب المثل:کلاغ می خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد راه رفتن خودش را هم فراموش کرد

 

 

 

نوشته ی سیده زهرا نوربخش هشتم دو

 

کلاغ چندروزی بودعاشق کبک قهوه ای رنگ شده بودومی خواست با او ازدواج

کند. بنابراین باپدرش به خواستگاری خانم کبک رفت.

خانم کبک که خواستگارهای زیادی داشت ازجغدو پرستو و فاخته برایش غیرباوربود که 

کلاغی به خوداجازه دهد که ازاو خواستگاری کند،بنابراین خانم کبک تصمیم گرفت که

به کلاغ بگویداگرتوانست راه رفتن خودرادرست کندوکبک هاراه بروداوباکلاغ ازدواج می

کند.

کلاغ به لانه یشان برگشت هرروزصبح به کبک ها نگاه می کردوسعی می کردکه مثل  آنهاراه برودهمه می گفتند:اودیوانه شده وبه اجدادکلاغ برخورده بودکه می خواست

یکی ازآنهاراه رفتن خودرافراموش کندوازروی کبک هاتقلیدکندتااین که یک روزکلاغ به

دیدن کبک رفت.

کبک گفت:حالاچندقدمی راه بروولی تاکلاغ آمدراه بروددیدکه مانندروزهایی شده است

که بچه کلاغ بودونه تنها راه رفتن خانم کبک را یاد نگرفته بودبلکه راه رفتن خودش را هم

فراموش کرده بودوفهمید که هرکس بایدباکسی مثل خودش ازدواج کندوهرگز نبایدبه

خاطرازدواج رفتاروچیزی که دراجدادش رواج است رازیرپابگذارد.

 

ازآن به بعداین ضرب المثل بوجودآمدکه به کلاغ می خواست راه رفتن کبک رایادبگیردراه رفتن خودش راهم فراموش کرد.

 

 

 

 

نوشته ی حورا  مقصودی هشتم شش

 

 

روزی روز گاری  کلاغی با بال و پر سیاه  در دشتی مشغول گشت و گذار بود

و برای خود تفریح می کرد.کلاغ همان طور که در دشت راه می رفت نگاهی

به بالای سر خود انداخت و ناگهان شاهینی را برفراز آسمان دید که به

سرعت به سمت مقصد خود که شکاری بود برای سیر کردن یک روز او در حال حرکت بود.

کلاغ که سرگرمی خاصی نداشت تصمیم گرفت به دنبال شاهین برود،پس

بال های خود را گشود و به دنبال شاهین اما با فاصله از او حرکت کرد.

از آن بالا صید صیاد ماهر را دید،صید او یک کبک زیبا و دلفریب بود با بال و پر

های سیاه و سفید زیبا و نوک و پاهای قرمز رنگ که نظر هر کلاغی را جلب

میکرد و کلاغ ما هم از این قاعده مستثنی نبود.

کبک در کنار دریاچه به آرامی و خرامان خرامان قدم بر می داشت و هر از چند گاهی با ناز فراوان به پشت سر خود نگاهی می کرد و دوباره به راه رفتن خود ادامه می داد.چنان قدم برمی داشت گویی روی خط مشخصی راه می رود و هرگز نباید از مسیر خط منحرف شود.

کلاغ سیاه در یک نگاه شیفته و دلداده ی او شد و حس کرد که جان او در خطر است پس به سرعت از کنار شاهین گذشت و خودرا به کبک رساند و سریعاً به او هشدار داد.

کبک به کمک کلاغ عاشق از خطر شکار شدن توسط شاهین در امان بماند و

در فکر جبران کمک کلاغ بود.

از سوی دیگر کلاغ ما در فکر یار بود اما راه رفتن زشت و ناموزون خودش اورا

از بیان کردن حسش باز می داشت.او واهمه داشت تا مبادا در نظر کبک زیبا

و خوشرو که به این زیبایی قدم بر می دارد کلاغی با پاهای زشت و شیوه ی راه رفتن ناموزون جلوه کند.

پس به فکر چاره افتاد و پس از چند روز تصمیم خود را این گونه گرفت که

سعی کند راه رفتن خود را مانند کبک کند و هنگامی که قادر شد مانند کبک با ناز راه برود پیشنهاد خود را بیان کند.

پس از آن هر روز به دشت میرفت و در پشت بوته ها مخفی می شد و راه

رفتن کبک را با دقت می نگریست و بخاطر می سپرد تا در خلوت خود با آموخته هایش تمرین کند تا به نتیجه مطلوبی برسد.

در سوی دیگر داستان کبک هم علاقه ای متقابل به کلاغ پیدا کرده بود و

سعی داشت محل زندگی او را بیابد تا بتواند هر روز و هر روز کلاغ را

ببیند،غافل از اینکه کلاغ دنبال راهی است برای جلب توجه او.....

 

پس از گذشت یک هفته کلاغ با آموختن نکات زیادی توانست تا حدودی راه

رفتن خود را مانند راه رفتن کبک کندو با ناز و خرامان خرامان راه برود.

صبح روز بعد کلاغ بسیار خوشحال بود چون می خواست به دیدار معشوقش برود و از او درخواست ازدواج کند.

بعد از گذراندن دو ساعت روبروی آینه و آراسته کردن خودش به سمت دشت

به راه افتاد و همان طور که تمرین کرده بود با ناز فراوان به سمت کبک

رفت.کبک که متوجه کلاغ شده بود توانست او را بشناسد اما کلاغ حال دیگر

کلاغ گذشته نبود و به شیوه ای متفاوت راه می رفت.

کبک داستان ما عاشق و شیفته ی کلاغ گذشته شده بود و با این کلاغ غریبه بود.

بعد از اینکه کلاغ نزد او آمد و از ابتدای داستان عاشقی خود تا حال که با

تلاش فراوان توانسته بود این گونه راه برود را گفت و گفت و در آخر نظر او را درمورد خودش پرسید.

کبک که تا آن لحظه در سکوت به حرف های او گوش می داد شروع به صحبت کرد:

«ای کلاغ !من نیز از روز اولی که مرا نجات دادی دل به تو باختم و شیفته ی

تو شدم و تو را همان طور که بودی دوست داشتم اما تو مرا به خوبی

نشناختی و فکر کردی که من فقط به ظاهر اهمیت میدهم؛در صورتیکه من تو

را با همان راه رفتن به شیوه ی قبلی هم دوست داشتم و حال از تو

می خواهم  که بدانی خداوند هر موجودی را به شیوه ای آفریده که در نوع

خود منحصر بفرد است؛پس هیچگاه سعی نداشته باش که از خداوند گله

کنی و شکایت داشته باشی که چرا خصوصیتی را داری و هیچ گاه در زندگیت

از دیگران تقلید نکن چون کسی که در زندگیش از دیگران تقلید کورکورانه می کند به مرور زمان شیوه ی زندگی خودش را هم فراموش میکند.»

پس از گفتن این حرف ها کلاغ به معنی و مفهوم حرف های کبک پی برد و 

سعی کرد مثل گذشته راه برود اما همان طور که  کبک گفته بود راه رفتن

خودش را هم فراموش کرده بود،ولی از آنجائیکه عشق او به کبک زیاد بود

بالأخره بعد از مدت نسبتاً طولانی توانست راه رفتن گذشته ی خود را به یاد

آورد و از نکته ها و نصیحت های کبک استفاده کند و آن دو در کمال آرامش زندگی مشترک خود را آغاز کردند....

 

 

نوشته ی زینب فهامی هشتم شش

 

 

در جنگلی زیبا و سرسبز و وسیع یک خانواده کلاغ در مجاورت یک خانواده ی کبک

زندگی می کردند که هر دوی این خانواده ها دو دختر مجرد و دم بخت داشتند. ولی  عکس یکدیگر یکی خواستگارهایش زیاد و دیگری بدون خواستگار بود.

کبک که زیبا بود و خرامان و با ناز راه می رفت دل همه ی اهالی جنگل را برده بود و بر

عکس آن هیچ کس به کلاغ که راه رفتنش زشت و نا ‌متوازن بود توجه نمی کرد. تا این

که روزی از روز ها کلاغ که حسادت چشمش را کور و گوشش را کر کرده بود تصمیم گرفت نزد کبک برود و از او راه رفتن بیاموزد.

این خبر مثل بمبی که با ترکیدنش با سرعت همه جا را ویران می کند به سرعت در همه جای جنگل رسید و به گوش جغد دانا رسید.

 

جغد دانا که دلسوز اهالی جنگل بود و به آن ها مشاوره می داد، تصمیم گرفت نزد کلاغ برود و او را، راهنمایی کند.

سپس عزمش را جزم کرد و به لانه ی خانواده ی کلاغ رفت و به کلاغ دختر گفت که این

کاری که تو می خواهی انجام دهی اشتباه است و حتما در کار خداوند صلاحی بوده

که تو را این گونه آفریده. هیچ کار خدا بی حکمت نیست و تو حق نداری در نعمتی که

خدا به تو داده دست ببری و آن را تغییر دهی. توهمیشه باید شاکر خداوند باشی. هیچ

یک از آفریده های خدا زشت نیستند و اگر کسی تو را به تمسخر گرفت بدان که او موجودی جاهل است و به او اعتنایی نکن.

کلاغ که گوشش به این حرف ها بدهکار نبود و یک گوشش در و گوش دیگرش دروازه

بود فردای آن روز به خانه ی کبک رفت و از او خواست تا به او راه رفتن زیبا و خرامان

خرامان را یاد بدهد.

کبک نیز پذیرفت و به او گفت که از فردا نزدیک رود بیاید تا در آنجا کلاس های خصوصی

خود را برگزار کنند. کلاغ نیز که

/ 7 نظر / 69 بازدید
فائزه

واقعا وبلاگ عالی دارین موفق باشین[لبخند]

یه هشتمی دارای امتحان ترم دوم انشا

واقعا عالی بودند ممنونم لطفا اگر زمانی موضوع انشا ما این بود اگر انشایم شییه شما شد حلالم کنید .ممنون*بازم تشکر[خرخون]

ب

عالی بود

ماهان

خوب بود[متفکر]

محمدرضا

علی بودند

محمدرضا

توپ توپ

واقعا عالی خانم بیات