مورچه ی عاشق


روزی حضرت سلیمان، مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابه جا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی متحمل می شوی؟
مورچه سرش را بالا آورد و پاسخ داد: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابه جا کنی، به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابه جا کنم.
سلیمان نبی فرمود: اگر تو عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام دهی.
مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم...
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود، برای او کوه را جابه جا کرد.مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد.
نتیجه:
هرگز نا امیدی را در حریم خود راه ندهید و با عشق، تمام سعی تان را بکنید... وبه یاد داشته باشید که پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست.
«... بیستون را عشق کتد.»
( منبع: من، منم؟!  ص: 94 و 95  ج: 2  امیر رضا آرمیون ) انتخاب از گلبرگ هفتم



موضوعات مرتبط: داستانک مورچه عاشق

تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٢۳ | ٩:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()