قصه ی مورچه ی سیاه

 قصه ی مورچه ی سیاه:

                          

اتل متل یه مورچه /

قدم می زد تو کوچه /

اومد یه کفش ولگرد /

پای اونو لگد کرد /

مورچه ی پا شکسته راه

 نمی ره نشسته /

 با برگی پاشو بسته /

نمی تونه کار کنه /

دونه ها رو بار کنه /

تو لونه انبار کنه /

مورچه جونم تو ماهی /

عیب نداره سیاهی /

خوب بشه پات الهی!

/ 6 نظر / 30 بازدید
شیرین عسکری لمجیری

سلام خیلی به توان دویست وسه قشنگ بود ولی منظورتون؟

پریساسقایی

بسیارزیباودوست داشتنی،دقیقامنویادبودن شماسرکلاس درس انداخت دوستدارشما شاگردشما قربانyou

عطیه خالوئی

بعضی ها واقعا این کارو می کنند اما ما نه[دلقک]

حدیث شاهی

به شعرنمیاد

میوسا 2/10

جالب بود[تایید] اما خدا مورچه ها رو انقدر کوچیک آفریده که بعضی اوقات پیش میاد اما معمولا نه از روی عمد[افسوس][افسوس][افسوس][افسوس][اوه] ولی واقعا مورچه ها چرا انقدر کوچیک اند [سوال]

س

_:سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقب الدار _:عليكم السلام بفرماييد "_:الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصـــل الی معـــــدن العــــظـمـــه و تصیر ارواحنا معلقه بعز قدســـک" _:حااااالتون چه طوره؟