خطی کشید روی تمام سوال ها

تعریف ها ، معادله ها ، احتمال ها 

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق

خطی دگر به قاعده ها و مثال ها 

خطی دگر کشید به قانون خویشتن

قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها 

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید

خطی به روی دفتر خط ها و خال ها

خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد

با عشق ممکن است تمام محال ها

 

 

شعر از آقای فاضل نظری



موضوعات مرتبط: فاضل نظری , با عشق ممکن است تمام محال ها

تاريخ : ۱۳٩٥/٢/٢۳ | ۸:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 1.اینک تو را چه شد کای مرغ خانگی... (تو:متمم)

 2.پای در راه نهادن در این جا کنایه ندارد یعنی راه رفت

 3.من نام تو را کوه آهن نهاده ام   تشبیه دارد

4. بین  این و ان تضاد است و جناس

5.  باران  غیر ساده است  بار+ان (وند )

6. .. در ما زنده می سازد (فعل اسنادی است)

7.پی نیکان گرفت و ...(پی : در پی ،دنباله ی ، حرف اضافه است .اگر هم پای بدانیم( و مجاز از راه )که مفعول است.

8. ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی:  ذوقی چنان(چنان ذوقی) صفت اشاره و مفعول

بی دوست زندگانی کردن : نهاد  ( می توان بی دوست را متمم قیدی دانست)

9. دلی دیرم خریدار محبت   کزو گرم است بازار محبت

 دل خریدار محبت دارم که از او بازار محبت گرم است  2جمله  (خریدار صفت بیانی)

( وجه دیگر : دلی دارم که خریدار محبت است  در این جا خریدار مسند است اما به نظر همان پاسخ اول بهتره)

10.جهان با این فراخی تنگت آیو (فعل اسنادی= شود)

11. خوکردن فعل مرکبه

12.پس در هر عمل که هست نیکو سیرتی باید و داد  (نیکو سیرتی :نهاد)

13. نسیم صبح یعنی نسیم صبحگاهی  اضافه ی تشبیهی نیست

14. تو وینی نامه ی خود ننگت آیو  (ت)  ضمیر متصلی است که به جای شناسه در این جزء اضافه شده و شخص فعل را بیان می کند  (تو را ننگ آید در قدیم می گفتند )

15. آتشی در سینه دارم از نیاکان شما: آتش استعاره ازآن ناگفتنی های درون و ارجمند است ( چون اتش که نزد پیشینیان تقدس داشته است این سخنان هم مهم است. مثل نشان دادن هویت و فرهنگ و ادب)

16. دستی ز دل بر آوردن :کنایه از کار واقدامی خالصانه از صمیم دل کردن

17. آری ، (قید تصدیق است) البته بستگی به جمله ای می تواند شبه جمله باشد .

18. جهان جمله فروغ روی حق دان (فروغ روی حق گروه مسندی)

19.نزد ( اگر با کسره باشد حرف اضافه وگرنه قید )

20. لذا (لهذا: برای این) علامه دهخدا قید مرکب گرفته اند

21. اگر در جمیع اعضا ..(جمیع:متمم)

22. طبیعت را شعور و اراده نیست ( رای تغییر معنای فعل دارد  ؛طبیعت شعور ندارد)

23. مرا از این همه هیچ غم نیست (مثل بالا)

24. نیاسودمی : ماضی استمراری

25. انچه از معرفت برای من ..(من متمم)

26. چه حاصل ؟  (چه حاصل دارد )  مفعول

27. بیهوده (بی + هوده یعنی حق ) بیهوده یعنی باطل و ناحق

28.مرا هیچ غم نیست الا رضای تو می باید تا بدانم که...:

 

بسته به خوانش و درنگ  دارد:

  1.اگر گوییم"  مرا هیچ غم نیست الا رضای تو؛ می باید تا بدانم..."

   2.یا آن که" مرا هیچ غم نیست الا رضای تو می باید ؛ تا بدانم..."

 الا حرفی است که  به صورت حرف اضافه ربط و قید هم به کار می رود

   1.الا حرف اضافه ای که برای استثنا آمده و کلمه ی بعد متمم

     2.الا قید یعنی فقط رضای تو غم من است و می باید و لازم است این غم برایم باشد

     

      1.می باید (مضارع اخباری )

               2. می باید: لازم است  رضای تو نهاد

 

این پاسخ ها تا زمانی مورد تایید است که پاسخی بهتر برای ان به نظر صاحب نظران  نیامده باشد . اگر جای بحث است بفرمایید!

 

البته مباحث دستوری در هر زمان بسته به متون متفاوت است و نغییر می کند نمی شود دستور امروزی را برای متون دیروزی به کار برد مگر ان که با با سبک و زبان همان روزگار بررسی شود. این گونه مباحث ازمونی نیست.

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوعات مرتبط: اشکالات و رفع آن در فارسی نهم

تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۱۸ | ۸:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

انشای" نگین":

وقتی با تو حرف می زنم

وقتی با تو حرف می زنم یک انرژی خاص و آرامش بخشی به من منتقل می شود . آن روزها که تازه به سن تکلیف رسیده بودم شور و شوق زیادی برای حجاب و نماز و آشنایی با دین داشتم اما بعد از گذشت زمان و آشنایی با آدم های متفاوت با خود می گفتم چه اشکالی دارد که کمی از موهایم بیرون باشد یا چه اشکالی دارد که من هم آستین های لباسم را بالا بزنم یا آرایش کنم ؟ همین افکار باعث شد از باید های مهم اخلاقی فاصله بگیرم و بشوم یک دختری بی بندوبار و خیابانی گاهی حالم از خودم به هم می خورد اما من باز هم راه خود را در پیش داشتم خانواده ام مرا طرد کرده بودند و اهمیتی به وجود من در خانه نمی دادند .

یک روز که در خیابان ها پرسه می زدم صدایی چندان آرام و دلنشین شنیدم .

این چه صدایی است ؟ معنی این کلمات عربی چیست ؟ گویی کسی صدایم می زد

نگاه کردم دیدم که همه از مرد و زن پیر و جوان به سمت خانه ای بزرگ و زیبا اما ساده و بی ریا می روند چرا من با این صدا نا آشنا هستم ؟

این قدر خود را در کثافت های این دنیا غرق کرده ام که بویی از مرام و معرفت ، خدا و خداشناسی نمی برم دوباره به خود آمدم و آن صدا را شنیدم نمی دانم چه شد که خود به خود پاهایم به طرف صدا کشیده می شد . چرا نسبت به این صدا کشش دارم ؟ چرا حال و هوایی وصف ناپذیر پیدا کرده ام .

وقتی وارد آن خانه شدم زن ها و دختر ها چادر هایی سفید و گل دار بر سر کرده بودند و برای لحظه ایی خاص آماده می شدند برای چه اینقدر شوق نماز خواندن دارند ؟ برای چه خوش حال هستند ؟ چرا من نباید اینقدر شاد باشم ؟

تصمیم خود را گرفتم ابتدا به طرف وضوخانه رفتم مدت ها بود که وضو نگرفته بودم ولی با دیدن دیگران وضویی گرفتم وقتی صورتم را به قصد وضو شست و شو می دادم حس طراوت داشتم .

آنگاه که دستان راست و چپ خود را مسح کردم حس لطافت داشتم . در آن لحظه که دست راست را بالا بردم و مسح سر را کشیدم گویی که تمام اندیشه ها و افکار شیطانی از ذهن و وجودم دور شد و در لحظه ی خم شدن و مسح کردن انگشتان پاهایم تصمیم گرفتم دیگر با این پاها به مکان هایی قدم بگذارم که آنجا خدا باشد نه شیطان

به طرف صف نماز رفتم و چادری برداشتم و بر سر کردم به هر زحمتی بود خود را به صف نمازگزار ها رساندم ایستادم و آرام مانند دیگران دست هایم را تا گوش هایم بالا بردم و به نیت نماز الله اکبر گفتم

امام جماعت شروع کرد به خواندن حمد و سوره حال دیگر آرام شده ام .

چه حس خوبی است گوش سپردن به آن کلمات و با خدا حرف زدن !

 

 


 


موضوعات مرتبط: زیبا نوشته ها ی دانش آموزان , انشای نماز , وقتی با تو حرف می زنم

تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۱٥ | ۳:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

انشای  موژان درباره ی :

گذر رودخانه

مقدمه:

این روزها چونان رود می آید و می رود و این روزگار؛ گران ترین آموزگار است چون به بهای تجربه هایی که به من می آموزد عمر ارزشمندم را از من میگیرد...

بندهای بدنه :

نشسته ام کنار رودخانه و گذرآب را تماشا میکنم به راستی چه زیباست که صدای آب را میشنوم ! با این صدای دلنشین با من حرف می زند؛احساس میکنم دلم یک کاغذ و قلم می خواهد تا ساعتها در باره ی این حس دلپذیر بنویسم .

گذر آب در رودخانه همچون چرخه این زندگی است که آب مانند روزهای آن می اید و می رود و روزهای سخت چه آرام حرکت میکنند و روزهای خوب و آ رامش بخش چه با سرعت ازپیش چشمانم دور می شوند!

رودخانه نقش من را بر عهده دارد با این تفاوت که او بسیار صبورو با متانت؛آبهای کثیف و تمییز را از خود عبور می دهد.نسیمی صورتم را نوازش می کند و من به یاد این چند بیت شعر زیبا می افتم و آن را با خود زمزمه می کنم:

از صدای گذرآب چنان می فهمم           تندترازآب روان؛عمر گران می گذرد

زندگـــــی را نفســـی اســــــــــت          ارزش غـــــم خــــوردن نیـــســــــت

آنـــــقدر ســـــیــــــر بـــــخــــــند          تـــــاکـــــه نـــــدانــی غـــم چــیــسـت

بند نتیجه گیری:

زندگی چه کوتاه باشد چه بلند؛و معلم روزگار چه سختگیر باشد و چه آسان بگیرد؛من همواره سرگرم زندگی کردن هستم و نمی گذارم که غم و رنجهایی که امروز می کشم به فرداهای شیرنم لطمه وارد  کند؛همانند آبهای گل آلود که ؛مردم در آن زباله ریخته اند و رودخانه سعی دارد آن را بپذیرد؛ تا آبهای تمییز وشفاف هم کثیف نشوند.

 

 

 



موضوعات مرتبط: گذر رودخانه (انشای نهم) , زیبا نوشته ها ی دانش آموزان

تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۸ | ٥:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

دور تسلسل

 

جای این که به دعا دست توسل بزنم

دوست دارم بنشینم به حرم زل بزنم

دوست دارم بنشینم توی این صحن قشنگ

به سراپای دلم حس تغزل بزنم

بنویسم چقدر حس قشنگی دارم

وقتی از چشم به گلدسته گلایل بزنم

دست در دست دل پیر خراباتی خود

دایما دور ضریح دور تسلسل بزنم

بعد دل را به ضریح تو ببندم بروم

تا ز هر سمت جهان سمت شما پل بزنم

من اگر نیست حواسم تو حواست باشد

گره بند دلم را نکند شل بزنم

(شاعر: حمید گلدوست)



موضوعات مرتبط: تو حواست باشد

تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۳ | ٢:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

بررسی غزل اقبال

 

علامه محمد اقبال لاهوری شاعری مسلمان و آرمانی اهل پاکستان

کاملا آشنا به زبان فارسی به دلیل علاقه  و تحقیق  زیاد

نام پدر :نور محمد

نام مادر :امام بی

نام برادران و خواهران:عطا محمد.طالع بی. فاطمه بی. و خود که چهارمین فرزند خانواده بود.

نام همسر:کریم بی(دختر ثروتمند کشمیری که 3 سال از وی بزرگتر بود.اقبال در 16 سالگی ازدواج کرد)

نیاکان وی از برهمنان کشمیر بودند که در قرن 17 مسلمان شدند.

او به قرآن بسیار علاقه مند بودو از میان شاعران ایرانی به مولوی عشق می ورزید.

بعضی آثار: 1.اسرار خودی و رموز بیخودی (قالب مثنوی و به روش مولوی) در سال دوم بخشی از آن را با عنوان :"شه مردان "مطالعه کرده ایم

2. زبور عجم

3.دیوان اشعار

4.ارمغان حجاز

5.مسافر

6.جاوید نامه

ارادت خاصی به مولا علی علیه السلام دارد.

توجه به قرآن دین و معارف و وخودشناسی و خودباوری و عدم وابستگی به بیگانگان از ویژگی هایی درونی و موضوعات مهم شعر اقبال است

 

قالب شعر غزلی است از کتاب زبور عجم

 

 

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما

ای جوانان عجم جان من و جان شما

غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام

تا به دست آورده ام افکار پنهان شما

مهر و مه دیدم نگاهم برتر از پروین گذشت

ریختم طرح حرم در کافرستان شما

تا سنانش تیز تر گردد فرو پیچیدمش

شعله ای آشفته بود اندر بیابان شما

فکر رنگینم کند نذر تهی دستان شرق

پارهٔ لعلی که دارم از بدخشان شما

می رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند

دیده ام از روزن دیوار زندان شما

حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل

آتشی در سینه دارم از نیاکان شما

 

 

 

خیابان منظور گلزار و دشت است جایی که درخت و باغ و گل باشد مثلا در بیتی دیگر می گوید:

 

بیابان و کهسار و راغ آفریدی      خیابان و گلزار و باغ آفریدم

 

یا:

 

بر کشت و خیابان پیچ  بر کوه و بیابان پیچ    برقی که به خود پیچد میرد به سحاب اندر

 

 

 

دیگر:

 

لاله ی صحرایم از طرف خیابانم برید    در هوای دشت و کهسار و بیابانم برید.

 

 

 

عجم: 1 - غیرعرب . 2 - ایرانی

 

در لغت به معنای گنگ است و چون  زبان غیر عربی برای اعراب، گنگ و غیر قابل فهم بود عجم گفتند.

 

بیت اول:

چراغ لاله اضافه ی تشبیهی است به دلیل شکل ظاهری چراغ هایی که حباب و شمعدان آن به صورت لاله بود.

تشبیه چراغ به لاله از تشبیهات رایج اقبال در دیوان شعرش است.

البته اگر بگوییم لاله اسم چراغ هایی است که عموما در باغ و خیابان های پر درخت پاکستان بدین نام خوانده شده آن وقت دیگر اضافه ی تشبیهی نیست .

واج آرایی :ج.چ.م.ن.

تکرار :جان

تشبیه خود به چراغ لاله با وجه شباهت سوختن و نور افشانی و هدایت

 

مانند چراغ لاله ای  که در گلزار و باغ نور افشانی می کند تا راه را برای دیگران روشن کند من نیز در بین شما و برای هدایت و آگاهی شما جان خود را فدا میکنم و نگرانم پس ای جوانان غیر عرب(به ویژه ایرانیان) به من گوش کنید و مرا مانند خود بدانید (گویی جان من جان شماست.) و به سخنانم توجه کنید.

 

این غزل زمانی سروده شده که جوانان ایرانی در پی تقلید کورکورانه از مد و ناهنجاری های غرب و اروپاییان بودند و نسبت به فرهنگ و تمدن غنی خود بی تفاوت شده بودند.اقبال با مسافرت های طولانی وآگاهانه به کشورهای اروپایی  و تحقیق در این باره به پوچی و از خود بیگانگی غربزدگان برخی از جوانان کشور خود و  جوانان ایرانی پی برده بود و واقعا از این موضوع تأسف می خورد .لذا در این اشعار و دیگر اشعار زیبا و پر محتوایش می خواست ملل شرق را بیدار کند. 

 

بیت آخر:

حلقه زدن: کنایه از دور هم جمع شدن

پیکران آب و گل : تلمیح به آیه ی قرآن و آفریده شدن انسان از آب و گل

ای پیکران آب و گل : مجاز از :انسان

آب و گل و آتش مراعات نظیر

آتش از نیاکان شما دارم تلمیحی است به تقدیسآتش نزد ایرانیان باستان

 

ای انسانهایی که از آب و گل آفریده شده اید(حقیقت وجودی خود را فراموش نکنید و غافل نشوید ) دور من جمع شوید سخنان روشنگر و مهمی از اجداد شما در دل دارم .

به عبارتی دیگر گویی اقبال درد راز های نگفته از تمدن و فرهنگ کشور را که بزرگان و نیاکان ما حفظ کرده بودند همچون آتشی در درون خود داشت و آرزو داشت تا با جلب توجه جوانان به دین و فرهنگشان انان را به خود شناسی و گذشته ی پربار خود باز گرداند.

اقبال شاعری ملی و اسلامی و جهانی بود. وی با انتقاد از آداب و عادات غلط غرب که مورد توجه برخی مسلمانان  به ویژه جوانان قرار گرفته بود رنج می برد و سعی می کرد انان را به سوی دین و آیین اسلام و حرکت به سوی داش و هنر و فضایل تشویق کند.

معتقد بود ملتی که تقدیرش را به دست خود رقم بزند به عزت و سروری می رسد و اگر برای بیگانگان خم شود مورد قهر خدا قرار می گیرد:

خدا آن ملتی را سروری داد        

که تقدیرش به دست خویش بنوشت

بدان ملت سر و کاری ندارد

که دهقانش برای دیگران کشت   (رباعیات)

 

 

و در بیتی می گوید:

وای ان دریا که موجش کم تپید

گوهر خود را ز غواصان خرید.

 

اگر ملل اسلامی بصیرت و بینش داشته باشد متوجه می شوند که همه چیز دارند و میتوانند بدون نیاز به بیگانگان کشور خود را اداره کنند وگرنه آنان با استعمار و استثمار منابع مادی  و معنویشان ملل ناگاه را به فقر فرهنگی و اقتصادی دچار خواهند کرد به طوری که برای دست یابی به منابع خود مجبورند در برابر دشمنان سکوت و تعظیم کنند.

 



موضوعات مرتبط: ادبیات جهان , اقبال لاهوری , چون چراغ لاله سوزم

تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۳ | ٢:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

محمود درویش (متناسب با فارسی پایه 8)

ادبیات جهان

 

 



(کتاب گنجشکان بی بال )اولین اثر اوست که درسن 19سالگی چاپ شد کتابی که او را درپهنه ی شعر عرب به عنوان استعدادی درخشان معرفی کرد .

(برگ های زیتون )مجموعه ای از چند شعر است .

از معروف ترین اشعارش دراین اثر (کارت شناسایی ) است، (در این سروده به گونه ای پاسخ نسل کشی صهیونیست ها را می دهد )  بااین آغاز:

((سجل !أنا عربی ...   یعنی: 

بنویس ،من یک عربم ،

وشماره کارت من پنجاه هزار است ،

هشت فرزنددارم و فرزند نهم در تابستان آینده به دنیا می آید .

آیا خشمگینی ؟...))

 

وی درکنار   سمیح القاسم از پرچمداران شعر مقاومت فلسطین به شمار می آید .شعر های لطیف ونو وبا زمزمه های غمگین دارد .

شعر هایش درابتدا سیاسی است اما هر چه رو به جلو می رود ،پخته تر می شود .

آنچه شاعر را به نگاهی عمیق تر نسبت به شعر ،زندگی ،مبارزه وانسان کشانده است ،بینش اعتقادی وی درروند مبارزه وآرمان مقاومت فلسطین وناسیو نالسیم عربی است .

نزار قبانی اورا در کنارمظفر النواب دوشاعر برجسته امروز عرب می داند که تجسم نوگرایی مردمی اند .

به تعبیر نزار قبانی ،محموددرویش توانسته تمام سرزمین های عربی را با برخورداری ازموهبتی یگانه در نوردد و انقلاب فلسطین را درهمه خانه های عرب جای دهد.

عزالدین المناصره ،درویش رابه عنوان شاعر مقاومت از جهت ارزش کاردر سطح شعر مقاومت جهان در صف نخست قرار می دهد .

شعر وی کم کم از فردیت بیرون می آید واز هیأت شعر سیاسی وپرخاشگر به شعری  تغزلی-والبته همچنان سیاسی –تغییر حال وهوا می دهدو با اندوهی ژرف تر ولطیف تر روبه رو می شود .

احسان عباس ،پژوهشگر عرب ،وحدت یافتن معشوق وسرزمین در شعر محمود را

پدید آورنده ی گونه ای رمانتیسم نو می داند که پیش ترازاین درشعر عربی امکان تحقق نداشته است .وی میان حزن تراژیک وصلابت حماسی پیوند می زند .

زوایای شعری محمود درویش :

1.پیوند وطن و معشوق درشعر که وطن معشوق می شود ومعشوق وطن ؛ لذا برای این دو شعر می گوید .

2. پیوند مرگ و  عشق .

عشق، تلاقی متناقض مرگ وزندگی است:

می میرم

دوستت دارم

سه چیز پایان ناپذیر است :تووعشق ومرگ

خنجر شیرینت را پذیرا شدم

پس آنگاه به حمایت دشمنانت برآمدم

تا مرا بکشی .

 


3.«درخت »

و انواع درختان زیتون،نخل،انجیر،سرو،بلوط،بیدمجنون،سیب،لیمو،پرتقال،سپیدارو...که ردّی روشن ازخاطرات دوران کودکی اش است.

درنظر او« تبعید نهایی ومطلق وغربت فرا گیر و دوزخ حقیقی در این است که انسان بدون درخت زندگی کند »

 

4.وی دزاشعارش رویاهای خودرا مرور می کند .

5.مکالمه باارواح شهدا وبیان دلتنگی ها.  مثل: ( پس ای محمد صعود کن صعود تا سدره المنتهی...)

 

6.گاه درخطاب به دشمن ،دعوت به رهایی از تفنگ می کند وهمواره درتشویق ونگرانی است .

مثلا:(صیادش می تواند به شکارش دیگر گونه بیندشد

با خود بگوید

اکنون او را رها می کنم تا بتواند

فلسطینش را بی غلط تلفظ کند ...)

 

محموددرویش مدت کوتاهی در دولت فلسطین –به رهبری یاسر عرفات –وزارت فرهنگ را عهده دار شد وچون دید سیاست پیشگی چه توان مهار ناپذیری درتخریب روحیه ی شاعرانه دارد از آن کناره گرفت و ترجیح دادبه خانه شعر برگردد.

 آثار:

پایان شب،

گنجشک ها درالجلیل می میرند ،

محبوب من از خواب برمی خیزد ،

تورادوست دارم یا دوست نمی دارم،

این تصویر اوست واین افتخار عاشق است .

گل سرخی کمتر ،

یازده ستاره ،

چرااسب راتنها گذاشتی ؟

برگهای زیتون ،

من یوسفم پدر،

آن ترانه است ،

جشنها

 

 

 



موضوعات مرتبط: محمود درویش , ادبیات جهان

تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۳ | ٢:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

ای که دایم به خویش مغروری *** گر تو را عشق نیست معذوری


گرد دیوانگان عشق مگرد *** که به عقل عَقیله مشهوری


مستی عشق نیست در سر تو *** رو که تو مست آب انگوری


روزی زرد است و آه درد آلود *** عاشقان را دوای رنجوری


بگذر از نام و ننگ خود حافظ *** ساغر می طلب که مخموری

 

 

تفسیر عرفانی
1. ای کسی که پیوسته به خود مغروری، اگر از عشق بهره ای نبرده ای، عذرت پذیرفته است؛ زیرا غرور و خودبینی انسان را به عشق نمی رساند. انسان ریاکار و مغرور، هرگز معنای حقیقی عشق را درک نمی کند.
2. به گرد عاشقان دیوانه مگرد؛ زیرا که تو به داشتن عقل با ارزش مشهور هستی. تو که ادعای عقل کامل داری، نمی توانی عشق را درک کنی. پس به گرد عاشقان و عارفان مگرد که بد نام می شوی.
3. شور و مستی عشق در سر تو نیست، به دنبال کار خود برو که از شراب انگور مست هستی.
4. دوای درد عشق عاشقان، داشتن روی زرد و آه دردآلود است. عاشق اگر زرد روی و دردمند نباشد، عاشق نیست. چهره ی زرد رنگ و آه درد آلود، نشانه عاشق بودن است.
5. ای حافظ! حالا که مست و خماری، ساغر شراب طلب کن و از آبروی خود بگذر و به فکر جاه و مقام و آبروی دنیایی خود نباش. عاشق مت، به این دنیا و جاه و مقامات آن توجهی ندارد.

منبع مقاله : 
باقریان موحد، رضا؛ (1390)، شرح عرفانی دیوان حافظ بر اساس نسخه دکتر قاسم غنی و محمد قزوینی، قم: کومه، چاپ اول

برگرفته از سایت راسخون



موضوعات مرتبط: ای که دایم به خویش مغروری غزل حافظ

تاريخ : ۱۳٩٥/٢/٢ | ٤:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

این غزل را مولانا  زمانی سرود که خبر آمدن پیر و مراد خود، شمس تبریزی را به او نوید دادند

 

آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد          

مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد

 
 

چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان

عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد

 

رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد

غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد

 

تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود

ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد

 

باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند

سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد

 
 

چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما

زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد



 



موضوعات مرتبط: آب زنید راه را هین که نگار می رسد

تاريخ : ۱۳٩٥/٢/٢ | ۳:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

 

مادری بود و دختر و پسری

پسرک از می محبت مست

دختر از غصه ی پدر مسلول

پدرش تازه رفته بود از دست 

یک شب آهسته با کنایه طبیب

گفت با مادر این نخواهد رست

ماه دیگر که از سموم خزان 

برگها را بود به خاک نشست 

صبری ای باغبان که برگ امید 

خواهد از شاخه ی حیات، گُسست

پسر این حال را مگر دریافت

بنگر اینجا چه مایه رقّت است

صبح فردا دو دست کوچک طفل

برگها را به شاخه ها می بست



موضوعات مرتبط: مادری بود و دختر و پسری

تاريخ : ۱۳٩٥/٢/٢ | ۳:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()