فرهاد در عشق شیرین با اشک و آه  شب و روز کوه بیستون می کند. این

کار بسیار طاقت فرسا بود. فرهاد با آن که بسیار قوی و مقاوم بود با کوه بیستون چنین می گفت :

 

که ای کوه ار چه داری سنگ خاره     جوانمردی کن و شو پاره پاره

ز بهر من تو لختی روی بخراش        به پیش زخم سنگینم سبک باش

 

فرهاد تصویر شیرین را بر کوه ترسیم می کند تا دمی بیاساید و هر بار نیروی جانش در

انجام کوهکنی افزوده شود .گاهی هم از همان دور به قصر شیرین می نگریست  و می گریست:

نظر کردی سوی قصر دلارام                به زاری گفتی ای سرو گلندام

..مراد بی مرادی را روا کن                   امید نا امیدی را وفا کن

تو خود دانم که از من یاد ناری           که یاری بهتر از من یاد داری

منم یاری که بر یادت شب و روز          جهان سوزم به فریاد جهان سوز

تو را تا دل به خسرو شاد باشد          غریبی چون منت کی یاد باشد؟

 

فرهاد بیخواب و بی تاب شده بود رنگ رخسارش زرد و قلبش خسته و مجروح.همان طور

که چشم بر کاخ شیرین داشت می گفت درست است که من مانند خسرو زر و سیم

ندارم که در پایت نثار کنم ولی رخ زرد و جان ناقابلم که هست:

 

مرا گر نقره و زر نیست در بار

که در پایت کشم خروار خروار

رخ زردم کند در اشکباری

گهی زر کوبی و گه نقره کاری

ز سودای تو ای شمع جهانتاب

نه در بیداری آسوده م نه در خواب

اگر بیدارم انده بایدم خورد

وگر در خوابم افزون باشدم درد

...نبندم دل دگر در صورت کس

از این صورت پرستیدن مرا بس

 

روزی از روزها شیرین تصمیم می گیرد به کوه بیستون برود تا ببیند فرهاد چه اندازه کار

کرده.بنابراین دستور داد اسبش (گلگون) را بیاورند.گفتند امروز آن اسب در جایگاهش

نیست اسبی دیگر آوردیم.شیرین به همراه خدمتکاران به سوی کوه حرکت می کند.

 

                   

خبر به فرهاد می رسد و عاشق از عشق دیدار معشوقش دوباره متولد می شود.تمام رنج ها به یکباراز وجودش رخت بر بست. گویی کوه در برابرش موم شده است.

صدای پای اسب را می شنود.دلپذیرترین نغمه ی هستی را با جان می نوشد.

آه...! نمی داند چه کند می خواهد بایستد و برای خوش آمد گویی آماده باشد.اما تاب ایستادن ندارد. اکنون می اندیشد که تحمل کوه کندن بسیار ساده تر از تحمل این لحظه است. صدای پای اسب نزدیک و نزدیک تر می شود.بوی مشک و عطر فضا را پر می کند. شیرین در برابر فرهاد است.فرهاد همچون همیشه سر به زیر و صبور است.توان ان را ندارد که سر بلند کند و با شیرین سخنی بگوید از رنج هایش و بیداری ها و دلواپسی هایش از عهد و پیمانی که با خسرو کرده است و از ناملایمت ها و نامردمی هایی که از دیگران درباره ی خودش شنیده است.فقط سکوت و سکوت ...

شیرین چون فرهاد را خسته و ناتوان می بیند از او دلجویی می کند و جامی از شیر که همراه خود آورده بود به او می دهد و می گوید بگیر و نوش کن و :

 

ستد شیر از کف شیرین جوانمرد

به شیرینی چه گویم؟ چون شکر خورد

فرهاد جانی تازه یافت.

آیا  بانوی قصر و آن شاهد زیبارو می دانست که اگر جامی از زهر هم به بیمار خود می داد او با میل و اراده می گرفت و می نوشید؟

به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی است 

به ارادت بکشم درد که درمان هم از اوست

 

اما زمانی که شیرین آهنگ رفتن می کند اسبش از حرکت باز

می ایستد به دلیل آن که این مسیر بسیار سخت را با سرعت آمده بود و اکنون توان باز

گشت نداشت. کسی نمی دانست چه کند.

فرهاد که تنی بسیار قوی داشت همان طور اسب را در حالی که شیرین بر آن نشسته

بود از روی زمین بلند کرد و بر گردن گذاشت و تا قصر برد و خود باز گشت :

 

چو عاشق دید کان معشوق چالاک

فرو خواهد فتد از باد بر خاک

به گردن اسب را با شهسوارش

ز جا برداشت و آسان کرد کارش

به قصرش برد زان سان ناز پرورد

که مویی بر تن شیرین نیازرد....

 

اما این خبر از گوش پادشاه و عاشق دیگر شیرین و رقیب فرهاد یعنی خسرو پنهان نماند

بیش از هزار تن  از جاسوسان و صاحب خبران که در بارگاه شیرین تمام اعمال او را زیر

نظر داشتند و به خسرو گزارش می دادند این بار هم چنین گفتند که بانوی زیبارو به دیدار

آن کوهکن رفته و آن چنان او را بر سر نشاط آورده که این کوه را به سرعت دارد می کند و

اگر همین طور پیش رود نه تنها کار به زودی تمام می شود بلکه پادشاه هم باید به عهد

و پیمانی که با فرهاد بسته است وفا کند وگرنه ناجوانمرد به حساب می آید و بد قول.

قبلا گفته بودیم که خسرو با فرهاد عهد بست که اگر فرهاد کوهکنی را با موفقیت به

انجام برساند باید دست از عشق شیرین بردارد و او را به فرهاد بسپارد و اکنون به زمان

موعود نزدیک می شد... .



موضوعات مرتبط: فرهاد , شیرین

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٢ | ۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()