لبخنداز مولانا جامی حکایت کنند که روزی شاعر پرداعیه ای در مجلس ایشان گفت :"چون به حج رفتم و به خانه ی کعبه رسیدم دیوان شعر خود را به تیمن و تبرک به حجر الاسود مالیدم."

جامی فرمود اگر در آب زمزم می مالیدی بهتر بود."

لبخندروزی شاعری مهمل گو در حضور ایشان به خودستایی گفت:"دیوان کمال و حافظ و صد کلمه ی امیر المؤمنین را جواب گفته ام"

جامی گفت:"خدا را چه جواب خواهی گفت؟"

لبخندشاعری که تخلص و نام شعری "مزید" را برای خود انتخاب کرده بود، روزی در جمع حضار می گفت که من لعنت بر" یزید" را حرام می دانم .

جامی گفت: لعنت بر "یزید" و صد لعنت بر "مزید"!

لبخنداز مولانا جامی حکایت کنند که در هنگام جوانی برای تحصیل علم با جمعی از جوانان هم وطن خود از خراسان به بخارا رفت.روزی آن جماعت از راهی می رفتند شاعری از ظرفا "خاکی "تخلص می کرد.به طنز گفت:"کجا می روند این خران خراسانی؟"

جامی گفت:" می روند تا خاکی نرم در بخارا جست و جو کنند و بر آن بغلتند".



موضوعات مرتبط: لطایف جامی شاعر قرن9

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٧ | ٦:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()