غزل شماره (2)

1.بوی گل و بانگ مرغ برخاست

 

هنگام نشاط و روز صحراست

فراش خزان ورق بیفشاند

 

نقاش صبا چمن بیاراست

ما را سر باغ و بوستان نیست

 

هر جا که تویی تفرج آن جاست

 5.در روی تو سر صنع بی چون

 

چون آب در آبگینه پیداست

چشم چپ خویشتن برآرم

 

تا چشم نبیندت بجز راست

هر آدمیی که مُهر مِهرت

 

در وی نگرفت سنگ خارا ست

نالیدن بی‌حساب سعدی

 

گویند خلاف رای داناست

 10.از غرقه ی ما خبر ندارد

 

آسوده که بر کنار دریاست

 

 

 

 

 



موضوعات مرتبط: بوی گل و بانگ مرغ برخاست , غزل سعدی بوی گل وبانگ مرغ برخاست

تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٢٠ | ٥:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()