انشای" نگین":

وقتی با تو حرف می زنم

وقتی با تو حرف می زنم یک انرژی خاص و آرامش بخشی به من منتقل می شود . آن روزها که تازه به سن تکلیف رسیده بودم شور و شوق زیادی برای حجاب و نماز و آشنایی با دین داشتم اما بعد از گذشت زمان و آشنایی با آدم های متفاوت با خود می گفتم چه اشکالی دارد که کمی از موهایم بیرون باشد یا چه اشکالی دارد که من هم آستین های لباسم را بالا بزنم یا آرایش کنم ؟ همین افکار باعث شد از باید های مهم اخلاقی فاصله بگیرم و بشوم یک دختری بی بندوبار و خیابانی گاهی حالم از خودم به هم می خورد اما من باز هم راه خود را در پیش داشتم خانواده ام مرا طرد کرده بودند و اهمیتی به وجود من در خانه نمی دادند .

یک روز که در خیابان ها پرسه می زدم صدایی چندان آرام و دلنشین شنیدم .

این چه صدایی است ؟ معنی این کلمات عربی چیست ؟ گویی کسی صدایم می زد

نگاه کردم دیدم که همه از مرد و زن پیر و جوان به سمت خانه ای بزرگ و زیبا اما ساده و بی ریا می روند چرا من با این صدا نا آشنا هستم ؟

این قدر خود را در کثافت های این دنیا غرق کرده ام که بویی از مرام و معرفت ، خدا و خداشناسی نمی برم دوباره به خود آمدم و آن صدا را شنیدم نمی دانم چه شد که خود به خود پاهایم به طرف صدا کشیده می شد . چرا نسبت به این صدا کشش دارم ؟ چرا حال و هوایی وصف ناپذیر پیدا کرده ام .

وقتی وارد آن خانه شدم زن ها و دختر ها چادر هایی سفید و گل دار بر سر کرده بودند و برای لحظه ایی خاص آماده می شدند برای چه اینقدر شوق نماز خواندن دارند ؟ برای چه خوش حال هستند ؟ چرا من نباید اینقدر شاد باشم ؟

تصمیم خود را گرفتم ابتدا به طرف وضوخانه رفتم مدت ها بود که وضو نگرفته بودم ولی با دیدن دیگران وضویی گرفتم وقتی صورتم را به قصد وضو شست و شو می دادم حس طراوت داشتم .

آنگاه که دستان راست و چپ خود را مسح کردم حس لطافت داشتم . در آن لحظه که دست راست را بالا بردم و مسح سر را کشیدم گویی که تمام اندیشه ها و افکار شیطانی از ذهن و وجودم دور شد و در لحظه ی خم شدن و مسح کردن انگشتان پاهایم تصمیم گرفتم دیگر با این پاها به مکان هایی قدم بگذارم که آنجا خدا باشد نه شیطان

به طرف صف نماز رفتم و چادری برداشتم و بر سر کردم به هر زحمتی بود خود را به صف نمازگزار ها رساندم ایستادم و آرام مانند دیگران دست هایم را تا گوش هایم بالا بردم و به نیت نماز الله اکبر گفتم

امام جماعت شروع کرد به خواندن حمد و سوره حال دیگر آرام شده ام .

چه حس خوبی است گوش سپردن به آن کلمات و با خدا حرف زدن !

 

 


 


موضوعات مرتبط: زیبا نوشته ها ی دانش آموزان , انشای نماز , وقتی با تو حرف می زنم

تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۱٥ | ۳:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()