اوقات خسرو از ملاقات شیرین و فرهاد تلخ شد.بزرگان و دانایان دربار را برای تشکیل یک جلسه ی مهم دعوت کرد و دراین باره با آنان مشورت کرد.بالاخره نتیجه ی بحث چنین شد که قاصدی را برای فرهاد بفرستند و به او خبر مرگ ناگهانی شیرین را بدهد تا دیگر فرهاد به او نیندیشد و دست از عشق خود بردارد.

قاصدی انتخاب می شود که از لحاظ شکل و شمایل ظاهری فردی غمگین و بدخلق باشد تا بتواند وظیفه ی خود را به خوبی انجام دهد. به او یاد دادند که وقتی به فرهاد رسید چگونه نقش خود را بازی کند تا فرهاد او را باور کند در ضمن او را تشویق کردند که اگر در این راه موفق شد سکه های طلای زیادی به او بخشیده خواهد شد و اگر دست از پا خطا کرد او را خواهند کشت.

قاصد و پیک مخصوص سوار بر اسب به طرف کوه بیستون حرکت کرد.وقتی از دور فرهاد را دید،خود را به او رساند و  ایستاد و او را تماشا کرد.فرهاد با شور و حرارت وصف ناپذیری در حالی که به یاد روی شیرین بیت می گفت و شعر می خواند بی وقفه سرگرم کار بود.

آن مرد سنگدل به سوی فرهاد رفت و زمانی که به او رسید خود را بسیار غمگین و تنگدل نشان داد و گفت:برای که داری شعر می گویی؟ فرهاد گفت :برای آن یاری که شیرین تر از جانم است و شیرین زبان است.

مرد آه سردی کشید و:

برآورد از سر حسرت یکی باد                که:شیرین مرد و آگه نیست فرهاد!

فرهاد لحظه ای مبهوت به صورت مرد نگاه کرد. با خود گفت این دیگر کیست که نام شیرین را به راحتی بر زبان آورد و زبانش لال نشد؟ چه طور به خودش جرات می دهد نام یار مرا که چون رازی در قلبم نهفته است این گونه فاش کند؟

آن پیک همچنان از مرگ شیرین و در تابوت گذاشتن و به خاک سپردن او می گفت و...

اندکی بعد فرهاد متوجه شد که آن پیک حامل خبری است آن هم درباره ی یار شیرینش! گویی او گفت که شیرین.... نمی دانم درست شنیدم ؟خبر غروب آفتابم ..پریدن مرغ بهارم... به خاک رفتن آن سرو خرامانم...

ناگهان فرهاد آهی بلند می کشد و تیشه ی خود را به طرفی پرتاب می کند به طوری که سنان آن به داخل سنگی فرو می رود و دسته ی آن در خاک. سپس می گوید:

این همه رنج بردم ولی به گنج نرسیدم .مگر می شود فرهاد باشد و شیرین نباشد.من بر یاد او زنده بودم .حال چگونه می توانم در فراق او لحظه ای بمانم.جهان در نظرم تیره و تار است.راست گفته اند که اگر قرار است چیزی به تو بدهند که آخر از تو پس بگیرند از همان اول آن را مگیر تا بعد غم و اندوه نخوری.نمی دانم چرا این دنیا برایم تنگ و زندان شده است. آه!...:

به شیرین در عدم خواهم رسیدن                  به یک تک تا عدم خواهم دویدن

فرهاد آن قدر از عشق شیرین گفت و گفت تا آن که بر زمین افتاد و زمین را بر یاد او بوسید و جان به جان آفرین تسلیم کرد تا شاید بتواند در آن دیار  به دیدار روی یار نایل شود :

         صلای درد شیرین در جهان داد           زمین بر یاد او بوسید و جان داد.

 

آری، کار زمانه این است که اگر  به کسی خوشی رساند پس از آن نوبت ناخوشی می شود مگر آن که انسان با هوشیاری و زیرکی به دنبال رستگاری باشد و دل به امور زود گذر نبندد.نباید غافل شد و دل در امور ناپایدار و زود گذر بست.اگر می خواهی همیشه در عشقی شیرین و پایدار باشی دل در جمال و جلال الهی بند و برای رضا و خرسندی آن معشوق ازلی تلاش کن. معشوقی که همیشه مراقب و محافظ توست و با اعمال نیکت به خاطر تو به فرشتگانش هم مباهات می کند.

ارتباط دایم با خدا و یاد و نام مداو م او بسیار شیرین است . با خلق خدا و آفریده های او هم مهربان باش و بدخلقی و سنگدلی را کنار بگذار .گشاده رو باش .چرا که یکی از نشانه های مومن آن است که شادی اش در چهره اش است و غمش در دل :

زمانه خود جز این کاری نداند              که اندوهی دهد،جانی ستاند

چو کار افتاده گردد بی نوایی               درش درگیرد از هر سو بلایی

به هر شاخ گلی کو در زند چنگ           به جای گل ببارد بر سرش سنگ...

کسی یابد ز دوران رستگاری               که بردارد عماری زین عماری

مسیحا وار در دیری نشیند                  که با چندان چراغش کس نبیند

جهان دیو است و وقت دیو بستن           به خوشخویی توان زین دیو رستن

مکن دوزخ به خود بر خوی بد را              بهشت دیگران کن خوی خود را

چو دارد خوی تو مردم سرشتی              هم این جا و هم آن جا در بهشتی

مخسب ای دیده چندین غافل و مست      چو بیداران برآور در جهان دست

که چندان خفت خواهی در دل خاک          که فرموشت کند دوران افلاک...

 

اگر عشق الهی در دل داری باید همچون فرهاد عاشق باشی و درانجام وظایفت بدون خستگی و ملال بکوشی .در این صورت مرگ آدمی هم با اختیار خودش و از روی میل و رغبت خواهد بود.به این نوع مردن در ادبیات عرفانی "مرگ اختیاری" می گویند:

         بباید عشق را فرهاد بودن         پس آن گاهی به مردن شاد بودن

عشق فرهاد به شیرین خالصانه بود وبرای همین ضرب المثل شد.

می گویند وقتی فرهاد خبر تلخ مرگ شیرین را شنید تیشه ی خود را به طرف کوه پرتاب کرد.آن خاکی که دسته ی چوبی تیشه در آن فرو رفت نمناک بود ،بنابراین از آن درخت اناری رویید که هر کس میوه ی آن را بخورد دوای دردش است.

 

 

خبر مرگ جان سوز فرهاد به  شیرین رسید... .

 



موضوعات مرتبط: شیرین , فرهاد , مرگ اختیاری

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ | ٢:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()