داستان بر پایه ی مضمون ضرب المثل : کلاغ می خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد...(نوشته ی فاطمه دانش آموز پایه ی هشتم )

ساناز دختری بود با چهره ای معمولی و معصومانه . روزی در حال پیاده روی در خیابان بود. در راه به چهره ی افرادی خورد که غرق در آرایش بودند. گاه این چهره ها چنان عجیب بودند که نمی توانست زن یا مرد بودن آنها را هم

تشخیص بدهد ! و همین تعجبش را بیشتر بر می انگیخت همان طور که به افراد مختلف نگاه می کرد به فکر فرو رفت و غرق خیالهای بیهوده شد. ناگهان در ذهنش خودش را با آنان مقایسه کرد. او آینه ای از جیبش بیرون آورد و به چهره ی بی آلایش و ساده ی خود نگاهی انداخت و بعد دوباره نگاهی به زنان آرایش کرده ی خیابانی انداخت چنین به نظرش آمد که انگار آنها زیبا تر و جذاب تر از او بودند.ساناز با خود گفت:

«بهتر است من هم کمی از آنها یاد بگیرم زیرا که آنان بسیار زیباتر و جذاب تر از من هستند». ...

و همین شد که پایش به مغازه ی لوازم آرایش فروشی باز شد. او انواع و اقسام لوازم آرایش را با کمترین قیمت خریداری کرد و بعد به خانه رفت. او سعی کرد خودش را مانند زنانی که در خیابان دیده بود آرایش کند. هرچه که اطرافیان او را نصیحت می کردند و به او می گفتند این کار تو اشتباه است و چهره ی ساده و بدون آرایش تو بهتر و زیباتر است گوشش به این حرف ها بدهکار نبود....

سرانجام بعد از چند بار تمرین توانست به صورت خود رنگ و لعابی بدهد. او که از این موضوع بسیار خوشحال شد تمام سعیش را کرد تا در این کار پیشرفت کند و تمام روز را به آرایش کردن می گذراند و دیگر آن چهره ی ساده و معصوم را کسی به یاد نداشت بعد از گذشت مدتی از این کار برایش تکراری و خسته کننده شد از طرفی متوجه شد که دیگر پولی برای خرید لوازم آرایش ندارد بالاخره مجبور شد عادت آرایش کردن را کنار بگذارد. اما وقتی صورت بدون آرایش خود را در

آینه دید بسیار وحشت کرد. زیرا که دختر در آینه هیچ شباهتی به ساناز گذشته نداشت. صورت آن دخترک به

خاطر استفاده ی نابجا از لوازم آرایش بسیار زشت و پر از کک و مک شده بود . چشمانش گود رفته و سیاه شده بود. او که دیگر هیچ شباهتی به ساناز گذشته نداشت بسیار اندوهگین شد و نصیحت دیگران را به یاد آورد که همیشه سعی می کردند او را از این کار بازدارند اما او با لجبازی همه چیز را از دست داده بود و حالا دیگر نه آن صورت گذشته را داشت و نه در نظر دیگران، آن دختر بی آلایشی که رخسارش یادآور خوبی و نیکویی بود و نه ...

سپاس از فاطمه دانش آموز هشتم پنج


/ 0 نظر / 36 بازدید