قصه ی غاز و قوی سفید

 

دریا صاف و آبی بود. خورشید نور ملایم خود را بر پهنه ی بی کران دریا گسترده بود گروهی از غازها به بازی در آب سرگرم بودند. غاز بیمار هم در میان آنان به تازگی می توانست بازی و تفریح کند. او هر از گاهی با بی میلی و شکاکانه به پندهای قوی سفید گوش می سپرد تا بتواند زندگی را ان طور که زیباست ببیند و دردها و سختی های ان را به چیزی نگیرد.

این بار هم به خاطر حرف های دلسوزانه قوی سفید بود که با شادی در آب جست و خیز می کرد.

در کرانه ای دیگر قوی سفید آرام و موقر به دوست خود می نگریست. غاز بیمار خود را به قوی سفید رساند و با اعتراض گفت: از این ضعف و ناتوانی خسته شده ام  تا کی می خواهی بگویی هر چه هست خیر و نیکی برای توست و سختی به پایان می رسد و...

مردی به کنار دریا آمد و بسته ای را باز کرد و نان ریزه های فراوان را به سوی اب پرتاب کرد. دسته ی غازها به سرعت به سوی نان ریزه ها شنا کردند و برای به دست آوردن و خوردن ان بر سر و کله ی هم می زدند و دعوا می کردند.

غاز بیمار اندوه وار به قو گفت:  اگر می توانستم به سرعت انان حرکت کنم اگر بیماری و ضعف نداشتم به جای ان مه اکنون پیش تو باشم و پندهای ابلهانه ی تو را گوش کنم در جمع انان بودم و از ان نان ریزه ها می خوردم. برایم جالب است بدانم تو که تندرست هستی چرا به جمع انان نمی روی و از این فرصت اسفاده نمی کنی ؟  نکند دلت به حال من سوخته است؟ بهتر است بدانی از ترحم اصلا خوشم نمی آید. من که پیش تو هستم از سر اجبار است. من نمی خواهم با تو باشم...

قوی سفید بی آن که پاسخ بی ادبی های غاز را بدهد و یا غم و اندوهی از گفته های او در دل داشته باشد، سربرگرداند و آرام به سوی دیگر دریا شناور شد.

 

لحظه ای دیگر غاز بیمار سر و صدای نابهنجار غازها را شنید. او بسیار متعجب شد و قتی که دید دوستانش به طور دسته جمعی در تور آن مرد گرفتار شده اند و راهی برای گریز ندارند. مرد آن ها را به سوی خود کشید و بعد یکی یکی آنان را از تور جدا می کرد و با چاقوی الماس گون خود طوقی خونین بر گردن آن غازها ترسیم می کرد. وقتی صدای ملتمسانه ی آخرین غاز هم خاموش شد،مرد  گردن همه ی غازها را به یک دست گرفت و کشان کشان از ساحل،دور شد.

غاز بیمار که اشک از چشمان اندوهبارش جاری بود به فکرفرورفت ودر حالی که ندامت و پشیمانی در چهره اش موج می زد با تمام توان به سوی قوی سفید حرکت کرد. قوی سفید همچنان که آرام به آسمان می نگریست؛ غاز بیمار را با شادی و بدون آزردگی خاطر پذیرفت.

   فردای آن روز، سر و صدای غازهای مهاجرتازه از راه رسیده، غاز بیمار را از خواب بیدار کرد. احساس کرد دیگر درد و بیماری و ناتوانی در تن او وجود ندارد . غاز دیگر بیمار نبود .می توانست به راحتی و با شتاب زیاد در آب جست و خیز کند .

      غاز بالهایش را باز و بسته کرد و برای پرواز اماده شد.بسیار خوشحال بود. سربرگرداند تا با قوی سفید سخن بگوید. از این که پندهایش چقدر خوب و موثر بود.از این که این بیماری و سختی زود گذر و حتی به خیر و صلاحش بود. از این که باید بیشتر شکیبایی و بردباری نشان می داد. از این که گاهی بی ادبانه قوی سفید را با سخنانش آزار می داد.از این که...

 

اما هر چه گشت اثری از دوست مهربانش نیافت. گویی هرچه فریاد می زد صدایش در دریا غرق می شد.

 او می خواست فقط یک بار دیگر او را ببیند. فقط یک بار !

 حال فقط در اندیشه بود تا به یاد آورد ان چه قوی مهربان بارها به او گفته بود.

 

 

    

 



موضوعات مرتبط: قصه ی غاز و قوی سفید , می خواهم با تو باشم , داستان کوتاه

تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢٤ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()