چه زشت و چه زیبا هم نقش قلم اوست // نی نی نکند زشت نگارنده ی زیبا

 

 

رژین:

خداوند ...هرگز زشت نمی آفریند چرا که خود زیباست و زیبایی را دوست دارد. خداوند

گاهی چیزی می آفریند که از نظر ما زشت است اما این گونه نیست...مانند شتر که به

گمان بعضی ها به خاطر داشتن بدنی پر از کجی و ناهمواری زشت است که در واقع

همین شتر است که می تواند در صحراهای پر از بوته های خار دوام بیاورد ...

 

فاطمه:

 

...صدای خش خش برگها ی پاییزی برای انسان ها لذتی است که انسان را به قدم

زدن در پارک ها وسوسه می کند. در زمستان زمین نفس سردی می کشد ...و ما 

با دیدن چنین زیبایی هایی به این سخن خواهیم رسید که : الله جمیل و یحب الجمال

 

مبینا:

 

...آسمان هم البته سخاوتمند می شود. این سخاوتمندی آسمان انعکاس بخشش

خداوند بلند مرتبه است. این نوشته توصیف کوچکی از نقش قلم صورتگر ماهر رانشان

می دهد و انسانی که صاحب هوش است با دیدن تغییرات محیط خود پی می برد که

پروردگار عالم هیچ چیزی ر ا بی دلیل و زشت نیافریده است...

 

 

توصیف آسمان پر ستاره از زبان خودش

 

                          

 

کیمیا 17:

 

خداوند مرا آن قدر بزرگ آفریده که می توانم تمام جهان را ببینم...ستاره ها همیشه از

خورشید می ترسند .به همین دلیل هم هنگامی که خورشید در آسمان است شما آن

ها را نمی بینید...

 

صبا:

کودک در تنهایی خود با آسمان حرف می زند...

_ تو سیاه و کبود هستی و وجودی تیره داری .دوست دارم با نردبان به تو برسم و با

قیچی این پارچه ی سیاه را از روی پارچه ی آبی پاره کنم تا دوباره همه جا روشن

شود.آسمان با غمگینی بیشتر به او گفت : این قدرها هم که می گویی زشت  و بد

نیستم . نمی بینی ستاره های کوچک و زیبایم را که به تو چشمک می زنند؟...

 

 

فاطمه:

 

زیبا و با شکوه بزرگ و با عظمت و قشنگ ترین مخلوق خداوند مهربان هستم.ستارگان

گل سر و گوشواره های منند.ماه تاج من و ابرها پیراهن چین دار من هستند...

 

 

عطیه:

 

درشبی از شب ها هیچ ستاره ای در کنارم نبود.شروع یه گریه کردم...شما دوست دارید

که من گریه کنم زیرا نعمت الهی بر شما می بارد..

 

 

فاطمه (م)


...من خیلی از پولک های طلایی لباسم که شما به آن ها  ستاره می گویید خوشم

می آید ولی به نظر خودم سنجاق سینه ام یعنی ماه از تمام پولک های لباسم زیباتر

است.احساس می کنم وقتی آن را به خود می زنم بیشتر می درخشم...

 

 

صدف:


...من از خودم خیلی خوشم می آید دلم می خواست تمام شب را روی سبزه ها زیر

سایه ی خودم بنشینم و خودم را تماشا کنم...البته چنین چیزی ممکن نیست ولی

خوب آرزو بر جوانان عیب نیست!...

 

 

الهه:

 

...همین که خورشید کوله بار پر زرق و برق خود را می بندد و پشت کوهی می رود

کودکان من به سراغم می آیند...آنان باعث امیدواری من هستند و هر کدامشان

می توانند خوشید آینده باشند!

 

 

صدف:

 

...من همچون بانویی هستم که دامنی سیاه پر از نگین های درخشان بر تن دارد و

درشب زیبایی لباس خود را نمایان می کند...

 

 

 



موضوعات مرتبط: زشت و زیبا , زیبا نوشته ها ی دانش آموزان , آسمان پرستاره , توصیف

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ | ۳:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()