خاطرات معلمی من ( 2) (همه ساکت بودند ناگهان خری...)

خاطرات معلمی من همه ساکت بودند ناگهان...

 

سال های اول کار معلمی برای هر معلمی می تواند  خاطره انگیز باشد.

...من را فرستادند به یکی از کلاس ها .وارد کلاس شدم و طبق اصولی که معلمان تازه وارد با دانش آموزان جدید دارند پس از معرفی خودم از دانش آموزان خواستم یکی یکی خودشان را معرفی کنند.بچه ها شروع کردند به معرفی خودشان.من هم فقط به تصاویر آنان نگاه می کردم  تا مانند آن همکارم در روستای ... نشوم که  روز دوم کارش در کلاس می نشیند و لبخند

پس از هر دقیقه ای یک نفر وارد کلاس می شود و به عنوان دانش اموز پشت نیمکت می نشیند.دفتر حضور غیاب درست حسابی هم که نبوده است. بنابراین خودش شروع می کند یکی یکی اسامی جدید الورود ها را وارد دفتر کند.

حالا هر کس هر اسمی که دلش می خواسته با فامیلی های عجیب غریب می گفته و ان بیچاره هم می نوشته و نزدیکی های زنگ متوجه می شود از داخل حیاط سر و صدای مدیر  می اید تعجب

وقتی در را باز میکند می فهمد والدین بچه ها از روستای ...و روستای... آمدند دنبال بچه هایشان که این ها بی اجازه دوست داشتند بیایند سر کلاس این خانم.وقتی خانم معلم برمی گردد تو کلاس که با آنان برخورد کند می بیند جمعیت کلاس کم شده! دانش آموزان می گویند خانوم اجازه بچه ها از پنجره رفتند!شیطان

حالا حواسم جمع بود که تصاویر را در حافظه ی کوتاه ثبت کنم .بچه ها یکی یکی خودشان را معرفی می کردند و من بدون توجه به نامشان و یا معدل و معلم سال قبل و ...به خودشان توجه داشتم.ناراحت

معمولا در روزهای اول بچه ها جدی تر از بقیه ی روزهایند.اما جالب بود که یکی از آن ها وقتی خواست  خودش را معرفی کند بر خلاف بقیه اول ایستاد کمی مکث کرد لبخند بر لب شروع به صحبت کرد و بعد هم ایستاده بود تا اجازه ی جلوس به او داده شود.از ادبش خوشم آمد.تشویق

به هر حال زنگ اول سپری شد .پس از استراحت در دفتر که البته به آشپزخانه شبیه بود تا دفتر مدرسه وارد کلاس دیگری شدم.

این گروه از بچه ها هم برایم جدید بودند و باید مراسم معارفه انجام می شد.این سمت کلاس به طرف باغی بود که  محل استراحت چارپایانی چون الاغ و گاو و گوسفند و بز و از این قبایل بود!

حالا ما گفتیم باغ، شما خودتان بهتر متوجه می شوید که یکی دو سه طبقه از باغ پایین تر بود.گفته بودن باغ که جذب معلمان عاشق گل و سبزه ای چون بنده و امثال بنده کنند!

 

   خجالتحالا ما رفتیم در کلاسی که دیوار به دیوار باغه!  ورود به کلاس همان و استشمام رایحه ی دل انگیز و کاملا طبیعی فضولات حیوانی و از بوی دلاویز آن مست شدن همان!

رنگ از رخسار آن همه عطر خوشبوی نایاب گلهای یاس و رز که قبل از آمدن به مدرسه به سراپای وجودم آمیخته بودم  در یک لحظه در برابر بوی ناخوش خران و گاوان پرید و من در تحیری عمیق وارد کلاس شدم.خواب

بچه ها برپا شدند و با سلام نشستند .با لبخندی پاسخ دادم. همه ساکت و آرام بودند. پس از چند لحظه سکوت سرد حاکم بر کلاس، ناگهان صدای ناهنجار الاغی از پشت پنجره مرا از آن تحیر خارج کرد.

وقت تمام

بچه ها خندیدند و خندیدند . خندهخندهخندهلبخندزباننیشخندخندهلبخندقهقههصدای قهقهه ی بعضی ها و ولو شدنشان روی زمین کلاس برایم خنده دار تر از هر چیزی بود قهقهه

و من هم  با آنان خندیدم به همه چیز ؛ به کلاس مجاور باغ!به رایحه ی دل آنگیز عصاره ی گلهای باغ!به آوای خوش صاحب باغ! به قهقهه های دانش اموزان پاک وبی آلایش و به خودم که بالاخره از تحیر درآمدم!

پس از مدتی خواستم معارفه را شروع کنم گفتم این آواز خوانی ها  ساعت و زمان هم دارد یا ممکن است در حین تدریس و یا پرسش و...مزاحمت ایجاد کند.یکی از بچه ها گفت :نه خانوم اجازه! امروز اتفاقی این طوری شد.پشت اینجا باغ و چمنه.این زبون بسته ها را نیاوردند اینجا باشند .در طویله ای  وا بوده حیوونا بیرون اومدن ...  یکی دیگه از بچه ها حرفش را کامل کرد و گفت : بعد خره چمن دیده خوشش شده!  و دوباره بچه ها زدند زیر خنده.

خیالم راحت شد .پس واقعا باغه.

با خودم گفتم: نکنه این الاغ درازگوش یه روز بخواد بی اجازه وارد کلاس بشه ؟ خب بشه. می دونی اون وقت چی کار می کنم بهش میگم  برو دفتر ازمدیر یه برگه ورود به کلاس بگیر همین جور سرتا پایین ننداز بیا تو مگه خری؟اگی نه فردا با مامانت بیا!منتظر

معارفه را شروع کردیم.ناگهان دیدم یکی از بچه ها چهره اش آشناست.با خودم گفتم این که تو همین کلاس قبلی بود! با آرامش و مکث بلند شد و با لبخندی که به لب داشت خودش را معرفی کرد. تا اجازه نشستن گرفت نشست.

دیدی بالاخره تجربه ی دیگران را شنیدن به درد می خورد؟ از ان کلاس دوباره آمده در این کلاس.حالا هم اگر به روی خودم نیاورم با خودش می گوید این معلم که اول سال نتواند شاگردش را بشناسد وای به آخر سالش! بگذار لیاقت یک تازه معلم را ثابت کنم.

     عینکژستی گرفتم و گفتم  توکه ساعت قبل هم در آن کلاس بودی .دوباره این ساعت در این کلاس چه می کنی؟ تا آمد بگوید که...بچه ها گفتند خانوم اجازه بازندهاون یکی خواهر دوقلویش است .مدیر جدایشان کرده تا معلما اشتباهشون نکنند.                  جل الخالق!همه ی حرکات و سکناتش با خواهرش یکسان بود.

با خودم گفتم مدیر با این کارش باز هم نتوانسته کمکی به من بکند .بماند!دل شکسته

/ 4 نظر / 7 بازدید
عادله

معلمی هم چه دردسر هایی داره.

نرگس

[قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه] بابا بی خیال معلمی

پیکاسو داوینچی

اتفاقا کیف میکنی همش برنامه زنده رو انتن

زهرا

خیلی جالب بود[لبخند][لبخند][نیشخند][نیشخند][مغرور][مغرور]