متناسب با روان خوانی پایه هفتم(ص.159)چرا زبان فارسی را دوست دارم؟

سؤال:

بیتی که در پایان متن آمده از کیست ؟

(گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر //آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم)

 

با تشکر از توجه و تذکر همکار گرامی در تذکر شاعر اصلی این بیت .

سراینده ی اصلی این بیت مسعود سعد سلمان است .البته ردیفی که مسعود سعد برای این قصیده آورده (کنم ) است  ولی کمال اسماعیل با تضمین از این بیت در غزل خود ردیف را به(برم ) تغییر داده که در کتاب فارسی هم این نمونه آمده است.

البته باید دانست  که در گذشته کاتبان و نویسندگان اشعار شاعران،به خطا می افتادند  و یا با  تصرف در نسخه به اختیار خود و بدون اطلاع شاعر  واژه یا واژگان و بیتی را هم تغییر می دادند و یا تحریف می کردند.

گاهی هم شعر شاعری مورد استقبال و توجه دیگران قرار می گیرد و به صورت  تضمین در ابیات دیگران ذکر می شود.

علت تغییر و تحریف و در نوشته ها و نسخه ها خطای کاتب یا تصرف نسخه نویس وتغییرشکل به دلیل فراموش شدن مصرعی می باشد

این شعر را هم که شاعر آن مسعود سعد سلمان است کمال اسماعیل با اندکی تصرف در غزل خویش تضمین کرده که حافظ هم بدان استشهاد نموده است.

(کیهان فرهنگی : خرداد.1385.شماره 236.مقاله ی دکتر اسماعیل حاکمی والا.ص :60-63)

 

 

قصیده ی مسعود سعد (قرن 5):

 

گر یک وفا کنی صنما صد وفا کنم

ور تو جفا کنی همه من کی جفا کنم

تو نرد عشق بازی و با من دغا کنی

من جان ببازم و نه همانا دغا کنم

گر آب دیده تیره کند دیده ی مرا

این دیده را ز خاک درت توتیا کنم

گل عارضی و لاله رخی ای نگار من

در مرغزار آن گل و لاله چرا کنم

خار و گیا چو دایه ی لاله ست و اصل گل

از بهر هر دو خدمت آب و گیا کنم

جان و دل منی و دل و جان دریغ نیست

گر من تو را که هم دل و جانی عطا کنم

گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر

آن مهر بر که افکنم آن دل کجا کنم

زان بیم کاشنایی و بیگانگی کنی

دل را همیشه با همه رنج آشنا کنم

ای چون هوا لطیف ز رنج هوای تو

شبها دو دست خویش همی بر هوا کنم

این هر چه بر تنست همه دل کند همی

کی راست باشد این که گله از هوا کنم

جور و جفا مکن که ز جور و جفای تو

باشد که بر تو از دل خسته دعا کنم

با تو به بد دعا نکنم گر تو بد کنی

در رنج و درد گر کنم ای بت خطا کنم

گر هیچ چاره کرد ندانم غم تو را

این دل که آفتست پس تو رها کنم

هرگز جدایی از تو نجویم که تو مرا

جانی ز جان خویش جدایی چرا کنم

جانم ز تن جدا باد ار من به هیچ وقت

یک لحظه جان ز مهر تو ای جان جدا کنم

هر شب که مه برآید من ز آرزوی تو

تا وقت صبح روی به ماه سما کنم

بر ناله و گریستن زار زار خویش

ای ماه و زهره ،زهره و مه را گوا کنم

وصفت نمی کنم به زبانی که هم بدان

بر شاه شرق و غرب همیدون ثنا کنم

مسعود پادشاهی کز چرخ قدر من

برتر شود که مدح چنین پادشا کنم

گوید همی حسامش نصرت روان شود

اندر وغا که روی به سوی وغا کنم

روی مرا ندید و نبیند عدوی تو

زیرا به رزم روی عدو را قفا کنم

بأسش همی چه گوید من وقت کار زار

نیزه به دست شاه جهان اژدها کنم

وان گاه نیزه گوید من سحرهای کفر

همچون عصای موسی عمران هبا کنم

اقبال شاه گوید من کیمیاگرم

کز خاک و گل به دولت او کیمیا کنم

گوید همی طبیعت در دهر خلق را

از عدل شاه مایه نشو و نما کنم

هر روز بامدادان از عفو و خشم او

مر خلق را دو صورت خوف و رجا کنم

گوید همی زمانه که از کین و مهر شاه

در عالم اصل شدت و عین رخا کنم

گوید جهان که روز نبیند عدوی شاه

زیرا که هر صباح که بیند مسا کنم

چونان که شب نبیند هرگز ولی او

زیرا که ظلمتی که ببینم ضیا کنم

گوید همی جلالت کعبه ست قصر شاه

هر حاجتم که باشد در وی روا کنم

بوسم همیشه گوید تخت مبارکش

زان تخت گاه مروه کنم گه صفا کنم

بیتی که گفته بودم تضمین کنم همی

چون هست گفته من بگذار تا کنم

من ناشنیده گویم از خویشتن چو ابر

چون کوه نه که هر چه شنیدم صدا کنم

اقبال شاه چون ز علا و سنا شدست

من جمله آفرین علا و سنا کنم

آراسته ست دولت و ملت به این و آن

پس آفرین هر دو به حق و سزا کنم

چون من به رشته کردم یاقوت مدح شاه

یاقوت را به ارز کم از کهربا کنم

دانش به من مفوض کردست کار نظم

زان نوع هر چه خواهد از من وفا کنم

چون کرد کدخدایی آن را به رسم من

یا کرده ام چنانکه ببایست یا کنم

گر هیچ گونه درگذرد مدحتی ز وقت

ناچار چون نماز فریضه قضا کنم

من شرح مدح شاه دهم در سخن همی

نه کار کرد خویش همی بر هبا کنم

دولت حقوق من به تمامی ادا کند

هرگه که پیش شاه مدیحی ادا کنم

انعام شاه را که مرا داد خانمان

بسیار شد به شکر چگونه جزا کنم

گر روز من ثنا کنمش بر ملا به نظم

در شب همی به نثر دعا در خلا کنم

در باغ وصف شاه چو بلبل زنم نوا

دلهای خلق بسته ی آن خوش نوا کنم

وانگه چو گویی ام که توانی سزای شاه

پرداخت یک مدیح ؟جواب تو "لا "کنم

گوید ملک مرا که عنایت به باب تو

چندان کنم که جان عدو با عنا کنم

چون تو رضای شاه بجویی به مدح نیک

من سوی تو نگاه به چشم رضا کنم

شاها زمانه گوید من مقتدی شدم

در بیش و کم به دولت تو اقتدا کنم

گوید همی قضا که من اندر جهان ملک

حکم بقای شاه خلود و بقا کنم

(منبع این قصیده 49 بیتی:دیوان مسعود سعد سلمان:به تصحیح رشید یاسمی،تهران.پیروز.1339.قصیده ی 206.صفحه 344 )

کمال الدین اسماعیل اصفهانی در آغاز قرن هفتم می زیست.پدرش ،جمال الدین عبدالرزاق هم چون او از بزرگان شعرای اصفهان و از نظر فصاحت و بلاغت بالاتر از کمال الدین بوده است ولی کمال الدین درآوردن مضامین لطیف و نکات بدیع از پدر بالاتر است به طوری که به او لقب خلاق المعانی داده اند.کمال الدین در سن 20 سالگی پدر را از دست داد.وی در قصاید خود هم  به مصائب سختی که در زندگی بر او وارد شد،اشاره داشته است.دیوان او15000بیت شعر دارد

 به نظر می رسد بیتی که در کتاب فارسی آمده، از اوست (هرچند مضمون اصلی از مسعود است و کمال اسماعیل از او وام گرفته)زیرا ردیف آن با (برم) تمام می شود و  حافظ هم  که در نوشته ها و آثار دیگران بسیار تفکر و تأمل می کرده است در اشعار خود به آن بیت معروف "کمال" اشاره دارد و در غزل خود آن را تضمینی آشکار کرده است.غزل حافظ از این قرار است:

  

 

جوزا سحر نهاد حمایل برابرم    یعنی غلام شاهم و سوگند می‌خورم
ساقی بیا که از مدد بخت کارساز    کامی که خواستم ز خدا شد میسرم
جامی بده که باز به شادی روی شاه    پیرانه سر هوای جوانیست در سرم
راهم مزن به وصف زلال خضر که من    از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم
شاها اگر به عرش رسانم سریر فضل    مملوک این جنابم و مسکین این درم
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال    کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم
ور باورت نمی‌کند از بنده این حدیث    از گفته ی "کمال" دلیلی بیاورم
"گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر    آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم"
منصور بن مظفر غازیست حرز من    و از این خجسته نام بر اعدا مظفرم
عهد الست من همه با عشق شاه بود    و از شاهراه عمر بدین عهد بگذرم
گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه    من نظم در چرا نکنم از که کمترم
شاهین صفت چو طعمه چشیدم ز دست شاه    کی باشد التفات به صید کبوترم
ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود    در سایه تو ملک فراغت میسرم
شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشاد    گویی که تیغ توست زبان سخنورم
بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح    نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
بوی تو می‌شنیدم و بر یاد روی تو    دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم
مستی به آب یک دو عنب وضع بنده نیست    من سالخورده پیر خرابات پرورم
با سیر اختر فلکم داوری بسیست    انصاف شاه باد در این قصه یاورم
شکر خدا که باز در این اوج بارگاه    طاووس عرش می‌شنود صیت شهپرم
نامم ز کارخانه عشاق محو باد    گر جز محبت تو بود شغل دیگرم
شبل الاسد به صید دلم حمله کرد و من    گر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم
ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر    من کی رسم به وصل تو کز ذره کمترم
بنما به من که منکر حسن رخ تو کیست    تا دیده‌اش به گزلک غیرت برآورم
بر من فتاد سایه خورشید سلطنت    و اکنون فراغت است ز خورشید خاورم
مقصود از این معامله بازارتیزی است    نی جلوه می‌فروشم و نی عشوه می‌خرم

 

 

و اینک شعر

کمال الدین اسماعیل اصفهانی: 

 

 

 

جان راچو نیست وصل تو حاصل کجا برم 

  دل را که شد ز وصل تو غافل  کجا برم

مشکل گشای وصل اگر دیر تر رسد

چندین هزار قصه ی مشکل کجا برم

گیرم که ارزوی دلم جمله حاصل است 

اکنون چو نیست روی تو حاصل کجا برم

بی وصل جانفزای و حدیث چو شکرت

این عیش همچو زهر هلاهل کجا برم

            گفتند بر گرفت فلان دل ز مهر تو            

من داوری مردم جاهل کجا برم

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر 

  آن مهر بر که افکنم، آن دل کجا برم

 

 منبع: خامه ی خورشید.به گزینی از دیوان خلاق المعانی کمال الدین اسماعیل.به کوشش:خسرو احتشامی هونه گانی.اصفهان.سازمان تفریحی فرهنگی شهرداری.1387.ص.25



موضوعات مرتبط: گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر ازکیست؟ , غزل کمال اصفهانی:گر برکنم دل از تو , غزل حافظ با تضمین :گر بر کنم دل از تو بردارم از تو , قصیده مسعود : گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مه

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢٤ | ٥:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()