گذر رودخانه (نوشته ی یسنا، دانش آموز پایه ی نهم یک)


  سرعت رودخانه بالا بود،نگرانی و دغدغه در چهره ی شفاف و زلالش موج میزد.بی صبرانه و عجولانه در پی آن بود تا خود را در آغوش گرم مادر ببیند.

  قطرات آب دست به دست هم داده و سنگ های خرد و بزرگ،تنه های چوبی و ساقه های نرم را با تمام قدرت زیر پا می فشارند.

همچون مجنونی که همه جا را به دنبال محبوب خود می گردد و می گرید، می جوشد و می خروشد.

  ‌اما گاه گاهی همین مجنون دیوانه، حیوان تشنه ای را سیراب می کندو پژمرده گلی را عافیت می بخشد و اگر همین آب به زمین تشنه ای برسد که در آن هزاران دانه دست به دعا شده اند تا در لبانشان رگ های سبز امید جوانه بزند ، لبخند زیبایی را به طبیعت هدیه می کند.

   یک دنیا سخن ،یک سبد پر از مهربانی را می توان در دل این رودخانه ی جاری دید چرا که بهانه ای است برای رسیدن به معبودی بی پایان که آغاز هستی را چه زیبا در پایانی بی انتها بر بوم نقاشی به تصویر می کشد.

  در عمق جانم هزاران پرسش... .

به دنبال جوابی قانع کننده بودم که ناگهان سهراب، آن مرد نازک اندیش مهربان ،با کلامی گرم و دلنشین پاسخی به پهنای رودخانه ،در ذهنم مجسم کرد:

آب را گل نکنینم 

      شاید این آب روان 

               می رود پای سپیداری

تا فروشوید اندوه دلی...


با سپاس از یسنا

/ 0 نظر / 95 بازدید