زیبا نوشته های دانش اموزان در کلاس انشا و مهارت های نوشتاری

 


همان طور که می دانیم در کتاب آموزش مهارت های نوشتاری پایه های هفتم وهشتم بخش هایی با عنوان:حکایت نگاری و مثل نویسی آمده است که باید در هر دو مورد به گسترش موضوع و باز نویسی  متن(شاخ و برگ دادن به نوشته و حفظ انسجام آن) پرداخت.

این تلاش در کلاس انشا و در حضور دوستان در فضایی آرام همراه با سکوت و تفکر انجام می شود.

نگارش های زیر حاصل اندیشه و تفکر دانش آموزان خلاق کلاس انشاست. البته نوشته های دیگر دوستان در روز های دیگر در وبلاگ ثبت خواهد شد.

 


حکایت نگاری صفحه 32 انشای هشتم


اصل حکایت از گلستان سعدی:

مردکی را چشم درد خاست پیش بیطار (دام پزشک) رفت که دوا کن بیطاراز آنچه در چشم ستوران(چارپایان) می کرد در دیده ی او کشید و کور شد.حکومت(شکایت) به داور بردند.

گفت: "بر او هیچ تاوان (جُرم) نیست؛اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی". 

 

 

 

گسترش حکایت با قلم دانش آموزان خلاق به شکل زیبا

 

نوشته ی زینب فهامی هشتم شش


مردکی ساذه لوح و ناقص العقل به نام حیف نون روزی در چشمش گرد و غبار رفت و او

گوش پاک کنی را که روز قبل هنگامی که از حمام آمده بود،استفاده کرده بود ، داخل

چشمش کرد و چشم درد گرفت وکاسه ی  چه کنم چه کنم دستش گرفت.

سپس کمی فکر کرد و گفت باید نزد چشم پزشک بروم. او با امید بهبود درد چشمش

شال وکلاه کرد و از خانه بیرون رفت

نا این که فرد سفید پوشی را دید و به گمان آن که

دکتر است نزد او رفت. سپس از مرد سفید پوش شغلش را پرسید و مرد سفید پوش

در جواب به دکتر گفت که من دامپزشک هستم.

حیف نون با خودش گفت حیوان ها چشم دارند من هم چشم دارم. همه ی ما را نیز

خدا آفریده پس تفاوتی میان من و حیوانات در علاج چشم درد نیست بنابراین از

دامپزشک خواست تا دارویی را که برای گاو و گوسفندان استفاده می کند برای او نیز

تجویز کند تا بهبود یابد. دامپزشک هم غافل از همه جا دارویی را در چشم حیف نون

ریخت و او به جای بهبود برای همیشه چشم از دیدن تصاویر این دنیا بست و کور شد.

 حیف نون پیش قاضی رفت و داد و هوار کرد که بیطار مرا کور کرده است.

قاضی گفت کار او این است که اگر کسی به او مراجعه کرد او را درمان کند و همیشه

حیوانات را پیش دامپزشک می برند و گناه از او نیست بلکه اینجور که از شواهد

پیداست تو خود را هم رده ی خری فرض کرده ای و پیش بیطار رفته ای ،غافل از این

که :

کار هر کس نیست خرمن کوفتن            گاو نر می خواهد و مرد کهن

برای علاج چشمانت به دامپزشک مراجعه کرده ای . قاضی به عنوان حسن ختام

گفته هایش رو کرد به حیف نون و گفت تا این لحظه از عمرت خری بوده ای و مثل خران

زندگی کرده ای از الآن نیز تا انتهای عمرت همانند موش کور زندگی کن و ضمن تنوع،

تجربه ی جدیدی کسب کن.

حیف نون مابقی عمرش را سپری کرد و عمرش به پایان رسید و روز محشر به پا شد.

ندا آمد که همه ی حیوانات به بهشت بروند.

حیف نون هم دنبال حیوانات دیگر راهی بهشت شد که ندا آمد :

حیف نون تو چرا می روی؟ حیف نون جواب داد هه!!! زرنگی؟؟!! تا توی دنیا بودم بهم

می گفتن خر ؛حالا که به اینجا رسید شدم آدم؟!

دوباره ندا آمد که تا حالا این قدر قانع نشده بودی. بهشت بر تو گوارا باد ای حیف نون خر!!!

 

 

 

 

 

داستان شیرین عقلٍ فراتر از هوش از زبان خودش

 


(به زبان گفتاری)

 

 

روزی که داشتم مثل همیشه در کوچه شیطنت و تخس بازی در می آوردم

یکی از همسایه ها مرا دید و به دنبال من دوید من هم پا گذاشتم به فرار حالا

ندو کی بدو یکدفعه همچین با مخ اومدم تو آسفالت که تا دربی دیگه هم به هوش نیامدم که نیامدم

اومدم چشمهایم را باز کنم که یک هو آخ آخ آخ چِشَم ای وای من چِشم نازنینم

ای وای قربونت برم چشم عزیزم آخر الان وقت درد گرفتن بود ، الان من چه

جوری از دست این آقاهه فرار کنم ؛ به مامان بگم چشمم چه شده ؟!هان!

آقاهه هم سفت گوش ما روگرفته بود ول نمیکرد آقا تورو به خدا چشمم درد میکنه حداقل گوشم رو ول کن .

آخ آخ آخ آخ آقا تمنای وجودت ، فدات شوم ، دورت بگردم ، عزیزم چِشَم داغان

شده ؛ ولم کن ! آقای همسایه دلش به حال ما سوخت و گوش ما را ول کرد ما

هم با چشم کوران ، لنگ لنگان به سمت مطب پزشک رفتیم ؛ البته خیلی آرام ، خییییلی آرام .

فکر کنم تا جام جهانی بعدی هم به مطب پزشک نرسم ؛ با این چشم کور و پای داغان و ناقص ؛ ولی خب رسیدیم رفتیم پیش آقای دکتر .

آقای دکتر هر چیزی که فکر میکنی چشم درد چشم آبی چپ خوشگل داغان شده ی ارسطو را عالی میکند بیا بریز تو چشمم .

آقای دکتر به بخش اورژانس عمل جرّاحی روی چشم ارسطو ارشمیدوس

دکتر یک چیزخُنُک ریخت توی چشمِمان اولش خوب بود ولی بعدش افتضاح بود

فکر کنم از درد چشمم اندازه ی قدّ بلندقدترین بازیکن جهان هم بیشتر پریدم ،

فکر کنم آن یک کمی دیدمان از جهان سیاه سفید شد که قبلاً قرمز قهوه ای با

طعم آدامس در آب بود البته آدامس دارچین قربونش برم!کلاً!آخرمن چه

بگویم،به تو دکتر

دکتر با خونسردی تمام گفت : عزیزم من دامپزشک هستم دیدم چون وضعیتت

خیلی خراب است گفتم کمکت کنم که متاسفاً چِشمِت کور شد به کوری چشم حسودان !  

بعله ما هنوز که هنوز است با چشم چپ نمیتوانیم ببینیم ، ولی یک نتیجه ی

خوب دیگران ازمون گرفتند که :

  اگر او  تابلو را می خواندی یا حداقل گاو و گوسفندها را می دیدی به پیش دامپزشک نمیرفتی .))

 

نوشته ی سحر مشکین مقدم هشتم یک

 

 



موضوعات مرتبط: زیبا نوشته های دانش آموزان , گسترش حکایت مردکی را چشم درد خاست پیش بیطار رفت , حکایت نگاری دانش آموزان خلاق هشتم

تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٧ | ۸:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()