من ضرب المثلم!

(این خاطره بر اساس یک واقعیت طرح ریزی شده است)

 

یک روز  شما در اتاق خود نشسته اید.یک کاسه ی آجیل کنار دستتان است و همان طور که لم داده اید و دارید به تماشای سریال های نوروزی وقت گذرانی می کنید.گاهی هم غرولند کنان می گویید قرار بود امسال پیک نوروزی ندهند.حالا هم واقعا ندادند ولی یه چیز بهتر دادند به اسم رشد عیدانه .اصلا حوصله ی هیچ کاری ندارم.بعد هم یک چشم غره به خواهرتان می روید و می گویید نمی دانم کی رفته اونو برداشته این طوری اوراق کرده ؟ حالا بعد عید اگر از ما بخواهند چه جوابی بدهم.خدا کند نخواهند...

مادرتان به شما گوشزد می کند که امروز میهمان داریم بهتر است کمی دور و برت را مرتب کنی و به سر و وضع خودت برسی. ضمنا این قدر این کتاب دفترت را این طرف اون طرف نگذار که این اتفاقات بیفتد.

شما می گویید:حالا رشد عیدانه را می توانم از دختر دایی بگیرم.شما نگران نباشید.راستی مگر چه کسی می خواهد بیاید ؟

مادر می گوید :یکی از فامیل های ما.

شما دوباره می پرسید :آیا سال قبل هم آمده بود؟

___نه.دیر به دیر میاد.

___ پس حتما فامیل دور می شه.

____تقریبا.

___با ما هم نسبتی داره؟

___تو نوه ی عمه ی مادرش میشی.

___اووووه .من که حوصله فامیل دور را ندارم.

___ اما با این که خیلی هم دیر به دیر میاد ولی با هم تلفنی ارتباط داریم.

___من تا حالا ندیدمش؟

___نه. البته وقتی سه سالت بود یه بار اومد .اتفاقا اون روز هم تو خیلی شیطنت می کردی .ولی خب یادت نیست.

زنگ در خانه به صدا در می آید.مادرتان از شما می خواهد تا بروید و در خانه را باز کنید.شما با بی حوصلگی می گویید: لطفا به یک نفر دیگه این دستور را بدهید چون به قسمت حساس این سریال رسیده ام در حالی که آن طور ها هم که خودتان می دانید چنگی به دل نمی زند.

بالاخره خواهر کوچکترتان پشت در می رود و پس از باز کردن در و کمی درنگ برمی گردد. مادر بلافاصله پشت در می رود و با سلام و احوال پرسی مهمان را به طرف اتاق پذیرایی راهنمایی می کند.

خواهرتان به نزد شما می آید و می گوید مامان گفته بیا آشپزخانه کمک بده.

شما می گویید مگه چند نفرند؟

___یک نفره.

___ یک نفر؟! برو به مامان بگو فیلمش که تموم شد میاد.

خواهرتان بلافاصله از پیش شما می رود  و با صدای بلند این خبر را به مادر می دهد.

مادر نزد شما می آید و می گوید اشکالی ندارد، مهمانمان گفتند اذیتش نکنید من میرم ببینمش میخوام ببینم اون کوچولوی سه ساله ی بازی گوش، حالا که شده دوازده ساله چقدر تغییر کرده. حالا زود این پوسته آجیل ها را از دور و برت جمع کن و اتاقت را مرتب کن ...

مادر می رود تا مهمان را بیاورد.

شما با شنیدن این حرف جو گیر می شوید و با خود می گویید بگذار بدونه من همان بچه ی بازیگوش هستم که بودم! بنابراین نه تنها اتاقتان را مرتب  نمی کنید بلکه سراغ آبرنگ و گواش و...

پس از چند دقیقه در اتاقتان باز می شود و....

مهمان با سلام و لبخند وارد می شود. مادر از تعجب دهانش باز مانده خواهر کوچولوی شما با صدای بلند می خندد و دور اتاق می دود.

وقتی شما به مهمان نگاه می کنید تا جواب سلامش را بدهید با کمال ناباوری و حیرتی بیش از آن چه مادر دارد در جایتان میخ کوب می شوید.احساس می کنید ازگوشهایتان  مانند اسفند دود می آید.همه چیز دور و برتان به رنگ قرمز و نارنجی تند است .تعجب مهمان هم کمتر از شما نیست او در حالی که مات و مبهوت به شما نگاه می کند می گوید:شما ...!

آخر آن کسی که مقابل شما ایستاده بود همان ....


همان کسی بود که چند روز قبل از فرا رسیدن تعطیلات نوروزی خیلی محترمانه با او خداحافظی کرده بودید و وقتی هم رشد عیدانه را گرفتید گفتید:وای خانم اگر هیچ کدام از قسمت هایش را هم وقت نکنم جواب بدهم به خاطر علاقه به شما و درس شما زبانش را حل خواهم کرد.خانوم دلم خیلی براتون تنگ میشه .امیدوارم سال خوبی داشته باشید.خانوم من یه برنامه ریزی کردم تا به همه کارهام برسم.من تو خونه به نظم وبرنامه ریزی ضرب المثلم!



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٩ | ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()