اشک شوق (نوشته ی زینب دانش آموز هشتم5)

ابر غمگین بود

از خیلی وقتها تنها مانده بود

می گریست...

اما نه آرام آرام...

او می خواست کسی صدای گریه هایش را بشنود

راه می رفت و می گریست

ولی ناگهان در جای خود ایستاد

چشمانش درشت شد و لب هایش باز 

باز و بازتر...

دیگر ناراحت نبود 

آری! اشک هایش را می دید که بر سر کودکی می ریزد

کودکی که تنها سر بر دیوار نهاده

ابر دیگر افسرده و غمگین نبود...

ابر، خود را در کنار دیگری خوشحال دیده بود

حال باز هم گریه می کرد

ولی نه مانند قبل

ابر، اشک شوق می ریخت بر سر کودک

تا او را با ترنم باران خوشحال کند

کودک سرش را بلند کرد و به آسمان نگریست

لبهایش را آرام آرام گشود

لبخند شادی وجودش را فراگرفت

حالا، ابر هم می خندد

و نمی خواهد هیچ گاه به صدای خنده هایش پایان دهد

آری!ابر دیگر گریه نمی کند...

او قاه قاه می خندد تا غنچه ی لبخند کودک بشکفد

images?q=tbn:ANd9GcQZDrhwHDNSc62mlynNp2-pKAS0KWXQri3gZwJeggkdzhodRMAjyw



(نوشته ی زینب را با اجازه ی خودش کمی ویرایش کردم. سپاس از متن خوبتان)

/ 2 نظر / 33 بازدید