استقبال در اصطلاح ادبی و نمونه های آن

 

استقبال در لغت به معنای پیشواز رفتن، روی آوردن، روی کردن، به پذیره شدن و پیش رفتن است.

 در اصطلاح ادبی آن است که گفته ی یکی از اساتید سخن را سر مشق قرار بدهند و به همان وزن و قافیه شعر بسرایند.

 وقتی سخنوری، شعری را از شاعری دیگر سرمشق خود قرار دهد و قافیه و وزن سروده وی را در سروده خود به کار گیرد، در اصطلاح ادب می گویند" استقبال" کرده است.

ولی اگر لفظ و معنا را عینا رونویسی کند و به نام خود آن را انتشار دهد ، دزدی یا سرقت ادبی است است همان که دراصطلاح  ادب "انتحال "می گویند.

اگر هم بیتی از شاعر را در ضمن سخنش بیاورد به  آن "تضمین" می گویند که باید داخل گیومه بگذارد مگر آن که بیت بسیار معروف باشد یا آن که قبل از آن به گونه ای به نام شاعرش اشاره کند.

در نمونه های زیر استقبال شاعران از یکدیگر را می خوانیم:

 

شعر «علی ای همای رحمت» شهریار که اکنون مقبول طبع مردم واقع شده، به استقبال از شعر مفتون یا ذاکر ، جویای تبریزی سروده شده است:

 

مفتون

 

علی ای همای وحدت تو چه مظهری خدا را         که خدا نمود زینت به تو تخت انّما را

 

شهریار

 علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را            که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

***

مفتون

علی ای که داد احمد به کفت لوای حمدش           که علم کند یدالله به دو عالم آن لوا را

 

شهریار

 به جز از علی که آرد پسری ابوالعجایب           که علم کند به عالم شهدای کربلا را

***

مفتون

 چه سکندری سکندر ز تو خورد ریخت آبش           چو به خضر واسپردی، سرِ چشمه بقا را

شهریار

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند              چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

***

مفتون

تو اگر ز کعبه بت‌ها به زمین نمی‌فکندی                به خدا کسی به عالم نشناختی خدا را

شهریار

 دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین           به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

 

 

***

یا شعر معروف رودکی که بعد ها مورد استقبال دیگران قرار گرفت:

 

رودکی

      بـوی جوی مولیان آید همی                 یــاد یــار مـهربـان آیـد همـی

 

معزی

               رستم از مازندران آید همی       زین ملـک از اصفـهان آید همـی

مولوی

             بوی باغ و گلستان آید همی                بـوی یــار مـهربـان آیـد همـی

 

 

وزن و قافیه ی غزل محمد جوینی مورد قبول و پذیرش حافظ  و شاعران دیگرقرار گرفت ولی محتوا و موضوع خلاقانه غزل حافظ و ابتکار شگفت آور او موجب شهرت بیشترشعرش شد.البته حافظ یک مصرع را هم ازو تضمین کرده است.

 

شمس الدین محمد جوینی

 

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

بشکفد گلهای وصل از خار هجران غم مخور...

 

 

حافظ:

یوسف گم گشته باز آید به دوران غم مخور 

 "کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور"

ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن  

وین سر شوریده باز اید به سامان غم مخور...

 

 

سلمان ساوجی

 

بردمد صبح نشاط از مطلع جان غم مخور

وین شب سودا رسد روزی به پایان غم مخور...

 

 

در کتاب درسی پایه ی دوم (قدیم) هم شعری از فیض کاشانی آمده که با استقبال و همچنین تضمین از غزلیات حافظ سروده .ناگفته نماند که فیض کاشانی یک دفتر شعر با عنوان (شوق مهدی ) دارد که با بهره گیری از وزن ها و قافیه های اشعار حافظ اما با موضوع  اشتیاق دیدار امام زمان سروده است.

 

یوسف آخر زمان آیــــــــــد به دوران غم مخور    

" کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور"

بی حضورش چند روزی دور گردون گر گذشت   

" دائما یکسان نباشد حال دوران غـــــم مخور"

 

 

آقای گودرزی هم با استقبال از منظومه ی "ظهر روز دهم قیصر" امین پور ، شعر "کودکی از جنس نارنجک "را که در کتاب فارسی سوم راهنمایی با نام "قصه ی تکرار آرش "معروف است ، سروده است.

 

منظومه ی قیصر امین پور:

 

روز عاشوراست

کربلا غوغاست

کربلا آن روز غوغا بود

عشق، تنها بود!

 

آتش سوز و عطش بر دشت می‌بارید

در هجوم بادهای سرخ

بوته‌های خار می‌لرزید

از عَرَق پیشانی خورشید، تَر می‌شد

 

دم به دم بر ریگهای داغ

سایه‌ها کوتاهتر می‌شد

سایه‌ها را اندک اندک

ریگهای تشنه می‌نوشید

زیر سوز آتش خورشید

آهن و فولاد می‌جوشید

 

دشت، غرق خنجر و دشنه

کودکان، در خیمه‌ها تشنه

آسمان غمگین، زمین خونین

هر طرف افتاده در میدان:

اسبهای زخمی و بی‌زین

نیزه و زوبین

 

 

شورِ محشر بود

نوبتِ یک یار دیگر بود

خطی از مرز افق تا دشت می‌آمد

خط سرخی در میان هر دو لشکر بود

آن طرف، انبوه دشمن

غرق در فولاد و آهن بود

این طرف، منظومۀ خورشید ِ روشن بود

 

این طرف، هفتاد سیّاره

بر مدارِ روشن منظومه می‌چرخید

دشمنان، بسیار

دوستان، اندک

این طرف، کم بود و تنها بود

این طرف، کم بود، اما عشق با ما بود

 

شور ِ محشر بود

نوبت ِ یک یار دیگر بود

باز میدان از خودش پرسید:

« نوبتِ جولانِ اسبِ کیست؟»

 

دشت، ساکت بود

از میان آسمان خیمه های دوست

ناگهان رعدی گران برخاست

این صدای اوست!

این صدای آشنای اوست!

 

این صدا از ماست!

این صدای زادۀ زهراست:

« هست آیا یاوری ما را ؟»

 

باد با خود این صدا را برد

و صدای او به سقف آسمانها خورد

باز هم برگشت:

« هست آیا یاوری ما را ؟»

 

انعکاس این صدا تا دورترها رفت

تا دلِ فردا و آنسوتر ز فردا رفت

 

دشت، ساکت گشت

ناگهان هنگامه شد در دشت

باز هم سیّاره‌ای دیگر

از مدارِ روشنِ منظومه بیرون جست

کودکی از خیمه بیرون جست

 

کودکی شورِ خدا در سر

با صدایی گرم و روشن

گفت: « اینک من،

یاوری دیگر! »

 

آسمان، مات و زمین، حیران

چشمها از یکدگر پرسان:

« کودک و میدان؟! »

 

کار ِ کودک خنده و بازی است!

در دلِ این کودک اما شوق جانبازی است!

 

از گلوی خستۀ خورشید

باز در دشت آن صدای آشنا پیچید

 

گفت: « تو فرزند ِ آن مردی که لَختی پیش

خون او در قلب میدان ریخت ‍!

هدیه از سوی شما کافی است! »

 

کودک ما گفت:

« پای من در جست و جوی جای پای اوست!

راه را باید به پایان برد! »

 

پچ پچی در آسمان پیچید:

 

کیست آن مادر، که فرزندی چنین دارد؟!

این زبانِ آتشین از کیست؟

او چه سودایی به سر دارد؟ »

 

و صدای آشنا پرسید:

« آی کودک! مادرت آیا خبر دارد؟ »

 

کودک ما گرم پاسخ داد:

« مادرم با دستهای خود

بر کمر، شمشیر پیکار ِ مرا بسته است! »

 

 

از زبانش آتشی در سینه‌ها افتاد

چشمها، آیینه‌هایی در میان آب

عکسِ یک کودک

مثل تصویری شکسته

در دلِ آیینه‌ها افتاد

 

بعد از آن چیزی نمی‌دیدم

خون ز چشمان زمین جوشید

چشمهای آسمان را هم

اشک همچون پرده‌ای پوشید

 

من پس از آن لحظه‌ها، تنها

کودکی دیدم

در میان گرد و خاک دشت

هر طرف می‌گشت

 

می‌خروشید و رَجَز می‌خواند:

« این منم، تیرِ شهابی روشن و شب سوز!

بر سپاه تیرگی پیروز!

سرورم خورشید، خورشید ِ جهان افروز!

برق تیغِ آبدارِ من

آتشی در خرمنِ دشمن! »

 

خواند و آنگه سوی دشمن راند

هر یک از مردان به میدان بلا می‌رفت

در رَجَزها چیزی از نام و نشان می‌گفت

چیزی از ایل و تبار و دودمان می‌گفت

او خودش را ذرّه‌ای می‌دید از خورشید

 

او خودش را در وجود آن صدای آشنا می‌دید

او خدا را در طنینِ آن صدا می‌دید!

 

گفت و همچون شیرمردان رفت

 

و زمین و آسمان دیدند:

کودکی تنها به میدان رفت

تاکنون در هر کجا پیران،

کودکان را درس می‌دادند

اینک این کودک،

در دل میدان به پیران درس می‌آموخت

 

چشمهایش را به آنسوی سپاهِ تیرگی می‌دوخت

سینه‌اش از تشنگی می‌سوخت

چشم او هر سو که می‌چرخید

در نگاهش جنگلی از نیزه می‌رویید

 

کودکی لب تشنه سوی دشمنان می‌رفت

با خودش تیغی ز برقِ آسمان می‌بُرد

کودکی تنها که تیغش بر زمین می‌خورد

کودکی تنها که شمشیر بلندش کربلا را شخم می‌زد!

در زمین کربلا با گامهای کودکانه

دانۀ مردانگی می‌کاشت

 

گر چه کوچک بود؛ شمشیر بلندی داشت!

 

کودک ما در میان صحنه تنها بود

آسمان، غرق تماشا بود

 

ابرها را آسمان از پیش ِ چشمِ خویش پس می‌زد

و زمین از خستگی در زیرِ پای او نفس می‌زد

آسمان بر طبل می‌کوبید

 

کودکی تنها به سوی دشمنان می‌راند

می‌خروشید و رَجَز می‌خواند

دستۀ شمشیر را در دست می‌چرخاند

 

در دل گرد و غبار دشت می‌چرخید

برق تیغش پارۀ خورشید!

شیهۀ اسبان به اوج آسمان می‌رفت

و چکاچاکِ بلند تیغها در دشت می‌پیچید

 

کودک ما، با دلِ صد مرد

تیغ را ناگه فرود آورد!

 

و سواران را ز روی زین

بر زمین انداخت

لرزه‌ای در قلب‌های آهنین انداخت...

 

من نمی‌دانم چه شد دیگر

بس که میدان خاک بر سر زد

بعد از آن چیزی نمی‌دیدم

در میان گرد و خاک دشت

 

مرغی از میدان به سوی آسمان پر زد

پردۀ هفت آسمان افتاد

 

دشت، پر خون شد

عرش، گلگون شد

عشق، زد فریاد

آفتاب، از بامِ خود افتاد

شیونی در خیمه‌ها پیچید

 

بعد از آن، تنها خدا می‌دید

بعد از آن، تنها خدا می‌دید...

 

**

قصۀ آن کودک پیروز

سالها سینه به سینه گشته تا امروز

بوی خون او هنوز از بادها می‌آید

داستانش تا ابد در یاد می‌ماند

 

داستان کودکی تنها

که شمشیر بلندش کربلا را شخم می‌زد!

 

خون او امروز در رگهای گل جاری است

خون او در نبض بیداری است

 

خون او در آسمان پیداست

خون او در سرخی رنگین کمان پیداست

 

این زمان، او را

در میان لاله‌های سرخ باید جُست

از میان خون پاک او در آن میدان

باغی از گُل رُست

 

روز عاشوراست

باغ گل، لب تشنه و تنهاست

عشق اما همچنان با ماست

 

 

 

منابع:

1.لغت نامه ی دهخدا

2.حافظ نامه :بهاء الدین خرمشاهی.ج2.تهران.علمی فرهنگی.سروش

3.فنون بلاغت و صناعات ادبی: جلال همایی.تهران.توس.1361

4.ایسنا(منشا شعر علی ای همای رحمت شهریار)

5.مقاله ی پیر تعلیم و 110 استقبال از قصیده ی شینیه خاقانی:سید رضا باقریان موحد

(www.ical.ir)

6.hoomayun.blogfa.com

 7.شوق مهدی.فیض کاشانی.مقدمه:علی دوانی.قم.انصاریان.1376

 

8 . منظومه ظهر روز دهم/قیصر امین پور

 و...

 

 



موضوعات مرتبط: استقبال در اصطلاح ادب , سرقت ادبی و انتحال , ظهر روز دهم قیصر , استقبال آرش از قیصر

تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱ | ٢:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()