این داستان برگرفته از مثنوی هفت پیکر حکیم نظامی گنجه ای از داستان سرایان بزرگ قرن ششم و از ارکان ادب فارسی است.

 

 بهرام گور از پادشاهانی بود که به شکار و رزم علاقه ی خاصی داشت و در این کار مهارت و توانایی فوق العاده ای از خود نشان می داد به طوری که مایه ی اعجاب همگان می شد.

وی در شکار و به دام انداختن گور ،این چارپای سریع السیر ، هم زبردست بود به طوری که لقب او هم چنین شد.

بهرام روزی قصد شکار می کند:

شاه روزی شکار کرد پسند

در بیابان پست و کوه بلند

اشقر گور سم به صحرا تاخت

شور می کرد و گور می انداخت

 

                                       

بهرام  کنیزکی چینی داشت بسیار زیبا رو و چایک و زیرک و زرنگ.شاه به او علاقه ی خاصی داشت به طوری که شیفته و مفتون او بود.نام این کنیزک"فتنه" و همراه و همرکاب شاه بود تا در مجالس بزم و شراب برایش چنگ و ساز زند واز پیروزی ها و توانایی های شاه بگوید و او را شادمان کند.

ساعتی گذشت .از بیابان چندین گور پیدا شد .شاه سوار بر اسب تند رو شد و همان طور که حرکت می کرد با تیر و کمان وشست و دام توانست چند گور را شکار کند و چند گور دیگر را زنده به دام بیندازد.همه بر پادشاه افرین ها گفتند و شادی کردند جز یک نفر

 

این بار کنیزک با دیدن این صحنه ی حیرت انگیز از تعریف و تمجید شاه خودداری کرد. ناز می کرد و چیزی نمی گفت:

وان کنیزک ز ناز و عیاری

 در ثنا کرد خویشتنداری 

شاید بهرام هم با  خود اندیشید که این همه شکار و بزم من برای کنیزک تکراری شده که از تعریف و ستایشم سرباز می زند.بهتر است فکر دیگری بکنم و توانایی خود را به شکل دیگری به او نشان دهم. بالاخره هر گاه انجام کاری در نظر دیگران عادی و تکراری می شود بایداندیشید و با تفکر خلاق مایه ی اعجاب همگان شد.

بنابراین یک ساعت صبر کرد تا دوباره یک گور از دور پیدا شد.این بار شاه رو به فتنه کرد و گفت ای نازنین زیبارو  دیگر صید و شکار ما در نظرت بی ارزش شده  و به چیزی نمی خری. خوب حالا یک گور دوباره پیدا شد .این یکی را تو بگو که من چگونه شکار کنم.تیر را به سرش بزنم یا شکم یا سم یا دم؟

شاه یک ساعت ایستد صبور

تا یکی گور شد روانه ز دور

گفت کای تنگ چشم تاتاری

صید ما را به چشم می ناری؟

صید ما کز صفت برون آید

در چنان چشم تنگ چون آید؟

گوری آمد بگو که چون تازم؟

وز سرش تا سمش چه اندازم؟

 

کنیزک هم از فرصت استفاده کرد و در خواستی عجیب کرد.

رو به بهرام نموده و گفت:

می خواهم با یک تیر سر این گور را به سمش بدوزی!

گفت باید که رخ برافروزی

سر این گور در سمش دوزی

 

شاه که از این درخواست بسیار تعجب کرده بود. فتنه می خواست در خواستی از شاه بکند که غرور و تکبر شاه را زیر سوال ببر د و یا به شاه بفهماند که او نمی تواند در خواستهای کنیزکی زیباروی چون او را به راحتی برآورده کند.

بهرام در تنگنایی افتاده بود که خود ایجاد کرده بود .اکنون باید راه گریز از آن را پیدا کند و گرنه در برابر این کنیزیک چینی سرافکنده خواهد.پادشاهی چون بهرام که برای رسیدن به پادشاهی تاج را از میان دو شیر شرزه و گرسنه بر می دارد و در رزم سرآمد است اکنون چگونه می تواند از یان مساله به راحتی بگذرد.

لحظه ای سکوت و تفکر ودر نتیجه عمل به آنچه اندیشیده موجب شد که شاه صحنه ی دیگری از استعداد خود را در برابر دیدگان حاضران به نمایش بگذارد.

بهرام کمان گروهه (کمان مخصوصی که با آن مهره ی گلی  پرتاب می کنند) را برداشت و کلوخی را به سمت گوش حیوان که از ان دور ها پیدا بود،انداخت.مهره ی گلی دقیقا داخل گوش گور افتاد .حیوان بیچاره که متوجه نشده بود این شی ء آزار دهنده از کجا آمده و در گوش او افتاده تلاش می کرد آن را از گوش در آورد. سمش را به طرف گوش برد تا آن را درآورد.بهرام بلافاصله چونان برق وباد تیری پرتاب کرد و گوش وسم آن حیوان بیچاره را به یکدیگر دوخت:

خواست اول کمان گروهه چو باد

مهره ای در کمان گروهه نهاد

صید را مهره در فکند به گوش

آمد از تاب مهره مغز به جوش

سم سوی گوش برد صید زبون

تا ز گوش آرد آن علاقه برون

تیر شه برق شد جهان افروخت

گوش و سم را به یکدگر بر دوخت

 

اکنون بهرام منتظر است تا ثناهای پی در پی کنیزک خود ،فتنه، را بشنود که در برابر شاه به زمین می افتد و از چنین درخواستی پوزش می طلبد و ساز خود را به بهترین شکل کوک می کند و در مدح و ستایش بهرام می خواند و می نوازد و از این که یک پادشاه این همه لطف کرده و خواسته ی یک کنیزک را با همه ی دشواری به زیباترین شکل محقق ساخته، شرمنده است و دیگر رویی ندارد که تا آخر عمر از او چیزی بخواهد...

 

کنیزک هنوز ساکت است که بهرام شاه می گوید نظرت چیست؟

گفت شه با کنیزک چینی:

دستبردم چگونه می بینی؟

 

فکر می کنید کنیزک چه پاسخی داد؟

او با همان ناز و عشوه و فریب گفت: خوب همه می دانند چون پادشاه سالها در این کار تمرین زیاد کرده توانسته موفق شود. هر چه هم این کار در نظر دیگران سخت باشد بالاخره به خاطر تمرین و ادمان(مداومت) می توان از پس آن  برآمد.کار نیکو کردن از پر کردن است.به هرحال این نشانه ی زور و قدرت تو نیست:

گفت :پر کرده شهریار این کار

کار پر کرده کی بود دشوار؟

هرچه تعلیم کرده باشد مرد

گرچه دشوار شد بشاید کرد

رفتن تیر شاه بر سم گور

هست از ادمان،نه از زیادت زور

 

آتش خشم و غضب سراپای وجود بهرام را گرفت .سخنی سخت تر از هر تیر از محبوبترین کنیزک خود شنید .گویی تبر تیزی بر تنه ی درخت وجودش زدند.این بار باید فکر دیگری می کرد و  در برابر این همه گستاخی و فتنه گری این کنیزک راهی می گذاشت که ازین به بعد کسی دیگر جرأت این همه جسارت را به خود ندهد.بنابراین  تصمیم گرفت...                                                       

              (ادامه دارد)

 

 



موضوعات مرتبط: داستان بهرام گور و کنیزک , فتنه , کار نیکو کردن از پر کردن است , هفت پیکر

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٩ | ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()