غزل مست و دیوانه از مولوی

 

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صدبار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
درشهر یکی کس را هشیار نمیبینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
هرگوشه یکی مستی دستی زده بردستی
وان ساقی سرمستی با ساغر شاهانه
ای لولی بربط زن تو مست تری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
چون کشتی بی لنگر کژ میشد و مژ میشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم
گفتا که بنشناسم من خویش زبیگانه
گفتم زکجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم زجان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
من بی دل و دستارم درخانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یانه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف ز هشیاران مسپار یکی دانه



موضوعات مرتبط: مست ودیوانه غزلی از مولوی

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢۱ | ٦:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()