ادامه ی متن ناتمام زیر را کامل کنید.

 

قصه نبود!

یه روز یه نامه  از یه دانش اموز به دست یه معلمی رسید. چندصفحه بود معلم اول فکر کرد این یه قصه است که شاگردش توی یه مجله خونده و خوشش اومده حالا از روش نوشته .اما کمی فکر کرد و با خوندن بعضی جملات  یه خاطراتی از گذشته به یادش اومد دوباره رفت و اون نامه را از اول و با دقت خوند و...متوجه شد قصه نیست بلکه یه گزارش حاله .چقدر  هم قشنگ نوشته شده بود. صاف و ساده و صمیمی. معلم با خودش فکر کرد که واقعا چقدر زود دیر میشه .چرا از همون اول سال این نامه دستم نیومد . دست کم کمش یه فایده اش این بود که قلم و بیان اون شاگرد مورد تشویق قرار می گرفت . وشاید تو کلاس انشا از دریچه ی دیگه به اون می پرداخت.اون معلم نمیدونست چه طور میتونه با اون شاگرد درباره ی نامه صحبت کنه اما یه جوری که بچه های دیگه هی نخوان سین جیمش کنن .معلم دلش می خواست از اون دانش اموز بخواد که براش توضیح بده که چرا... اخه تو که اصلا به من ...  یعنی فکر میکنی من ...بالاخره تصمیمش را گرفت و ...

/ 14 نظر / 49 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یگانه

یک سوال حالا این قصه واقعی ؟من اگه جای معلم بودم هیچ وقت با دانش اموز مستقیم حرف نمیزدم

من اگه جای اون بودم اصلا باهاش رابطه ای برقرار نمی کردم که ....

ghazal

Badan baham doost mishan dg ? [پلک]

حدیث شاهی

اخرش چی شد

نسیم

فهمیدی به منم بگو... بیشتر این این ماجرا ها آخر ی ندارن

میوسا 2/10

خیلی کنجکاوم بدونم آخرش چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[سوال] میشه خودتون به جای ماها بنویسین آخرش چه اتفاقی می افته؟؟؟؟[سوال][تعجب]

آزاده

بابا یه سال از این نوشته گذشته ! آخرش چی شد ؟ اصلا واقعیت داشته ؟خیلی کنجکاوم .

یعنی واقعی است؟شما چی کار می کردین؟

مریم

من این نوشته رو خیلی دوست دارم ...بهم انرژی میده

معصومه هاشمی زاده

سلام همکار عزیزم .خیلی خوشحال و ذوق زده ام که با سایت شما آشناشدم .ممنون از مطالب خوب و تامل برانگیزتون. موفق باشید.