خسرو شاه تصمیم می گیرد ابتدا فرهاد را از راه بخشش جواهر و زر از سر راه بردارد و اگر نشد راه دیگری انتخاب کند.

شاه دستورداد تا به دنبال فرهاد بروند و او را پیدا کنند.پس از روز ها جستجو او را بر سر راهی یافتند در حالی که غبار عاشقی بر رخسارش نشسته.

اورا نزد شاه می برند .شاه بر تخت زرین نشسته و به شادی مشغول است. فرهاد را که همچون کوهی قوی و بزرگ و قدرتمند بود از در درآوردند و نزد خسرو روبه بروی تخت نشاندند.فرهاد هیچ نگاهی به خسرو و تخت زرینش نینداخت زیرا:

غم شیرین چنان از دل ربودش

که پروای خود و خسرو نبودش

خسرو فرمود تا بی اندازه در پای او جواهر نثار کنند.اما خاک و زر در نظرش یکی بود.چون مهمان نظر در زر نکرد خسرو از راهی دیگر در آمد و با او مناظره کرد ولی پاسخ های فرهاد همه از عشق بود و دلدادگی:

 

نخستین بار گفتش کز کجایی؟

بگفت از دار ملک آشنایی

بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند

بگفت انده  خرند و جان فروشند

بگفتا جان فروشی در ادب نیست

بگفت از عشق بازان این عجب نیست

 

فرهاد گفت از پایتخت دوستی می آیم  که در آن جا جان می فروشند و غم می خرند.خسرو گفت: "جان فروشی" در فرهنگ ها نیامده و جایی نخوانده ام و نشنیده ام.فرهاد گفت :این چنین داد و ستدی  در بازار عشق شگفت نیست.

خسرو درباره ی شیرین از فرهاد سوالاتی می پرسد و فرهاد هم پاسخ می دهد به طوری که در این مناظره خسرو کم می آورد:

 

بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب

بگفت آری چو خواب آید کجا خواب؟

بگفتا گر کند چشم تو را ریش

بگفت این چشم دیگر آرمش پیش

بگفتا گر بخواهد هر چه داری

بگفت این از خدا خواهم به زاری

بگفتا گر به سر یابیش خشنود

بگفت از گردن این وام  افکنم زود

 

خسرو می گوید : آیا خواب او را می بینی ؟

  فرهاد:  بله. اگر بخوابم  ولی مگر خواب دارم؟

__  اگر شیرین بخواهد یک چشمت را کور کند چه می کنی ؟

__    چشم دیگرم را هم جلو می بر م .

__    اگر همه چیزت را از تو بگیرد چه؟

__    اتفاقا همین را  ملتمسانه از خدا می خواهم.

و....

وقتی خسرو در سخن موفق نمی شود کاری بکند می گوید : خیلی خوب .کوهی بلند راه ما را بسته است و کار ما را  سخت کرده است . اگر ممکن است به خاطر شیرین این مشکل ما را حل کن.

فرهاد گفت:اگر شاه به من قول بدهد  که ترک شیرین کند من هم قول می دهم این مشکل را حل کنم  و شاه هم آن شرط را می پذیرد و :

 

به گرمی گفت کآری شرط کردم

و گر زین شرط برگردم نه مردم

میان در بند و زور دست بگشای

برون شو دستبرد خویش بنمای

چو بشنید این سخن فرهاد بیدل

نشان کوه جست ا شاه عادل... .

 

 

 

 

 

 

 



موضوعات مرتبط: فرهاد , شیرین , کوهکن

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ | ٩:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()