خاطرات معلمی من( وقتی به اجبار معلم حرفه و فن شدم!)

در روستا که بودم یک روز به من تدریس حرفه و فن را دادند.

گفتم : آخه من که رشته ی تحصیلی ام ...

گفتند :نه ! شما نباید سخت بگیرید ما اگه معلم حرفه و فن داشتیم که به شما نمی

 گفتیم.این هم یک جور همکاری حساب می شود .دیگه بفرمایید بروید سر کلاس!

رفتم سر کلاس .بچه ها خیلی خوشحال شدند که بالاخره بعد از مدتی از سال گذشته

،چشمشان به جمال دبیر حرفه ای و صاحب فن افتاده و حالا تا می توانند باید از وجود پر

 وجود او بهره ها ببرند و قدر این نعمت بدانند تا به مصیبتی دچار نشوند.مسکینان

دانسته بودند که معلمان از تلاش و پرسش های شاگردان کیف عالم برند و همه عالم به

 یک پرسش بجای شاگرد نخرند!

از خوش وقتی این جانب آن بود که تا آن روز یکی از بچه های اهل هنر (قالی

بافی.بافندگی.خیاطی...) سرپرست شده بود وآموزش هایی به یاران داده بود و چه

خوب بود اگر تا اخر سال از او بهره می گرفتند تا از کسی  چون من که مدتهاست دست به سوی میل بافندگی و کاغذ الگو و پارچه و متر نیازیده!

 

پس از سلام و حال و احوال،متوجه شدم که همگی دانش آموزان چشم به دهان ما دوخته اند و آماده اند برای دوزندگی و بافندگی!

هر چه بچه های شهری علاقه مند بودند به حفظ و خواندن و تئوریسین، بچه های روستا مشتاق عمل و اجرا بودند.

گفتم: خوب امروز باید چه می کردید ؟

همه ساکت بودند .همان ارشد کلاس و آموزگار افتخاری بنام "مریم" بلند شد و با نهایت

 فروتنی  با همان لهجه ی زیبایش که برایم کمی نامفهوم بود،گفت:

خانوم ، مو  امروز باید کولو  ببافیم. (یعنی کلاه بافی)

گفتم: خب شروع کنید.

یکی گفت : خانوم بعضیا بلد نیستند اولشو شروع کنن.چه جوری ته میندازن؟

با خود گفتم: "ای مادر ،کجایی که یادت به خیر.من که تو مدرسه هر چه بافتنی داشتم

 ،زحمتش را به تو می دادم.این هم نتیجه ی عدم خودکفایی در دوران زندگی تحصیلی! حالا چه کنم؟"

بهش گفتم : خب عزیزم ، حالا می یام بهت می گم.ولی بهتره برا این که وقت هدر نره

مریم هم از ان طرف کلاس شروع کنه و هر کی راهنمایی می خواد بهش بدهد.

مریم با خوشحالی از جا پرید . با چشمانش از من تشکر کرد که باز هم به او اعتماد

کردم و نانش را آجر نکردم. ولی قبلش گفتم: مریم ،برای این که مطمئن شوم درست یاد

می دهی مجبورم اول ببینم چه طور ته می اندازی.

گفت : باشه خانوم.

بعد سر سه سوت ته انداخت و من به یاد آوردم آن هنگام  که مادرم چنین می کرد و من می دیدم!

گفتم: آفرین، حالا برو و کارت را شروع کن.

من هم از طرف دیگر شروع کردم.

پس از مدتی که بافتند . من بدون توجه به این که شاید کسی کند دست و دیگری تند دست باشد،یک باره به همه دستور دوم را دادم...

ــــ خب بچه ها ،شروع کنید به کور کردن .(این یکی از فنون بافتنی به خوبی یادم بود.) یعنی دو تا یکی کردن؛در این حالت بافته ی شما جمع و شبیه کلاه می شه .

و آن نازنینان بدون چون و چرا شروع کردند به دوتا یکی کردن و در اصطلاح: کور کردن.

مدتی بعد...

کم کم صدای بعضیها بلند شد...

ـــ   خانوووووم، وای ! این که شکلی کولو (کلاه)نشده.

ــــ    خاااانوم از ما مثلی تنبک شده!

بعضی هم با خوشحالی می گفتند : از مو  کولو شده. مو یاد گرفتم!

گفتم : آن هایی که بافتنی هاشان کلاه نشده بیان پیش میز .

بچه ها یکی یکی اومدند. ازنفر اول گرفتم و شروع کردم تا ان جایی که لازم بود شکافتم.

گفت:اااا... خانوم نش...کافین!

گفتم : عزیزم، مثل این که شما زود شروع به کور کردن کردی.حالا برو و به وقتش دوتا یکی کن!

مات و مبهوت رفت و نشست.

گفتم :نفر بعد!

دیدم نفر بعدی در کار نبود. متوجه شدم خودشان دارند بافه های خود را می شکافند و با خود می گویند :چه قدر شکافتنش راااحته.خانوم!

گفتم: مریم جان،برو ببین مشکل چیه که بافت یک کلاه ساده این قدر طول کشید.

ـــ  چشم خانوم!

رو به بچه هه گفتم: شما تا حالا  چند تا پوشاک بافته اید؟

با نهایت تعجب دیدم که بیشترآن ها شال و دست کش و ژاکت خودشون را نشون می دادن که خودمون بافته ایم.

گفتم: پس چرا؟...

با سادگی تمام گفتند: خانوم ما نمی دونستیم کولو این قدر سخته!

گفتم : تازه، امروز می خواستم منگوله ی سر کلاه را هم  آموزش بدهم که وقت نشد.

یکی گفت که مگه این کولو بچه بود؟ مو فکر کردیم کولو مردونس!

یکی دیگه گفت: خانوووم شما از ما راضی بودین.دفعه ی دیگه می آیین سرمون.نکنه رفتین دیگه نیاین.

گفتم من که از شما  بـــ...لـ...ه!

اما من معلم حرفه و فن نیستم  ولی چون معلم ندارین باید بیام سرتون.

گفتند:پس معلم چی چین؟

گفتم:ادبیات

( و با خود گفتم: الان است که باید همه ی این کلاه ها رابر سر خود بگذارم!)

بر خلاف انتظار ،بیش از اندازه خوشحال شدند و گفتند :شما دو تا معلمین. چه قدر چیز بلدین !!

به هر حال آن روز گذشت و خوش بختانه از جلسه ی بعد یک معلم حرفه و فن کشف شد و بچه ها را سامان داد.

/ 0 نظر / 6 بازدید