خسرو  نامه را به قاصد می دهد تا به شیرین برساند.

وقتی شیرین متوجه می شود که نامه ای از سوی خسرو برایش آمده بسیار خوشحال می شود و با احترام زیاد آن را می گشاید و سطر به سطر آن را با دقت می خواند ولی در حین خواندن متوجه می شود که سخن های چون گل خسرو در دلداری او با خار سرزنش و زهر طنز آمیخته است.

خسرو نوشته بود:

شنیدم که به خاطر مردن یک آدم هوسباز خیلی گریه و زاری کرده ای و صورت زیبای چون گلت را زرد نموده ای.ماتم فراوان گرفته ای و مراسم با شکوه برگذار کرده ای:

 

شنیدم کز پی یاری هوسناک                به ماتم نوبتی زد بر سر خاک

زسنبل کرد بر گل مشک بیزی                زنرگس بر سمن سیماب ریزی

...جهان را سوخت از فریاد کردن              به زاری دوستان را یاد کردن

 

خوب دیگر باید به مردم جهان بگویی که برای این حمال کوه افکن و این غریب کشته ی راه عشق گریه کنند! ولی من واقعا دلم برای تو می سوزد که این قدر برای او ناراحت شدی.اصلا خودت باعث این اتفاق ناگوار شدی .او کشته ی عشق توست.پس :

 

چرا بایستش اول کشتن از درد   

چو کشتی چند خواهی اندهش خورد؟

غمش می خور که خونش هم تو خوردی  

عزیزش کن که خوارش هم تو کردی

 

اگر صد سال هم برایش گریه کنی باز هم کم است.او عجب شیرین پرستی بود! اما خوب در برابر تقدیر زندگی چه می توان کرد .حالا نگران نباش عزیزم.تو چون شمعی و او هم پروانه ی سرمست تو بود:

 

تو هستی شمع و او پروانه ی مست

چو شمع آید رود پروانه از دست

تو باغی و او گیاهی کز تو خیزد

گیاه آن به که هم در باغ ریزد...

اگر فرهاد شد شیرین بماناد

چه باک از زرد گل ؟نسرین بماناد

 

وقتی شیرین  نامه را به پایان رساند، نه می توانست خشمگین شود نه آن که شاد و آرام ؛چون هم اظهار علاقه ی خسرو و تسلیت نامه ی او بود و هم نوعی شادمانی پنهانی خسرو از نبود یک رقیب و سرزنش شیرین به خاطر دل بستن به کسی که دیگر در کنارش نیست و شیرین به او دل خوش بود.

بنابراین تصمیم گرفت این رنج پنهانی را تحمل کند و در این باره سکوت کند.

اما...

می دانید که خسرو معشوقه های دیگری هم داشت؛ روزی قاصد مخصوص شیرین به او خبر می دهد که مریم یکی از زنان زیبای خسرو از دنیا رفت و خسرو از این واقعه بسیار غمگین است و دستور داده مراسم بسیار با شکوهی برگزار کنند.

شیرین از شنیدن این خبر شاد گشت،چون یکی از رقیبان او کم شد. ولی به احترام خسرو یک ماه جشن و شادی برپا نکرد. پس از یک ماه تصمیم گرفت پاسخ نامه ی خسرو را به او بدهد و آن سخن هایی که در دل داشت را در نامه به همان روشی که خسرو در تسلیت برایش فرستاده بود،ارسال کند.

شیرین چنین نوشت:

 

در زیر این گنبد فلکی اتفاقات خوب و بد می افتد.گاهی شادی است گاهی غم و اندوه.نکند شاه عالم از این حادثه دل آزرده شود چون:

 

عروس شاه اگر در زیر خاک است

عروسان دگر دارد چه باک است

روزگار می داند که شاه تنوع طلب است و زود از داشتن یک عروس خسته می شود و می خواهد عروس دیگر داشته باشد برای همین مریم را از او گرفت تا بهتر از مریم را به او بدهد! ای شاه نازنین،نکند به اندازه ی سر مویی غمگین باشی .حیف است دل نازک و مهربان تو رنج بکشد! کار جهان است دیگر:

گه از بیداد این آن را دهد داد

گه از تیمار آن این را کند شاد

چه خوش گفتا نهاوندی به طوسی

که: مرگ خر بود سگ را عروسی

 

اگر هر چه هم برای مریم گریه کنی ،بدان که او دیگر زنده نخواهد شد.بهتر است او را فراموش کنی.آخر او پیش مرگ تو شد تا تو زنده بمانی.شاه که نباید به خاطر پیش مرگش غصه بخورد:

 

ز بهر چشمه ای مخروش و مخراش

ز فیض دجله گو یک قطره کم باش

اگر سروی شد از بستان عالم

تو باقی مان، که هستی جان عالم

مخور غم تا توانی باده خور شاد

مبادا کز سرت مویی برد باد...

 

اصلا نگران نباش.تو مانند مرواریدی یگانه هستی و معلوم است که مروارید همتا و همسری ندارد.حالا یک آهویی از دشت زندگی ات کم شده آهوان دیگر در این دشت زیادند:

 

گر آهویی ز صحرا رفت،بگذار

که در صحرا بود زین جنس بسیار...

گلی گر شد،چه باید دید خاری؟

عوض باشد گلی را نو بهاری

 

نامه ی شیرین به نظر خسرو می رسد. وقتی خسرو آن را می خواند،از پاسخ شیرین متحیر می شود.

خسرو با خود گفت: دیگر نمی توانم برای این نامه پاسخی بهتر بدهم.البته من فکر می کردم آن نامه ای که برای شیرین فرستادم آن قدر او را آزرده می کند که حتما نامه را پاره خواهد کرد، ولی او این کار را نکرد و صبر کرد تا حالا جوابی برایم فرستاد که از پاره کردن نامه سخت تر بود.در حقیقت آن چه باید می شنیدم ،شنیدم:

 

به خود گفتا:جواب است این،نه جنگ است

کلوخ انداز را پاداش سنگ است

جواب آن چه بایستش دریدن

شنیدم آن چه می باید شنیدن

 

من نمی توانم دیگر جوابی بدهم .اما عجب جوابی بود!

از طرفی علاقه ی خسرو به شیرین بیشتر شد.پس از آن هدایای زیادی برای شیرین فرستاد.

دگر باره شد از شیرین شکر خواه

که غوغای مگس برخاست از راه        (پایان)



موضوعات مرتبط: فرهاد , شیرین , خسرو , مریم

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ | ٩:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()