- ابوذر: مرکب از دو کلمه اب و ذر است . اب به معنای پدر و ذر به معنای مورچه است و معنای آن پدر مورچه است . نام همسرش هم ام ذر بوده است. گفته شده علت این لقب برای او ان است که دختری داشته  با نام (ذر) که شاید از نظر جثه ظریف و کوچک بوده است(؟) غفاری ( با کسر حرف غ بدون تشدید حرف ف بروزن کتاب)اسم منسوب به غفار است و بنی غفار اسم قبیله ابو ذر است. نام اصلی ابوذر: جندب بن جناده است.  

 

داستان مسلمان شدن ابوذر

 

ابوذر در قبیلهای به نام غفار زندگی میکرد، که به قطّاع الطریق بودن بر سر راه کاروانها شهرت داشت. اگر کاروانها خواسته آنها را عملی نمیکردند و هر چه را میخواستند به آنها نمیدادند، آنها را غارت میکردند

.

ابوذر قبل از بعثت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) به عبادت مشغول بود و بیشتر اوقات به تنهایی

تفکر میکرد. او دنیایی را دوست داشت که در آن محبت و برادری و امنیت وجود داشته باشد. به دنبال طلوع فجری بود که جهان را روشن کند و تاریکیهای جاهلیت را به جهانی نمونه تبدیل کند که مردم زندگی عادلانه را ادامه دهند، و این آرزو قابل تحقق نیست جز در سایه دین اسلام.

مدت زیادی نگذشت که ابوذر بعثت پیامبر آخر الزمان را شنید. او میخواست درباره این خبر مطمئن شود، رویایی که قلبش را مملو از شادی کرده بود و سعادتی که اگر بر کل جهان توزیع میشد به همه میرسید و حتی از این سعادت به سایر ستارهها نیز می بخشیدند

 

در اینجا مجال را به این صحابی جلیل میدهیم تا قصه مسلمان شدنش را برای ما تعریف کند و چه قصه زیبایی است

ابوذر میگوید: به من خبر رسید که مردی در مکه ادعاینبوت میکند. برادرم را فرستادم تا با او سخن بگوید: گفتم نزد این مرد برو و با او صحبت کن. او رفت با او سخن گفت و برگشت، گفتم: چه خبر؟ گفت او مردی است که مردم را به خیر دعوت میکند و از شرّ دور مینماید. گفتم: مرا مطمئن نکردی. مقداری غذا و عصایم را برداشتم و به طرف مکه رفتم او را نمیشناختم و دوست نداشتم احوال او را از دیگران بپرسم. همچنان از آب زمزم مینوشیدم و در مسجد الحرام اقامت داشتم تا علی بن ابی طالب عبور کرد، گفت: این مرد غریب است؟ گفتم: بلی.گفت: به منزل برویم. با او به راه افتادم، نه من سؤال کردم و نه او چیزی از من پرسید. فردا دوباره به مسجد آمدم، درباره رسول الله سؤال نکردم و کسی نیز به من چیزی نگفت. علی دوباره بر من عبور کرد. گفت: وقت بازگشتت فرا نرسیده؟ گفتم: نه. گفت کارت چیست و چرا آمدهای؟ گفتم: اگر به کسی چیزی نگویی به تو میگویم چرا به اینجا آمدهام. گفت: همین کار را میکنم. گفتم: به من خبر رسیده که پیامبری مبعوث شده. گفت: به راه درستی آمدهای. من به منزل او میروم. تو پشت سر من بیا. من به هر خانهای داخل شدم تو نیز بعد از من داخل شو. اما اگر کسی را دیدم که میترسیدم برایت مشکلی ایجاد کند، در کنار دیوار میایستم مثل اینکه کفشم را درست میکنم و تو از کنارم عبور کن.

او رفت و من به دنبالش رفتم تا بر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) داخل شدیم. گفتم: ای رسول خدا از اسلام برایم بگو. ایشان دین اسلام را برایم تشریح کرد و من در همان جا مسلمان شدم. به من گفت: ای ابوذر این موضوع را پوشیده نگاه دار و نزد قومت بازگرد. وقتی خبر ظهور ما به تو رسید، نزد ما برگرد

 

گفتم: قسم به کسی که تو را مبعوث کرده است با صدای بلند در میان آنها اسلامم را اعلام میکنم

 

ابوذر به مسجد الحرام آمد و قریش در آن بودند. گفت: ای جماعت قریش، أشهد أن لا إله إلاَّ الله وأنَّ محمداً عبده ورسوله. گفتند: این منحرف را بزنید. آنان تا حد مرگ مرا زدند. عباس به داد من رسید و خودش را روی من انداخت و گفت: وای بر شما مردی از طایفه غفار را میکشید که کاروان تجاری شما از آنجا میگذرد. آنان مرا رها کردند. فردای آن روز دوباره به آنجا رفتم و سخنان دیروز را تکرار کردم. دوباره مرا زدند و باز عباس مرا نجات داد

ابوذر میگوید: من چهارمین نفر بودم که اسلام آوردم. سه نفر قبل از من مسلمان شده بودند که نزد رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) رفتم و گفتم: سلام علیکم ای پیامبر خدا، و اسلام آوردم. شادی را در صورت ایشان مشاهده کردم. فرمود: شما چه کسی هستی. گفتم: جندب مردی از طایفه غفار

 

گفت: چهره پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) تغییر کرد، به این دلیل که بعضی در طایفه غفار اموال حجاج را می دزدیدند

در روایتی آمده است که ابوذر به برادرش انیس گفت: تو همین جا باش تا خودم موضوع را بررسی کنم. به مکه رفتم. مردی را دیدم که ضعیف به نظر میرسید. به او گفتم: مردی که از دین برگشته کجاست؟ به من اشاره کرد و گفت: این از دین برگشته است

.

اهل آنجا با تمام وسایلشان بر سرم ریختند وقتی مرا ترک کردند مانند ستونی قرمز بودم. به کنار آب زمزم آمدم. خون را از صورتم شستم و از آب نوشیدم، حدود سی شب یا سی روز من بدون غذا آنجا بودم و تنها آب زمزم مینوشیدم. تا جایی که شکمم از خوردن آب زیاد بزرگ شد

 

تا جایی که (ابوذر) میگوید: تا اینکه رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) آمد بر حجر الاسود دست کشید و او و همراهش طواف کردند و نماز خواندند

 

ابوذر میگوید: من اولین کسی بودم که بر آن حضرت سلام کردم. گفتم: السلام علیک یا رسول الله. فرمود: «وعلیک السلام ورحمة الله» آنگاه فرمود: اهل کجا هستی گفتم: از غفار، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) دستش را بلند کرد و با انگشتانش به پیشانیش زد. با خودم گفتم. اهل غفار بودنم را نپسندید. خواستم دستش را بگیرم دوستش مرا در جای خود نشاند او نسبت به ایشان از من آگاهتر بود آنگاه سرش را بلند کرد و گفت: از چه وقت اینجا هستی. گفتم: سی شب یا سی روز است که اینجا هستم. فرمود: چه کسی به شما غذا داده است؟ گفتم: من غذایی جز آب زمزم نداشتهام. از بس آب زمزم خوردهام چاق شدهام و احساس گرسنگی نمیکنم. فرمود: آب زمزم مبارک است و به منزله طعام است. ابوبکر گفت: ای رسول خدا به من اجازه بدهید امشب به او غذا بدهم. ابوبکر، رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) و من با هم رفتیم. ابوبکر دری را باز کرد و به داخل رفتیم. ابوبکر از کشمشهای طائف برایمان آورد. این اولین غذایی بود که میخوردم. سپس نزد رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) آمدم، فرمود: سرزمینی برایم اختیار شده است تصور میکنم غیر از مدینه جای دیگری نباشد. آیا به جای من قومت را به اسلام دعوت میکنی؟ شاید خداوند بوسیله تو به آنها سود برساند

 

من نزد انیس آمدم گفت: چکار کردی؟ گفتم: من اسلام آوردم و او را تصدیق کردم گفت من نیز اسلام آوردم و او را تصدیق کردم. ما دو نفر با هم نزد قوم غفار آمدیم و نصف آنها اسلام آوردند و ایماء پسر رخصه غفاری (بزرگ آنان) امام آنان بود. نصف باقی گفتند وقتی که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) به مدینه بیاید مسلمان می شویم

 

 پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) وارد مدینه شد ونصف دیگر نیز مسلمان شدند.

قبیله اسلم آمدند و گفتند: ای رسول خدا همانگونه که برادران ما مسلمان شدند ما نیز اسلام میآوریم. پس پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: «خدا قبیله غفار را عفو کند و خدا قبیله اسلم را نگه دارد»

این چنین ابوذر امانت دین اسلام را حمل کرد در همان لحظه اول که ایمان به اعماق قلب او وارد شد و نور آن را احساس کرد دوست داشت که همه این جهان در آن نور زندگی کند

 

ابوذر در میان قبیله خود زاهدانه خدا را پرستش کرد تا اینکه جنگ بدر، اُحد و خندق گذشت سپس به مدینه آمد ملازم رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) گشت و از ایشان خواست که در خدمتش باشد. آن حضرت قبول کردند

.

 

محبت و توصیه های ارزشمند پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) به ابوذر

 

 

پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) ابوذر را زیاد دوست داشت حتی یک بار درباره ایشان گفت: «آسمان بر کسی سایه نیفکنده و زمین بر پشت خود حمل نکرده کسی را که راستگوتر و باوفاتر از ابوذر باشد که شبیه عیسی بن مریم ؛ است

 

 رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: هر کس دوست دارد به تواضع عیسی بن مریم نگاه کند، به ابوذر بنگرد

رسول گرامی این توصیه ها را به ابوذر کرد:

 

ابوذر میگوید: دوست عزیزم رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) به من هفت توصیه کرد: «مرا امر کرد که مساکین را دوست داشته باشم و به آنان نزدیک شوم، و به پایینتر از خودم بنگرم و از کسی چیزی را طلب نکنم و صله رحم را برقرار کنم هر چند که او دور شود. و همیشه حق را بگویم گرچه تلخ باشد، و در راه خدا از سرزنش هیچ کس ترس نداشته باشم و زیاد این ذکر را تکرار کنم: «لا حول ولا قوة إلاَّ بالله» چون این کلمات ازگنجهای عرش است

 



موضوعات مرتبط: ابوذر غفاری , نام اصلی ابوذر چیست؟ , ابوذر یعنی چه؟

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٩ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()