...بنابراین تصمیم گرفت او را بکشد. اما فکر کرد با این کار دیگران در مورد او می گویند که بهرام به خاطر یک حرفی که کنیزکی به او زده بود برنتابید و او را به قتل رسانید و این دور از جوانمردی است.از طرفی دلش نمی خواست ببیند کسی گستاخانه آن هم در برابر دیگران او را این چنین ذلیل و خوار کند.

در میان سپاهیان بهرام ،سرهنگی بسیار شجاع و قوی و سهمناک بود .بهرام او را خواند و دستور کشتن "فتنه" را به او داد:

بود سرهنگی از نژاد بزرگ

تند چون شیر و سهمناک چو گرگ

خواند شاهش به نزد خویش فراز

گفت رو کار این کنیزک ساز

فتنه ی بارگاه دولت ماست

فتنه کشتن ز روی عقل رواست

 

سرهنگ بلافاصله آن دختر زیباروی را از نزد شاه به خانه ی خود برد تا کار او را بسازد.وقتی آماده ی کشتن شد،کنیزک شروع به گریه کرد و گفت :چرا می خواهی خون مرا بی گناه به زمین بریزی؟ می دانی که من مونس خاص شهریارم و از بین کنیزانش برگزیده اویم به طوری که در محافل خصوصی چون شکار و شراب هم با اوهستم. اگر گستاخیی کردم  فریب دیو و شیطان ر اخوردم.چند روزی به من فرصت بده.ولی به شاه بگو که من او را کشتم.مطمئن باش که شهریار از این دستور پشیمان می شود و بعد هم کینه ی تو را به دل می گیرد که محبوب او را کشتی.اگر دیدی که پادشاه از شنیدن مرگ من خوشحال شد بلافصله بیا و مرا هلاک کن .کشتن آسان است ولی زنده کردن محال است . تو با این کارت خدمت بزرگی به هر دوی ما کرده ای و بدان روزی این خدمت را جبران می کنم اگر چه الان به دردی نخورم:

روزی آید اگر چه هیچ کسم

کانچه کردی به خدمتت برسم

پس از آن گردن بند خود را باز کرد و به سرهنگ هدیه داد.ارزش آن گردن بند به اندازه ای بود که با هر مروارید آن می توانست خراج یک اقلیم را بدهد و ...

دل سرهنگ از رفتار فتنه نرم شد و از سر خون او برخاست و گفت پس در این خانه به عنوان خدمتکار برایم کار کن و مراقب باش نام شاه را در برابر کسی به زبان نیاوری.من خودم بالاخره چاره ی این کار را خواهم ساخت به شرطی که بر سر قولت باشی.

هر دو با هم عهد کردند که به هم وفادار باشند.

 

پس از یک هفته وقتی شاه سرهنگ را دید از او پرسید: چه خبر از فتنه؟

سرهنگ گفت:پیرو دستور شما او را کشتم.

اشک در چشمان بهرام گرد آمد و بسیار پریشان شد ولی چون خودش دستور داده بود،سکوت کرد.از طرفی دل سرهنگ آرام و قرار یافت و خوشحال بود از این که فتنه را به قتل نرسانده بود.

ادامه دارد



موضوعات مرتبط: داستان بهرام گور و کنیزک

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٩ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()