کوتاه نویسی های زیر حاصل تفکر دانش اموزانی است که از چند جهت در تنگنا و مضیقه قرار گرفته بودند:

1- در نوشته ی خود واژه های ( خودکار.کوه.آش) را طوری به کار ببرند که عبارت معنا دار خلق شود.

2- از 3 تا 5 خط باشد .نه کمتر نه بیشتر.

3- 20 دقیقه ی بعد زنگ مدسه به صدا در خواهد آمد و  فرصت تمام.

4- آن طور ها هم که فکر کنی کسی حوصله ی فکر کردن نداشت چه رسد به نوشتن! چون در دقایق پایانی ساعت آموزشی بود.یعنی تقریبا هشتمین ساعت آموزشی

اما خواستن توانستن است. جالب است بدانید بعضی ها نوشته های خود را پاکنویس کردند و برای دوستانشان هم خواندند و داوری دوستانشان را هم در باره ی کوتاه نویسی های خود شنیدند. آری نظم که باشد همه چیز هست.

فرصت نشد همه ی بچه ها نوشته هایشان را بخوانند.نمونه های زیر بخشی از این خلاقیت هاست. ناگفته نماند به همان دلیل گفته شده در بالا "وینا "برخی از این نگارش ها را ویرایش جزیی کرده است.

 

                                      

 

فهیمه

 

سر خودکار کوهی از نوشته های نانوشته است.نوشته های داغ داغ داغ!نوشته هایی که ممکن است از همه جا باشد و در جملاتت جا شوند.به این می گویند آش تفکر! یعنی همه چیز قاطی می شوند و می پزند .بانمک می شوند.دلم می خواهد پیاز داغ و نعنای اندیشه ام همیشه زیاد باشد.آخر خوشمزه تر می شود.

 

 

حورا

 

در میان مردمانی از عشایر که در دامان کوه بلند چادر زده بودند دختری دیدم که شور و حرارت زیادی برای یاری و نیکی به دیگران در دل داشت.این جوهر درون او بود که همچون جوهر درون خودکار او را به تکاپو وا می داشت .جوهری به رنگ آبی آسمان به رنگ عشق.گرمای عشق خدمت به دیگران در میان آن سردی خاطره ی خوردن آشی داغ در دل سرمای سخت و سوزان را در دلم تداعی نمود.

 

زهرا

 

داشتم تصویر منظره ای را که معلم هنر به ما گفته بودند با خودکار می کشیدم:کوه های سر به فلک کشیده ... پرندگان درحال پرواز در آسمان.ناگهان زنگ در خانه به صدا در آمد. به سرعت بلند شدم و به طرف در رفتم .در راباز کردم همسایه  آش نذری آورده بود.از او تشکر کردم و...چون در خانه تنها بودم تمام ظرف آش را نوش جان کردم.ازبد روزگارقاشق آخرش روی کوه های قهوه ای ام ریخت و آن را سبز کرد و من جیغ بنفشی کشیدم!

 

 

مائده

 

خودکار را برداشتم.شروع کردم به نوشتن:"امروز من ...  "ناگهان صدای خواهر سه ساله ام راشنیدم که می گفت : می خوای مامان برات آش بیاره و توی دهنت بذاره نی نی کوچولو؟ بلند شدم و با غرور در حالی که سینه سپر کرده بودم گفتم :من خیلی بزرگ و قوی هستم.مانند کوه هستم.من ستون این خانه ام تو چه فکر می کنی؟ وقتی خوب نگاهش کردم دیدم دارد باعروسکش حرف می زند و من هنوز یک جمله هم ننوشته ام!

 

 

زهرا

 

به راه افتادیم از دور سیمای زیبای کوهی را دیدم.دلم می خواست به دامنه اش می رفتیم و آش را آن جا درست می کردیم.پیش نهادم  را به دیگران دادم و پذیرفته شد.بنابراین تصمیم گرفتم ادای آدم های خودکار و خودجوش را دربیاورم.تند تند به این طرف و آن طرف می رفتم تا قاشق و بشقاب و دیگر وسایل را آماده کنم که ناگهان پایم به درون سینی چای رفت.کسی نبود بگوید مواظب باش از هول حلیم تو دیگ نیفتی!

 

مهرو

 

 از شمال بر می گشتیم.خودکار را برداشتم و شروع کردم به کشیدن مناظر زیبای آنجا.کوه ها،درختان سرسبز و هر از گاهی قسمتهایی از خاک سرخ که خودنمایی می کرد.بعد از رنگ آمیزی به نقاشی نگاه کردم.مثل یک کاسه ی آش نذری شده بود که سبزی آن از درختان بود و خاکهای پیدا و ناپیدایش چون لوبیا و مهتاب آن یادآورکشک ! از آن زمان هر وقت کاسه آش می بینم تصویر آن طبیعت را می توانم در آن کاسه پیدا کنم.

 

 

زهرا

 

خودکاررا برداشتم تا پاسخ تمرین های مربوط به ساختمان اسم ر ابنوسم. به دو کلمه ی آش و کوه رسیدم؛هرچه فکر کردم نتوانستم آن ها را به اجزای معنادار کوچکتری بخش کنم.به این نتیجه رسیدم که این دو اسم ساده اند.

 

شقایق

 

می خواستم با سه کلمه ی آش،کوه و خودکار عبارتی سه تا پنج خط بنویسم.در ذهنم تصور کردم که بنویسم :خودکار به دست در دامنه ی کوه کنار خانه یمان نشستم و یک کاسه آش خوردم.از این فکر خوشم نیامد.با خود گفتم بیشتر فکر می کنم تا زیباتر بنویسم.پس از مدتی تفکر توانستم جملاتی بنویسم که با خواندن آن بیست باورنکردنی گرفتم!

 

 

طاهره

 

امروز در کنار کوهی بزرگ نشسته ام و خودکار به دست گرفته ام تا از خاطرات تنهایی ام بنویسم. مادر در حال پختن آش است تا پس از ساعتی با نثار گرمای محبتش در آن سرما همه ی خانواده را دور هم گرد آورد. هوا سرد است خودکار را بر روی کاغذ قرار می دهم تا بنویسم؛این بار نمی نویسد.او هم با من سنگدل شد .سرمای کوه در او هم اثر گذاشت .کمال هم نشین در او اثر کرد و من همان تنهایی هستم که بودم!

 

 

 

 

                                               

 نوشته های زیر هم کوتاه نویسی های دانش آموزانی است که باید سه واژه ی

(شب.توپ.تاید) را با همان محدودیت های گفته شده در عبارات به کار برند:

 


نگین


شب بود و هوای سرد از لای پنجره ی اتاق صورتم را نوازش می داد.توپ های سفید و درخشان در آسمان پرستاره جا خوش کرده بودند.ذرات ریز تاید با نرمی تمام به پایین می لغزیدند.چند ساعتی می گذشت و زمین مملو از سفیدی شده بود.

 

 

فاطمه(م)


شب گذشته با برادرم دعوایم شد.آن هم درست هنگام نوشتن انشا.دوباره توپ افکارش را در ظرف ذهنم شوت کرد و همه ی دانه های ریز اندیشه ام را که چون تاید در تشت ذهنم سرازیر کرده بودم پراکنده کرد.می خواستم این بار یک انشای تمیز بنویسم که نوشتم!تمام صفحه ی انشا سفید شد! ولی به نظر معلم انشاننوشته ام!

 

 

فاطمه

کودک پولی برای خرید توپ نداشت.شب بیدار ماند. به ماه نگاه کرد.ماه به او چشمک زد.کودک لبخندی زد.فهمید چه کار کند.تاید را با آب مخلوط کرد و با تمام نیرو به صورت آسمان پاشید.ماه سُر خورد و پایین آمد."شب اول.شب دوم سوم...دید توپش داره کوچک میشه .آسمون هنوز داره چشمشو پاک میکنه و خیلی تاریکه. از غیبت ماه بی خبره " کودک توپ درخشان را به آسمان پرت می کند.آسمان چشمش را باز کرد.

 

 

پگاه

 

شب بود. دانه های سفید و کوچک برف همچون توپ های سرگردان از دل سیاه آسمان به هر سو سرازیر شدند.ساعتی گذشت.ستارگان براق چون دانه های سفید تاید در آسمان پراکنده شدند.می خواستند لکه های ابر را از قلب آسمان بزدایند تا مثل دل انسان های معصوم از گرفتگی ها و غصه های بیهوده پاک شود.

 

 

صبا

 

دوباره شب شدچند پسر بچه در کوچه آمدند.یکی از آنان خطی سفید روی زمین می کشد و دایره ای هم در مرکز زمین مشخص می کند. توپ زردشان را وسط زمین می گذارند و بازی شروع می شود .پس از ساعتی شور و هیجان از هم جدا می شوند و به خانه می روند.سکوت همه جا را فرا می گیرد.لحظه ای بعد فریاد مادری از یکی از خانه ها بلند می شود:" ای وای مگر پودر تاید برای خط کشی روی زمین بازی است؟...

 

 

 

کیمیا


شب است.توپ سفید مهتاب در آسمان می درخشد. آسمان دنبال چیزی می گرددو ابرها را این سو و آن سو می کند.مثل این که گمشده پیدا شد.بله!آسمان در جعبه ی تاید  سفیدش را باز کرد و همه را بر لباس خاکی زمین پاشید تا غبار را از آن بشوید.

 

 

 

عادله

شب بود. ماه کامل شده بود.درست مثل یک توپ گرد.خواهرم با غرور همیشگی اش آمد و گفت:نگاه کن امشب چقدر زیبا شده ام.گفتم: "ماه فقط از دور قشنگه.وگرنه خیلی پستی بلندی و گرد و غبار داره که با تمام تاید های دنیا هم پاک نمیشه!"

 

 

مبینا

 

شب،ماه را مثل یک توپ در آغوش گرفته بود و با ستارگان بازی می کرد.اما توپ از دستشان در رفت و به زمین افتاد.شب از زمین خواست ماه را به او برگرداند.ماه خاکی و سیاه شده بود.زمین می خواست ماه را بشوید.آسمان دانه های برف را مثل تاید به زمین فرستاد لحظه ای بعد هم باران را.ماه درخشان شده بود.زمین ماه را تحویل شب داد. شب از خوشحالی و شادی دیرتر از هر وقت خوابید.

 

 

 

 

 

واژه های دوم 12   (ماه.قیچی.جارو)

 

زهرا السادات:

 

نفرت و کینه داشت ماه روشن قلبم را جارو می کرد و با خود می برد.    همان لحظه بود که کسی آمد و تمام بدی ها و کدورت ها را از قلبم قیچی کرد .کسی که در همه ی ثانیه های زندگی ام همراه و همدمم بود. چه خدایی دارم!

 

مهسا:

 

در اتاق فکر و خیال پردازی هایم تنها نشسته بودم .دوباره جاروی ذهنم شارژ شد و به کار افتاد و تمام آن چه را می دید در پوشه ی تفکر و خلاقیت ذخیره می کرد .اگر با قیچی خروج از خیل این خیالات  جدا نشوم ممکن است تا یک ماه دیگر هم از این اتاق بیرون نیایم.

 

مائده:

 

  خورشید  هر شب یک هدیه برای ماه می فرستد. ماه وقتی آن را باز می کند نور درخشانی است که برمی دارد تا از آن برای شب کاری هایش استفاده کند.ماه پیش بند سفیدش را به تن کرد.نخ. سوزن و قیچی را کنار دست خود گذاشت و شروع کرد به رفو کردن لایه ی سوراخ اوزون.نزدیکی های صبح بود.ماه بلند شد و رفت تا با جارو کردن ستاره ها راه را برای خورشید باز کند.

 

نرگس:

 

دلم می خواست لکه های سیاه ماه را جارو کنم.یک ماه تمام با او درباره ی تمیز کردن صورتش صحبت کردم ولی بی فایده بود.تصمیم گرفتم با او قهر کنم.مقوای بزرگی را برداشتم و با قیچی چیدم و به پنجره ی اتاقم چسباندم تا دیگر ماه را نبینم.بعد از چند شب مقوا را برداشتم ولی از ماه خبری نبود.شاید به حرفم گوش کرده!

 

فرزانه:

 

ستاره ها صورت آسمان را از گرد و غبار می زدودند.ماه با قیچی صاعقه ابرها را از هم جدا کرد.داد ابرها بلند شد و تا زمین رسید.زمینی ها ترسیدند.ستارگان به ماه پیش نهاد دادند تا با جارو ابرها را به هم نزدیک کند.ماه همین کار را کرد.دیگر سرو صدایی نبود ولی گرد و غبار زیاد اشک چشم ابرها را درآورد و به زمین هم رسید.مردم شاد شدند.

 

فاطمه :

 

از ناراحتی خوابم نمی برد.از پنجره به ماه نگاه کردم که داشت موهای بلندش را شانه می زد و به من می خندید.حوصله ی خنده هایش را نداشتم.کاسه ی صبرم لبریز شد.جاروی دسته بلند ژولیده مویم را برداشتم و قیچی را به سر آن بستم و بردم تا نزدیک موهای ماه.همه را چیدم و پخش آسمان کردم.ماه باز هم خندید.چون آسمان پر از ستاره های دنباله دار شد!

 

فاطمه:

 

ماه تنها یی کشیک می داد.دلم برایش سوخت با جاروی خیالم آن را به پایین آوردم و با قیچی اندیشه ام چند برش به آن زدم و بعد هم آرام آرام کنار خورشید قرارش دادم تا تنها نباشد.آسمان شب غمناک شد.ماه هم دیگر در برابر خورشید زیبایی نداشت.پشیمان شدم.دوباره همه چیز را سر جای خودش گذاشتم و دانستم که:هر چیزی به جای خویش زیباست.

 

زهرا :

 

 داشتم با خودم می گفتم:مامان ماهه خیلی پر کاره.هر شب فرش آسمان را که از گرد و غبار و دود و دم زمینیان آلوده است،جارو می زند.لباس ستارگان را می شوید تا سفید و درخشان شود.ستارگان هم برای جلوگیری از بیماری پیاز رنده می کنند.گاهی چند قطره از اشکهایشان روی سر آدم ها می چکد...همان طور که به آسمان زل زده بودم ناگهان مادرم کاغذ رویا و خیالم را با قیچی فریاد"زود باش برو بخواب" چید!

 




موضوعات مرتبط: کوتاه نویسی دانش آموزان

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٥ | ٤:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()