خاطره ی معلّمی من(1) این دیگه معلمی چی چیس؟

این دیگه معلمی چی چیس؟

 

اولین باری که ما را برای کارورزی و کسب تجربه در محیط کار به عنوان دانشجو معلم قرار بود به روستا ببرند گفتند می خواهیم شما را به اردو ببریم.بچه ها اول خوشحال شدند بعد فهمیدند که قرار است با یک تیر به دو نشان بزنند هم اردو هم سرکلاس رفتن برای تدریس در حضور همه.

بچه ها هم به جای کارورزی می گفتند:کار زوری!

قرار شد به کوهپایه و هرندو جبل و...برویم.

با اون همه فنونی که بهمون یاد داده بودن تا حین برخورد با شاگردان انجام دهیم فکر کرده بودیم چیزی نبود که ندونیم .

اساتید کاملا مجرب و دانایی داشتیم.هم از نظر علمی هم از نظرآموزش فن معلمی.

یادش به خیر استاد فن معلمی ،روزی که قرار بود به عنوان کارورزی ما را به روستا ببرد،گفت: بچه ها من امیدوارم وقتی می روید سر کلاس شاگردان یه سوالی از شما بپرسند که بلد نباشید.

گفتیم استاد!چرا نفرین می کنید؟

او در حالی که لبخند می زد،گفت: نفرین نمی کنم .این را می گویم تا خودشناس شوید.فکر نکنید همه ی معلمی همین بود که در کلاس گذراندید.بقیه اش به تلاش و کسب تجربه ی خودتان بستگی دارد...

همه ی این خاطرات را در دفتری که برای گزارش روزانه داشتم یادداشت کرده ام.گاهی مواقع برمی گردم به گذشته تا بدانم چه کرده ام؟

چند ماه بعد ...

به طور رسمی به عنوان معلم وارد محیط مدرسه شدم. قرار شده بود به سه روستا بروم...

پس از مدتی خدمت به اصفهان منتقل شدم ...

احساس می کنم خداوند همیشه در وجودم ذوق و شوق فن شریف معلمی را افزون می کند.خداوند همیشه به این بنده ی ناچیزش یاری رسانده است تا در انجام این کار سخت و طاقت فرسا که با روح و روان فرزندان عزیز ایران اسلامی ارتباط دارد،شرمنده نشود.

از اول کار تا کنون هیچ گاه از دیدار دانش آموزان عزیز این مرز و بوم به ستوه نیامدم و لحظه ای از حضور در این سنگر،پشیمان نشده ام.اگر قرار بود از نو به خدمتی مشغول شوم باز هم  در این مسیر قدم برمی داشتم.این منتی است از جانب پروردگار منّان به این بنده ی ناچیزش.   "هر لمحه مرید نفحاتش هستم."

 

خاطرات معلّمی(با گویش اصفهانی)

 

یه بار همون اولا که رفته بودم مدرسه ی جدید، زنگی اول اومدم که برم تو کلاسی سیّم .یوهوی دیدم دو تا شاگردی هرکول استرسدمی دری کلاس وایسادند و به من نیگا میکونن. خواسم برم تو کلاس.دیدم از جاشون تکون نیمی خورنتعجب .

مام تازه کار و ... دیدم با اینا باید مثی خودشون بلکی بیتر از خودشون باشم.سرمو بالا کردم و تا اومدم حرف بزنم یکیشون گفت:

شوما معلمین؟! ناراحتگفتم این طوری میگن! چشمکتا اینو گفتم یکیشون زودی جیم شد.

اون یکی دیگه که هنو دمی در وایساده بود مات و حیرون به من نیگا می کرد.قهر

تو این لحظه تموم اون چیزایی که اساتید تو کلاسا بمون یاد داده بودن از فوت و فنا را تو چن ثانیه تو ذهنم مرور کردم دیدم این مورد جدید بود و تو هیش کلاسی در بارش گفته نشده بود.گریه

وختی تو حال و هوا خودم که فک میکردم هنو شاگردمدرسم بودم عادی بودن.تا یادم اومد که فعلنده معلم شدم به خود اومدم ...دیگه کم کم داشتم جوش میووردم. چش تو چشاش اینداختم و بشش گفتم: برو کنار ! میخام رد شم.    عصبانییه دفه خیلی غیری منتظره و مظلومانه سلام کرد و رف کنار و دوید تو کلاس و زودی نیشس سری جاش.تعجب

منم دنبالش رفتم تو و دری کلاسو بسّم.عینک...

تا داشتم بسم الله و مناجات الهی هب لی را می خوندم بچا دری گوشی هم پچ پچ کردن که معلمی دینیس.یکی یکی کتاب دینیاشونو از تو کیفشون درآوردن.مژه

بعدش رفتم روتخته بسم الله نوشتم که پچ پچا عوض و دوگز شد که نه بابا معلمی خطس تا رومو برگردوندم دیدم کتابای هنرا  و دفتر نقاشیا دارد درمیاد.چشم

یه کم شروع کردم اولش از علتی مدرسه اومدنو اهمیتی درس و بحث و دانشمندا ی بزرگ گفتن که یکی چند نفر کاغذ رد و بدل میکردن که ما که همون اولش گفتیم معلمی تاریخس.هیپنوتیزم

خلاصه ماس تو کاسه! اون روز کفشی ورزشی هم پوشیده بودم تا اومدم بگم که من معلمی ...یه دفه یکی از بچا گفت خانوم اجازه !شوما معلمی ورزشین؟خمیازه

گفتم اجازه بدین تا بوگم .من معلمی فارسیم.لبخند

تا اینو گفتم بچا شوروع کردن هر هر خندیدن و کتاب فارسیارا  گذاشتن رو نیمکتا .خندهنیشخند  زبانخنده  قهقهه    قهقههخنده

خلاصه یه ساعتی از کلاس گذشته بود که  یه کم از سالی قبل دوره کردیم تا مطالب یادشون بیاد و .. تازه فهمیدم کاری سختی پیشی رو دارم و این بچا وم از اون بچان!

نزدیکیای زنگ بود که دیگه کتاب فارسیا جمع شد و رفت تو کیفا. منم تکلیفی جلسه بعدا دادم. 

یه دفه همونی که دمی دری کلاس وایساده بود و وقتی ما رو تلف کرده بود، بلند شد و  گفت ببخشین خانوم می تونم یه سوالی بپرسم؟سوال

با خودم گفتم بیبین نتیجه گوش دادن به درس اینس که شاگرد ازد سوال بوپرسد بازم به این یکی .اوناشون که کاری نداشتن. باریکلا به این. دارد ازش خوشم میاد . درسس اولش وختی مارو تلف کرد اما حالا میرزد با سوالی که می پرسد ...تشویق

گفتم بوگو عزیزم .هر چی سوال داری بپرسلبخند

خودشا لوس کرد و گف که خا...نو..م شوما معلمی چی چی هسین؟! وقت تمامآخ

زنگ خورد و رفتم تو دفتری مدرسه .مدیر گفت کلاس چی طور بود؟ گفتم:عا...لی!

معاون گفت:با اونیکه دمی دری کلاس بود،چی کار کردین؟از اون شاگردای خوبی کلاس و مدرسه سا.  برا مدرسه افتخارآفرینس.خیلی زود مطلبا میگیردا تعجب

یه ژست فرزانگی متفکرگرفتم و گفتم بــــــــــــــله ازین جور بچا  وم هسّن مهم اینه که بدونیم چی جور بـــــــــاشون رفتار کونیم.

با پوز خندی که فقط لجی آدما در میورد گفت : آ....ره میدونم! وقتی منو پشتی سرت دید رف تو کلاس!از خود راضی

منو میگوی ...خیال باطلخیلی کلافه شدم آخ   کلافه

خودمو نیگرداشتم نفهمد رودس خوردم و با خودم گفتم: حالا وقتشس که یه خورده از زبانی زیبای ادبی و مجاز و کنایه و ایهام برای تسلای خاطرم استفاده بوکونم.اگی منظورمو نفهمید که چی چی میگم،معلومس که فقط میخاد دیپلمات بازی در بیارد و الکی معلمای جدید التأسیس و مظلومی مثی بنده و امثالی بنده را بچرخوند...

خلاصه خدمتتون عرض میکردم .سرمو برگردوندم و بشش گفتم:بنازم به این جذبه و اقتدارت ! راس میگویندا! دیدم بچه سری کلاس از اول تا آخر هر چی گفتم یاد میگرفت و آخری کلاسم درسشو خوب جواب داد!  یول

خانوم شوما معاونی نمونییین! دروغگو

احساس کردم حرفمو باور کردس...

رف یه لیوان چای ورداشت و یه قولوپ خورد و (مثی این که خیلیم داغ بود چون چشاش سرخ شد اوه) آخگفت خجالتم ندین.  اما شوما تازه کارا فعلن صفر کیلومترین باید بیین پیشی ما تجربه کسب بوکونینافسوسخیال باطل

 

 

بای بای

 

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فهیمه

جالب بود ولی کم بود[قهقهه]

س

خيليييييييي خوشم اومد واقعا جالب بود[شوخی]

[خنده]

نجمه

خیلی جالب بود ممنووووون[عینک]

فرزانه

خوب بود بعضی جاها نامفهوم بود بیشترش کنید

فرزانه

[دلقک]

م ه ل ا

سلام.ازین خاطره ها باز هم بنویسید. خیلی زیبا وجالب بود ممنون

نرگس

خیلی جالب بود ... بازم از این خاطر ها بنویسید[تایید] تا مهر دیگه خدانگهدار[خداحافظ]

...

خانوم رمز عبور خاطرات معلمی 2 چیه؟[تعجب]

...

ببخشید همون چیه؟ مگه همون رمز اولی که اون روز دادین نیست؟ اگه هست چرا من هر چی می زنم میگه رمز عبور صحیح نیست؟