چه زشت و چه زیبا همه نقش قلم اوست //نی نی نکند زشت نگارنده ی زیبا

 

گلناز:


...دنیا کتابی است که ما فقط قسمت کمی از آن را خوانده ایم و در باره ی آن می دانیم

. در پاییز برگها به فرمان خداوند از دامن شاخه  دست رها می کنند و رقصان در باد به

زمین می ریزند و از پوشش سبز خود عریان می شوند. ممکن است ما درخت را با برگ

و شکوفه بیشتر دوست داشته باشیم  اما از این خیر نداریم که اگر در پاییز برگ درختان

نمی ریخت ممکن بود دیگر نتوانیم برگ درخت را در بهار سرسبز و پر برگ ببینیم...باید

این را بدانیم که خداوند برای همه ی آفریده های خود دلیل و حکمتی داشته است... .

 

مائده:

...آن نگارنده ی زیبا که بی تقلید از کسی انسان را آفرید تا جانشین او در  زمین باشد و

مدح و ثنایش گوید...مهم این نیست که روی شما زشت باشد یا زیبا .مهم این است که

درونتان زیبا باشد و زشتی را به خود راه ندهد. پر از دوستی و محبت لبریز از عشق به

خدا...

 

کیمیا:

...اگر نیک بنگریم ممکن است زیبایی هایی در باطن کسی که صورت زیبایی ندارد

بیابیم ولی در شخصی که صورت زیبایی دارد نتوانیم این موارد  را پیدا کنیم.پس نباید

بیهوده قضاوت کنیم و کفر بگوییم یا به خدا شکایت کنیم که چرا این موجود را بد

آفریدی...پروردگاری که زیباست و خود زیبایی را دوست دارد زشتی خلق نمی کند . در

آفرینش هر چیز حکمت و مصلحتی است که گاهی عقل بشر به آن قد نمی دهد...

 

زهرا :

...آیا او که زیباست و زیبایی را دوست دارد زشتی هم می آفریند؟...مثلا دعوا خشونت

دشمنی  کینه توزی قهر ...با کمی تامل درمی یابیم همه ی آن چه را تصور می کنیم

زشت است ما انسان ها آفریدیم.چرا انسان ها سعی نمی کنند از جهان اطراف خود

زیبایی بیاموزند؟ بیاییم خود این تغییر و تحول را آغاز کنیم و...

 

 

 

توصیف آسمان پر ستاره از زبان خودش:

 

 

فهیمه:

 

ماه سکوت شب نشینی را شکست :"یک روز یک شهاب سنگه..."

لطیفه اش نیمه تمام ماند. ماه غش غش خندید و صورت پر چاله چوله اش خم و راست

می شد. پشت بندش ستاره ها خندیدند...

ستاره کوچولویی بالا و پایین پرید و گفت:"بقیه اش .بقیه اش..." ماه فقط سکوت کرد...

همه روی دامن من نشسته بودند.خوشبختانه دامنم از جنس ننو ابریشم اصل آسمانی بود...

 

مائده:

گاهی احساس می کنم برخی از سیاهی لباس من می ترسند برای همین خیلی

ناراحت می شوم و برای شب بعد چند پولک خیره کننده به لبلس تیره ام می دوزم.اما

گاهی برخی از پولک هایم را گم می کنم و تا نزدیکی خانه ی شما پاور چین پاورچین

می آیم وآن را برمیدارم ولیشما هیچ گاه متوجه نمی شوید که من کی آمدم و کی

رفتم...

 

 

فرنوش :

...اگر مرا ببینی انگار یک ظرف پر از الماس و مروارید دیده ای ...که برقشان چشمانت را به خود جذب می کنند...درآن سویم نیز انگار کشاورز داس (ماه) خود را در من جا گذاشته است.

 

الناز:

 

من آسمان هستم. آسمانی با هزاران کهکشان سیاره سیاه چاله و البته هزاران

ستاره.ستاره ها روشنایی من هستند و بخش اعظمی از من را تشکیل می

دهند...ستاره ها مانند انسانها زندگی می کنند و می میرند...بعضی ازآنها پساز مرگ

خود به سیاه چاله ای تبدیل می شوند...هر گاه سیاه چاله ای را دیدید بدانید که روح

ستاره ای است...

 

هانیه:

 

تا به حال کسی از وسعتم سخن نگفته است.من آن قدر بزرگم که همه ی جهان را حتی

سیار ه ی شما را درآغوش گرفته ام...وقتی صحبت از وسعت شد نام من را نبرید.کس

دیگری هست که من و دریا و همه چیز را آفریده است ... .

 

زهرا :

 

...ماه وجودم را می بینی ؟

_ بله .می بینم.

_ این همان قلب من است که در شب ها پرده از روی آن می کشم تا کسی همدم

دردهای من باشد و به هزاران ستاره فرمان محافظت از آن را می دهم. پس بنگر به

عظمت خدا ...

 

مهرو:

 

... اما چیزی  که موجب تعجب عده ای دیگر می شود...این است که من این همه ستاره

ی سنگین و سوزان و بزرگ را دردامن خود نگه داشته ام و نمی سوزم...

با این همه امروزه دیدن من دشوارشده است...آن چه بیشتر  مرا ناراحت می کند این

است که کودکان امروزه از دیدن یک هواپیما بیشتر ذوق می کنند تا یافتن یک صورت

فلکی!...

 

 

مطهره:

چه زیباست وقتی شهاب سنگی با سرعت در من از سویی به سویی دیگر می رود و

من نگاهش می کنم یا هنگامی که سیارات به گرد ستارگان فروان درون من می رقصند.

به یاد می آورم شبی را که پیامبر خدا (صلوات الله علیه و آله) به سوی من عروج کردند

.چه لحظات شیرینی بود!

 

 

 

 



موضوعات مرتبط: زیبا نوشته ها ی دانش آموزان , آسمان پرستاره , توصیف , زشت و زیبا

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ | ٢:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()