به نام خدا

انشای سارا محمودی

کلاس : هشتم {ج}

 

موضوع : صحنه ی ورود موش به خانه

 

 

 

وای خدایا !این فاضلاب کار دست ما داده چرا هیچ کس نمی اید به داد این محله برسه چرا این مردم انقدر بی معرفتن چرا ؟

دارم از بو خفه میشم اصلا نمیتونم غذا بخورم و بخوابم همش دور صورتم رو با یک روسری گرفته ام و سفت از پشت روسری رو

 دور گردنم پیچوندم که اون بوی خفه کننده به مشامم نرسد *

اصلا یه وضعیه بسکی این روسری رو در دهن و بینی ام پیچوندم دارم نفس کم میارم و خفه میشم وای خدای من همینو کم داشتم روم رو میبرم سمت کاناپه میبینم این موش توی خونه ی ما چیکار داره

انقدرجیغ زدم که داشت حنجره ام پاره میشد اما ازشانس بدی که ما داشتیم هیچکس توی خونه نبود

همه ی خانواده ام برای خرید به بیرون رفته بودند فقط میخواستم بزنم خودم رو

 بکشم چون موشه خیلی خیلی کثیف " نحس و حال بهم زن بود فقط تنها کاری رو کردم و به ذهنم رسید همین یه کار بود

کسی نبود که به من بگه اخه یعنی انقدر عقل نداری که میخوای دست به این وسیله بزنی ؟ گاز کپسول اتش نشانی رو برداشتم و پمپ گاز رو باز کردم و به سمت موش کثیف و نحس گرفتم

تا چند لحظه دلم براش سوخت بدبخت فقط دو تا چشماش پیدا بود و جونش کلا

 سفید شده بود که یکدفعه چشمم خورد به چشمای مظلومش اما متاسفانه دلم براش سوخت ناگهان دیدم موشه دو تا پا داشت و دو تا هم قرض

 گرفت که   الفرار  ...

سردرد شدید گرفته بودم چون در حدود دو ساعت بود که فقط دنبال این موش می دویدم اما نمیتونستم بگیرمش

حالم بد شده بود که یکدفعه یک شوک خیلی خوب  بهم وارد شد

مامانم اومده بود داخل خانه که یکدفعه جیغش رو از توی حیاط شنیدم .دویدم سمت مامانم  

داشت با جارو دنبال موش بدبخت می دوید و هی میزد روش داشتم فقط غش می کردم از خنده پهن شده بودم رو زمین و مثل این لاک پشت ها که رو لاکشون خوابیده بودند دست و پا میزدم

صدای فریاد مامانم و میشنیدم که می گفت : اگه دستم بهت نرسه موش مزاحم می دونم باهات چی کار کنم

مامان نفس نفس میزد  و رنگ صورتش مثل گچ شده بود دستش رو روی زانوی خود گذاشت

بعد از چند دقیقه نشست کف زمین و گفت : اینا دیگه کم داشتیم از کجا پیداش شده

من به سمت مادرم دویدم و بهش گفتم : مامان شما نگران نباشید من خودم می دونم باهاش چیکار کنم .

 

 رفتم داخل اتاقم و نقشه ای کشیدم برای بیرون اوردن موش از خانمان یا کشتن ان .

رفتم از مغازه ی اقا عباس چند تا تله ی موش خریدم و بردم داخل خانه تازه به فکر افتادم که پنیر نداریم

با عجله و دوان دوان به سمت بقالی اقا اصغر رفتم و گفتم ببخشید میشه یک بسته پنیر به من بدهید

اقا اصغر به جای اینکه به من پنیر بده شروع کرد به احوال پرسی فقط میخواستم بزنم لهش کنم داشت حرفشو ادامه می داد که یکدفعه داد زدم:

اقا اصغر من عجله دارم همه هم خوب هستیم اقا اصغر با ترس و لرز شدید به من پنیر رو داد ومن هم با عجله پول را به او دادم و با سرعت جت به خانه برگشتم سم موش

 قبلا خریده بودم و از قبل داشته بودیم کمی از سم ها را به پنیر زده بودم و به تله گذاشتم و تله هارا تا جایی امکان داشت گذاشتم

 

 جمعیت موش ها در خانه ی ما زیاد بود فکر کنم به جز خونه ی ما دیگه این اطراف خونه نبود  و الا ...

 

شب شد بچه موش بوی پنیر رو شنید و اومد به سمت تله

وقتی که پنیر رو خورد و همون جا در جا مرد *

دلم حال اومد وقتی خبر مرگ بچه موشه به گوششون رسید با سرعت جل و پلاسشون رو جمع کردند و دمشون را روی کولشان

 گذاشتند و فرار کردند*

 

 

دلم شکسته تر از شیشه های شهر موشهاست                                        شکسته باد موشی که این چنین  می خواست              



موضوعات مرتبط: زیبا نوشته ها ی دانش آموزان , انشای صحنه ی ورود موش به خانه کلاس هشتم , صحنه ی ورود موش به خانه

تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٢ | ٦:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()