داستان شیرین و فرهاد (1)                                           

خسرو و شیرین یکی از زیباترین داستانهای حکیم ادب فارسی نظامی گنجه ای است.                                                                        

در ادامه به بخشی از این داستان (آشنایی فرهاد با شیرین و نگرانی خسرو)اشاره می کنیم:

بر طبق روایت نظامی آغاز آشنایی فرهاد با شیرین از این قرار است:

"خورش همیشگی شیرین شیر بود اما چون پیرامون قرارگاه او همه خرزهره می رویید،چوپانان گله ها را به جاهای دور می بردند و شیر آوردن بر خدمتگاران او دشوار شده بود.شیرین پیوسته در اندیشه ی این کار بود تا این که شاپور،نقاش و خدمتگار مخصوص خسرو با او گفت برای حل این مشکل،مهندسی فرزانه و استاد بنام فرهاد را می شناسد که در چین هر دو شاگرد یک استاد بوده اند و فرهاد چنان است که:

به پیشه دست بوسندش همه روم                به تیشه سنگ خارا را کند موم

شیرین از این خبر شاد می شود و روز دیگر شاپور فرهاد را به سراپرده و قصر شیرین می برد.

شیرین از فرهاد خواست اگر بتواند از جایگاه گوسفندان تا قصر او یک دو فرسنگ در درون سنگهای سخت جویی بتراشد که چوپانان ازآن جوی شیر به کاخ جاری کنند،مشکل او آسان شده است.

سخنان شیرین و دلنواز شیرین،فرهاد را عاشق و شیفته ی او کرد:

ز شیرین گفتن و گفتار شیرین                شده هوش از سر فرهاد مسکین

سخنها را شنیدن می توانست              ولیکن فهم کردن می ندانست

زبانش کرد پاسخ را فرامشت                  نهاد از عاجزی بر دیده انگشت

وقتی فرهاد از اندیشه ی شیرین آگاه شد به چابکی به کار پرداخت.عشق نیز نیروی آن مرد توانا را افزون کرده بود.در مدتی کوتاه سنگها را در هم شکافت و جویی چنان که شیرین خواسته بود پدید آورد.

شیرین که از تلاش شگفت انگیز فرهاد آگاه شده بود خود از قصر بیرون آمد تا به دیدن حاصل کار آید.بر دست و هنر او آفرینها گفت و آن گاه گوهر های گوشوار خویش را بگشود و با پوزش فراوان به فرهاد بخشید.فرهاد آن گنج با ارزش را گرفت و نثار قد شیرین کرد.

از آن پس شب و روز فرهاد از سوز عشق و دوری با غم و زاری می گذشت تا یکی از نزدیکان درگاه به خسرو خبر داد که عشق فرهاد به شیرین ،داستانی و زبانزد مردم شده و به همین دلییل فرهاد را صحرا را گرفته و پریشان و سرگردان شده است:

دلم گوید به شیرین دردمندست  

بدین آوازه آوازش بلندست

هراسی نز جوان دارد نه از پیر

نه از شمشیر می ترسد نه از تیر...

کند هر هفته بر قصرش سلامی

شود راضی چو بنیوشد پیامی

خسرو از یک سو خوشحال بود که معشوق او (شیرین) چنین دوست داشتنی و دلخواه است که حسنش همه را مجذوب می گرداند و از طرف دیگر از این که رقیب دیگری برای خود پیدا کرده رشک و غیرت بر او غلبه کرد و ناراحت شد.

خسرو با نزدیکان خود جلسه ای محرمانه گرفت و به مشورت پرداخت که با این رقیب چه کند؟ اگر او را به حال خود گذارد که هر چه می خواهد بکند کار خسرو تباه می شود و اگر خون او را بریزد بی گناهی را کشته است.

بنابر این تصمیم گرفت تا او را با نقشه ای از میان بردارد...."



موضوعات مرتبط: فرهاد , شیرین , خسرو , حکیم نظامی

تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢٢ | ۸:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()