قصه نبود!

یه روز یه نامه  از یه دانش اموز به دست یه معلمی رسید. چندصفحه بود معلم اول فکر کرد این یه قصه است که شاگردش توی یه مجله خونده و خوشش اومده حالا از روش نوشته .اما کمی فکر کرد و با خوندن بعضی جملات  یه خاطراتی از گذشته به یادش اومد دوباره رفت و اون نامه را از اول و با دقت خوند و...متوجه شد قصه نیست بلکه یه گزارش حاله .چقدر  هم قشنگ نوشته شده بود. صاف و ساده و صمیمی. معلم با خودش فکر کرد که واقعا چقدر زود دیر میشه .چرا از همون اول سال این نامه دستم نیومد . دست کم کمش یه فایده اش این بود که قلم و بیان اون شاگرد مورد تشویق قرار می گرفت . وشاید تو کلاس انشا از دریچه ی دیگه به اون می پرداخت.اون معلم نمیدونست چه طور میتونه با اون شاگرد درباره ی نامه صحبت کنه اما یه جوری که بچه های دیگه هی نخوان سین جیمش کنن .معلم دلش می خواست از اون دانش اموز بخواد که براش توضیح بده که چرا... اخه تو که اصلا به من ...  یعنی فکر میکنی من ...بالاخره تصمیمش را گرفت و ...





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٤ | ۳:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.