مواردی که لازم است در تدریس گروهی درس ادبیات بومی کتاب (درس های آزاد) مورد توجه قرار گیرد:

 


الف. گزینش شهر ،روستا یا منطقه و هر مکانی از ایران زیبا که با بیان ویژگی های آنجا می توان اطلاعات جدیدی به دیگران داد.

ب. اطلاع درباره ی موقعیت جغرافیایی آن مکان در حد بسیار مختصر و فشرده(نیاز به دانش کامل جغرافیایی و مساحت و ....نیست) همان قدر که بدانیم در کدام قسمت ایران و یا کدام منطقه قرار دارد.

ب. آداب و رسوم مردم آن مکان (مثلا عروسی ها و یا عزادری ها و جشن هایشان در اعیاد یا سوگواری ها به طرز خاصی باشد.مردم برخی مناطق به انجام قربانی درمراسم عروسی یا عزا یا ماه های خاصی از سال بسیار جدی هستند و ان را به خوبی برپا می کنند.

ج.باورها و عقاید بومی و خاص مردم(مثلا ممکن است درباره ی بعضی روزها و فصول باورهایی داشته باشند که شاید سند و دلیل علمی هم نداشته باشد و مربوط به طرز تفکر شان باشد و یا داستانی که آن را باور دارند.

د. گویش و لهجه(گویش مردم مناطق مختلف به گونه ای سات که مردمان بومی همان جا آن را متوجه می شوند و این با زبان فارسی که همه ی ایرانیان بدان سخن می گویند متفاوت است(مثلا اگر درباره ی گویش مردم اصفهان می نویسید ان ها به جوجه"چوری" به کبریت"کربیت" به جوی آب "جوقی آب" به بگیر"بسّون" به پاشو ببین آن کبوترچقدر زیباست"وخی آ بیبین اون کفتره چنقذه خوشگلس و ...یا مردم مشهد به:اتاق"خانَه " به ما"مو" به "دانشجو بشوم"دانشجو بروم" و...می گویند)

 

هـ. بازی های خاص و سرگرمی ها

و. اتل ها و قصه ها (ادبیات فولکلور ) شعرهای عامیانه ضزب المثل ها و...

 

 

این موارد مربوط به متن نوشته است که البته به دلیل فضای کم کتاب می توانید بخش هایی را انتخاب کنید و بنویسید.

 

 

 



موضوعات مرتبط: ادبیات بومی و منظور از آن در تدریس آزاد , درس آزاد را چگونه بنویسیم؟

تاريخ : ۱۳٩٤/٧/٢٤ | ٤:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

آغاز فصل دوم .فارسی نهم.

متن کامل غزل 

 

 

برسینه داغ های تمنا نوشته ایم

یک لاله زار نسخه ی سودا نوشته ایم

 

هر جا در این بساط خس ما به پرده ای است

مضمون رنگ عجز خود آن جا نوشته ایم

 

منشور تاج اگر به سر گل نهاده اند

ما هم برات آبله بر پا نوشته ایم

 

خواهد به نام جلوه ی او واشکافتن

از چشم بسته طرفه معما نوشته ایم

 

حاجت به نامه نیست که در سطرهای آه

اسرار پر فشانی دل وانوشته ایم

 

بر نسخه ی بهار خط نسخ می کشد

رنگ شکسته ای که به سیما نوشته ایم

 

پهلوی لاغریست که هم نقش بوریاست

سطری که بر جریده ی دنیا نوشته ایم

 

دیگر زنقش نامه ی اعمال ما مپرس

نظاره ای به لوح تماشا نوشته ایم

 

از گرد ما همان خط زنهار خواندنی است

تا آسمان چو صبح الف ها نوشته ایم

 

از صفحه کلک وحشت ما پیش رفته است

امروز هم ز نسخه ی فردا نوشته ایم

 

مشق خیال ما به تمامی نمی رسد

ای بی خودان همه ورقی نا نوشته ایم

 

در زندگی مطالعه ی دل غنیمت است

خواهی بخوان و خواه مخوان ما نوشته ایم

 

"بیدل"مآل سرکشی اعتبارها

پیش از فنا به نقش کف پا نوشته ایم

 

 

منبع:

(کلیات میرزا عبدالقدر بیدل دهلوی.براساس نسخه ی خال محمد و خلیل الله خلیلی.به کوشش فرید مرادی.تهران.زوار.87.بخش دوم غزلیات.از جلد اول.ص:1047)

 

 

تحلیل تک بیت کتاب فارسی:

 

مفهوم:

توجه به شناخت خود و اهمیت آن به عنوان یک وظیفه و مسؤولیتی که بر عهده ی هر کس است.

 

 

نکات ادبی:

مطالعه ی دل: دل به کتابی تشبیه شده که باید مطالعه کرد:اضافه ی استعاری

مراعات نظیر:مطالعه.نوشته ایم.بخوان

 

واج آرایی در حرف:خ/الف

 

تضاد وطباق:بخوان و نخوان

 

جناس اختلافی:بخوان/نخوان

 

جناس افزایشی:خواهی/خواه-البته برخی معتقدند چون تغییری در معنا ایجاد نشده جناس نیست(؟)

 

 

 

نکات زبانی:

 

چهار جمله

 

فعلها: است -بخوان- نخوان - نوشته ایم

 

 

 یک نکته:

خواه/خواهی

وقتی حرف ربط است که به معنی "چه " و مانند آن باشد و برای تسویه باشد و به طور مکرر به کار رود:

 

خواهی بیا و خواه  نیا  من که می روم

خواه امروز بگویی خواه فردا بالاخره موضوع  معلوم می شود.

تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال

 

خواهی/خواه : درمعنای (چه)حرف ربط تسویه است .

زندگی :متمم

مطالعه:مسندالیه یا نهاد

دل:مضاف الیه

غنیمت:مسند

ما:نهاد یا فاعل

 

قالب شعر :غزل /ردیف :نوشته ایم/تعداد کامل ابیات:13بیت

 

دو کلمه ی غنیمت /مطالعه از کلمات عربی است.

 



موضوعات مرتبط: تحلیل بیت:در زندګی مطالعه ی دل غنیمت است , بیدل و غزل : در زندګی مطالعه ی دل غنیمت است , در زندگی مطالعه ی دل غنیمت است

تاريخ : ۱۳٩٤/٧/۱٧ | ۳:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

تفاوت مجاز و کنایه

 

پرسش:

سلام...

1.در بیت هشتم درس اول، مصراع اول، آیا منظور شاعر انگوری به رنگ طلایی بوده یا منظور دیگری داشته؟ (اصلاً مگر انگور طلایی داریم؟)

2. آیا "قلم خوبی داشتن" کنایه است یا مجاز؟... چرا اگر مجاز باشد نمیتواند کنایه باشد؟ آیا مجاز نمیتواند به عنوان زیرمجموعه ی کنایه در نظر گرفته شود؟ یا برعکس؟ آیا کنایه ها مجاز نیستند؟ می شود لطفاً انواع مجاز را توضیح بدهید؟

 

پاسخ:

درود برشما  

1. بله منظور خوشه ی زرد و طلایی انگور است .می دانیم که انگور به رنگهای گوناگون است و رنگ زرد آن هم کما بیش مختلف است. این (زرین)صفت نسبی است همان طور که برای خوشه های گندم هم به کار می برند : رنگ زرین گندمزارها یا خوشه های طلایی گندم

 

2.بحث در این باره مفصل است و بین علمای بیان و ادب تا حدودی اختلاف در جزئیات است .بعضی مجاز را قسم جدای از کنایه و بعضی کنایه را اعم از مجاز و برخی دیگر سخن دیگری داشته اند. دراین جا خلاصه ی بحث را می آوریم:

 

در علم بیان گاهی کلام در معنای اصلی به کار می رود که آن را حقیقت می گویند و گاهی در معنای غیر حقیقی که مجاز نام دارد.مجاز یعنی گذر از معنای اصلی به سوی معنای غیر حقیقی.

مثل وقتی می گوییم:

ایران در مسابقات تیر اندازی اول شد.

مجازا منظور از ایران تیم هایی است که از کشور ایران در این مسابقات شرکت داشته اند، نه آن که منظور کل سرزمین ایران  در آسیای جنوب غربی با کویرها و دشتهاباشد ویا خلاصه ان کشوری که در موقعیت جغرافیایی خاصی قرار گرفته است.

 

در اینجا ایران مجاز است.

 

ایران  در برابر مستکبران می ایستد. باز مجازا مردم ایران است نه خود آب و گل و جغرافیا...

همه ی این مجاز ها را می توان از قرینه هایی دانست که در سخن آمده و ذهن ما را به معنای دیگر منصرف می کند ؛مثلا مسابقات تیر اندازی  و یا ایستادگی در برابر مستکبران قرینه های جملات ما بود.

 

پس تا این جا متوجه شدیم که برای مجاز گویی نیاز به  قرینه است که به ان قرینه های صارفه گویند.

 

مثال دیگر :

آفرین جان آفرین پاک را//آن  که جان بخشید و ایمان خاک را

 

خاک مجاز است از انسان و قرینه های ان ایمان وجان دادن است

 

اما  کنایه پوشیده گویی است .در کنایه قرینه ی صارفه وجود ندارد که اگرباشد دیگر مجاز است نه کنایه.

در کنایه ما می توانیم معنای ظاهری  را هم در نظر بگیریم هر چند باید با توجه به کلام مفهوم یا معنیِ معنی را متوجه شویم .

بنابراین از این دیدگاه مجاز و کنایه از هم جدایند.

مثال برای کنایه:

چشم داشتن: امید داشتن

گردن دراز:احمق نادان

دراز دست:متجاوز

پخته خوار:تنبل

سپر انداختن:تسلیم شدن

 

درباره ی تفاوت مجاز و کنایه گفتارهای ذیل را در کتب ادبی می خوانیم که لازم نیست شما خودتان را زیاد درگیر ماجرا کنید! ولی بد نیست بدانید:

الف. یک بخش علم معانی حقیقت ،بخش دوم مجاز و بخش سوم کنایه است

ب. چون در کنایه معنای حقیقی را هم می توان در نظر گرفت و قرینه ی صارفه ندارد ،نمی توان جزو مجاز دانست.

ج. به نظر گروهی دیگر کنایه جزو مجاز است چون معنای غیر حقیقی در نظر است نه معنای ظاهری.

د. دیگری فرموده یک حقیقت داریم یک کنایه.

هـ. کنایه از یک جهت مجاز و از جهتی دیگر حقیقت است چون مفهوم اصلی هم به ذهن می آید....

 

 

  با این همه تفاصیل جمله ی زیر را بررسی می کنیم: 

او قلم خوبی دارد.

به نظر می رسد کنایه باشد چون قرینه ی صارفه ای که ذهن را فقط به معنای مجازی منتقل کند، دیده نمی شود .در این کنایه دو معنا فهمیده می شود:

 معنای ظاهری از خوبی قلم کسی تعریف می کند و در معنای کنایی از مهارت کسی در امر نوشتن.

(البته اگرقبل از جمله ی شما جملاتی نبوده باشد که بتوان قلم را مجاز دانست)

همین جمله را اگر به صورتهای زیر بنویسیم می توانیم (قلم) را مجاز بگیریم:

سعدی قلم خوبی داشت.

او درنویسندگی قلم خوبی دارد.

قلم خوب او باعث شد درمسابقات اول شود.

امروزباید قلم در دستان کسانی باشد که می خواهند به فرهنگ کشورشان خدمت کنند.

 

 

البته قلم در جایی دیگر می تواند استعاره باشد مثلا در بیت زیر استعاره از انگشتان دست است:

با قلمش دیده ی ما پاک کرد // عشق ببین سینه ی ما چاک کرد.

بیان حال عاشقی که به خاطر زدودن اشک های دیدگانش با سرانگشتان لطف یار در عشق ورزی پایدار تر می شود. یا به خاطر لطف یار و دست نوازش او (عنایت الهی) دیدگانش از گناه پاک می شود و این گونه عاشق ًََ،عاشق تر می شود.

 

اما درباره ی انواع مجاز درصورتی که دراین بخش از پاسخ قانع نشدید یا احساس نیاز کردید در یادداشت های بعدی دوباره تذکر دهید تا جداگانه سخن بگوییم.

 

 

اگر نظر دیگری دارید می توانید بحث را ادامه دهید.

با آرزوی بهروزی 

 

  

 

 



موضوعات مرتبط: تفاوت کنایه و مجاز , کنایه , مجاز

تاريخ : ۱۳٩٤/٧/۱٤ | ٧:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

     کرم ابریشم

 

 درباره ی قالب این شعر می توان دو دیدګاه را مورد بررسی قرار داد:

قالب این حکایت از نظر ساختار و تعداد ابیات غزل است اما محتوای‌ ان اجتماعی و همراه با اندرز است .شاید در مرتبه ی اول قطعه یا شعر نو به نظر آید اما بهتر ان است که بگوییم محتوای قطعه دارد.

هرچند محتوای غزل حدیث عشق وعاشقی و بیان احساسات و عواطف است اما در ادبیات و متون به ویژه  معاصر ومشروطه به بعد محتوای غزل رو به موضوعات دیگری چون عشق به وطن ویا سیاست و مدح و ...می رود.ما غزلیات مدحی وطنی سیاسی اجتماعی اندرزی و...هم داریم.

حتی باید گفت که تمام غزلیات حافظ هم عاشقانه نیست بلکه غزل مدحی و سیاسی هم از این شاعر بزرگ در بین اشعارش دریافت می شود.

 

2. ګروهی  دیګر بر ان نظرندکه این شعر از نوع قطعه ی مصرع است ۰

گاهی در قطعه مصراع اوّل بیت اوّل نیز قافیه می گیرد که به این نوع قطعه ، قطعه  

مصرّع می گویند .

مثال قطعه ی مصرّع :

             دلا یاران سه قسم اند گر بدانی       زبانی اند و نانی اند و جانی

              به نانی نان بـــده از در برانش        نوازش کـــــــن تو یاران زبانی

                و لیکن یار جانی را نگه دار       به پایش جان بده تا می توانی                                                                                                                

( ابن یمین )

چون محتوای شعر حالت مناظره دارد و حکایت و داستانی مطرح شده است از این منظر به قطعه نزدیکتر است تا غزل 

این نکته هم قابل تامل است و باید بیشتر در این باره تحقیق کرد (؟)

این شعر حالت مناظره دارد و هم چنین آرایه تشخیص در بیشتر ابیات وجود دارد۰

 

دراین جا:

کرم ابریشم نماد انسانهایی که در تلاشند تا به مراتب بالای کمال و رشد معنوی برسند و هر لحظه در حال تغییر و تحول معنوی و درونی خویشند لذا به خود توجه دارند و در خلوت تنهایی خود سیر می کنندږاین نوع خلوت ګزیدن مثبت است و نوعی شادی درون به همراه دارد که از منظر ظاهر بینانی چون مرغ خانګی به شکل زندان و ګوشه ګیری و بی تحرکی جلوه می کنند بی خبر از ان که :

   خلوت ګزیده را به تماشا چه حاجت است 

چون روی دوست هست به صحرا چه حاجت است

 اینان به زبان دل می ګویند:

یارب چه خوش است بی دهن خندیدن 

بی منت ‍‍‍پا ګرد جهان ګردیدن

مرغ خانګی نماد انسانهایی که با وجود داشتن امکانات،حاضر به تلاش برای بهتر شدن و یا دست یابی به معرفت و شناخت خود و استعدادهای خود نیستند۰


در پیله تا به کِی بر خویشتن تنی ؟
« پرسید کرم را مرغ از فروتنی »


تا چند منزوی در کنج خلوتی ؟
در بسته تا به کِی در محبس تنی ؟ 


در فکر رستنمَ . پاسخ داد کرم
خلوت نشسته ام زین روی منحنی


فرسود جان من از بس به یک مدار
بر جای مانده ام چون فطرت دنی


همسال های من پروانگان شدند
جسَتند از این قفس گشتند دیدنی


یا سوخت جانشان دهقان به دیگران
جز من که زنده ام در  جان کندنی


در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ
یا پَر برآورم بهرِ پریدنی


اینک تو را چه شد کای مرغ خانگی !
کوشش نمی کنی ؟ پرَی نمی زنی ؟


پا بنده ی چه ئی ؟ وابسته که ئی ؟
نا کی اسیری و در حبسِ دشمنی ؟

 


 


 

 




موضوعات مرتبط: قالب شعرنیما (درپیله تا به کی بر خویشتن تنی , کرم ابریشم شعری از نیما یوشیج , در ‍پیله تا به کی بر خویشتن تنی؟ , بررسی قالب شعر ‍پرواز

تاريخ : ۱۳٩٤/٧/۱٢ | ٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 آرایه های ادبی قصیده ی سعدی درس یک پایه نهم

 

 

متن کامل قصیده

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار

خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار

که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار

بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق

نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار

آفرینش همه تنبیه خداوند دلست

دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار

این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود

هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار

کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‌اند

نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار

خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند

آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار

هر که امروز نبیند اثر قدرت او

غالب آنست که فرداش نبیند دیدار

تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش

حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار

که تواند که دهد میوهٔ الوان از چوب؟

یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار

وقت آنست که داماد گل از حجلهٔ غیب

به در آید که درختان همه کردند نثار

آدمی‌زاده اگر در طرب آید نه عجب

سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار

باش تا غنچهٔ سیراب دهن باز کند

بامدادان چو سر نافهٔ آهوی تتار

مژدگانی که گل از غنچه برون می‌آید

صد هزار اقچه بریزند درختان بهار

باد گیسوی درختان چمن شانه کند

بوی نسرین و قرنفل بدمد در اقطار

ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر

راست چون عارض گلبوی عرق کردهٔ یار

باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید

در دکان به چه رونق بگشاید عطار؟

خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز

نقشهایی که درو خیره بماند ابصار

ارغوان ریخته بر دکه خضراء چمن

همچنانست که بر تختهٔ دیبا دینار

این هنوز اول آزار جهان‌افروزست

باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار

شاخها دختر دوشیزهٔ باغ‌اند هنوز

باش تا حامله گردند به الوان ثمار

عقل حیران شود از خوشهٔ زرین عنب

فهم عاجز شود از حقهٔ یاقوت انار

بندهای رطب از نخل فرو آویزند

نخلبندان قضا و قدر شیرین کار

تا نه تاریک بود سایهٔ انبوه درخت

زیر هر برگ چراغی بنهند از گلنار

سیب را هر طرفی داده طبیعت رنگی

هم بر آن گونه که گلگونه کند روی نگار

شکل امرود تو گویی که ز شیرینی و لطف

کوزه‌ای چند نباتست معلق بر بار

هیچ در به نتوان گفت چو گفتی که به است

به از این فضل و کمالش نتوان کرد اظهار

حشو انجیر چو حلواگر استاد که او

حب خشخاش کند در عسل شهد به کار

آب در پای ترنج و به و بادام روان

همچو در زیر درختان بهشتی انهار

گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببین

ای که باور نکنی فی‌الشجرالاخضر نار

پاک و بی‌عیب خدایی که به تقدیر عزیز

ماه و خورشید مسخر کند و لیل و نهار

پادشاهی نه به دستور کند یا گنجور

نقشبندی نه به شنگرف کند یا زنگار

چشمه از سنگ برون آید و باران از میغ

انگبین از مگس نحل و در از دریا بار

نیک بسیار بگفتیم درین باب سخن

و اندکی بیش نگفتیم هنوز از بسیار

تا قیامت سخن اندر کرم و رحمت او

همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار

آن که باشد که نبندد کمر طاعت او

جای آنست که کافر بگشاید زنار

نعمتت بار خدایا ز عدد بیرونست

شکر انعام تو هرگز نکند شکرگزار

این همه پرده که بر کردهٔ ما می‌پوشی

گر به تقصیر بگیری نگذاری دیار

ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟

تاب قهر تو نیاریم خدایا زنهار

فعلهایی که ز ما دیدی و نپسندیدی

به خداوندی خود پرده بپوش ای ستار

سعدیا راست روان گوی سعادت بردند

راستی کن که به منزل نرود کجرفتار

حبذا عمر گرانمایه که در لغو برفت

یارب از هر چه خطا رفت هزار استغفار

درد پنهان به تو گویم که خداوند منی

یا نگویم که تو خود مطلعی بر اسرار

 

 

 

 

 

 

  1. بامدادی که تفاوت نکند......  اشاره به اول فروردین وآغاز بهار

لیل ونهار:تضاد

دامن صحرا :اضافه استعاری

مراعات نظیر بین بهار و صحرا (دشت)

2. آفرینش همه تنبیه....

تکرار :دل// ندارد

واج آرایی (د)

جناس تام:خداوند(صاحب) خداوند(الله)

 

 

3.این همه نقش ....

 در و دیوار:تناسب

در و دیوار ووجود:اضافه استعاری

تکرار:دیوار/نقش

واج آرایی:د

تشبیه در مصرع دوم:هرانسان بی اندیشه مانند نقش روی دیوار بی احساس و فکر وتعقل است

 

 

4. کوه و دریا.....

واج آرایی :د

مراعات نظیر :کوه دریا درختان

بیت اشاره به آیه 44سوره اسراء   :   و ان من شیء الا یسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم

هر چیزی خدا را به پاکی یاد می کند ولی شما تسبیح آن ها را نمی فهمید

جان بخشی

 

 

5. واج آرایی (خ)

خواب جهالت :تشبیه

سربردار:کنایه از بیدار شو

جان بخشی :سخن گفتن مرغان سحر با انسان

 

 

 

6. تشبیه انسا ن به گل بنفشه  که سردرپیش دارد و خواب است

تناسب :بنفشه و نرگس

تضاد:خواب و بیدار

سر در پیش داشتن:در این جا کنایه از بی خبری

 

 

7. چوب مجازا منظور  درخت  است . هر چند اگر خود چوب را هم بگوییم شگفتی اش بیشتر است

گل و خار تضاد معنایی

تکرار :که  با جناس تام

 

 

8. تشبیه انار به حقه (جعبه ی کوچک جواهر)ی پر از دانه های یاقوت

عنب و انار:تناسب

موازنه  بین هر دو مصرع

 

 

 

9. پاک و بی عیب خدا :اشاره به سبحان الله

تقدیرعزیز: 38 سوره یس: ذلک تقدیر العزیز العلیم

مصرع دوم: مراعات نظیر :ماه و خورشید

تضاد: لیل و نهار

 

مصرع دوم اشاره به 33 سوره ابر اهیم: و سخر لکم الشمس و القمر دائبین و سخر لکم اللیل و النهار

 

11. یکی و هزار :تناسب

گویند و گفته نیاید: تضاد

یکی از هزاران گفته نمی شود:کنایه از بسیاری آن چیز

اشاره به آیه 109 سوره کهف  مبنی بر آن که اګرهفت دریا مرکب و درختان روی زمین قلم شوند آب دریا تمام می شود قبل از ان که نعمت های الهی تمام شود

 

 

12. مصرع اول: اشاره به سوره نحل: و ان تعدوا نعمه الله لا تحصوها ( و اگر نعمتهای الهی را بشمارید به شماره در نمی آید)

 

 

 

13. گوی چیزی بردن کنایه از سبقت گرفتن در ان کار است

گوی سعادت بردن :کنایه از خوشبخت شدن

گوی سعادت:تشبیه

به منزل نرسیدن:کنایه از :به هدف و مقصود نرسیدن.موفق نشدن

راست رو وکج رفتار:تضاد

مصرع دوم یاد اور ضرب المثل بار کج به منزل نمی رسد

واج آرایی :س

 

 

 

 

 



موضوعات مرتبط: آفرینش همه تنبیه خداوند , ارایه های ادبی شعر بامدادی که تفاړت نکند

تاريخ : ۱۳٩٤/٧/۱٠ | ۱:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

غزل عرفانی امام

 

 

دیده ای نیست نبیند رخ زیبای تو را
نیست گوشی که همی نشنود آوای تو را 
هیچ دستی نشود جز بَرِخوان تو دراز
کس نجوید به جهان جز اثر پای تو را 
رهرو عشقم و از خرقه و مسند بی زار
به دو عالم ندهم روی دل آرای تو را 
قامت سرو قدان را به پشیزی نخرد
آن که در خواب ببیند قد رعنای تو را 
به کجا روی نماید که تواش قبله نه ای
آن که جوید به حرم، منزل و مأوای تو را 
همه جا منزل عشق است که یارم همه جاست
کور دل آن که نیابد به جهان جای تو را 
با که گویم که ندید است و نبیند به جهان
جز خم ابرو و جز زلف چلیپای تو را 
دکّه علم و خرد بست، در عشق گشود
آن که می داشت به سر علّت سودای تو را 
بشکنم این قلم و پاره کنم این دفتر
نتوان شرح کنم جلوه والای تو را 

 

 

 


دیده ای نیست نبیند رخ زیبای تو را
نیست گوشی که همی نشنود آوای تو را 

حضرت حق سبحانه در تمام عالم های مادی و مجرد هرگز از موجودات و آفریده های خود جدا نبوده و نخواهد بود و هیچ آفریده و مخلوقی را نمی یابیم که خداوند آن جا حضور نداشته و حاضر و ناظر و محیط به آن ها نباشد که«الا انَّه بکل شی ءٍ محیط.» پس خداوند تبارک و تعالی با همه موجودات و در همه جا هست و دیده دل تمام آفریده ها به سوی جمال دلربای او نگران است، جملگی زبان وجود به ذکر جانفزای او دارند که«و اِنْ من شئ الاّ یسبح بحمده؛ هیچ چیزی نیست مگر آن که با حمدالهی به تسبیح خداوند مشغول است». و همگی آن ها شنوای فرمان اویند: فقال لها وَ لِلْارض آئِتَیا طَوعا اَوْ کَرْها قَالَتآ أَتَینَا طَآئِعین. و آن گاه به آسمان و زمین به شوق و رغبت یا به اجبار و کراهت.... عرضه داشتند ما با کمال شوق و رغبت به سوی تو می شتابیم. و به تعبیر حافظ شیرازی:

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
منت خاک درت بر بصری نیست که نیست 

پس به هر کجا روی کنیم همان جا روی دل به جمال اوست که: «فَأَینما تولّوا فثّم وجه اللّه».

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست(حافظ شیرازی)

فردی از امیرالمؤمنین(ع) پرسید: «آیا پروردگار را دیده ای؟» فرمود: «وای بر تو، من کسی نیستم که پروردگاری را که ندیده باشم بپرستم.» پرسید: «او را چگونه دیدی، برای ما توصیف کن» فرمود: «وای بر تو چشم ها با مشاهده و دید دیدگان او را نمی بینند بلکه دل ها با ایمان حقیقی شأن او را می بینند».

 

هیچ دستی نشود جز بر خوان تو دراز 
کس نجوید به جهان جز اثر پای تو را 

همه موجودات ظهور یافته و پرتوی از کمالات و اسما و صفات حضرت محبوب می باشند که: و اِنْ منِّ شی ءٍ الاّ عندنا خزائنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ الاّ بِقَدَرٍ معلومٍ. هیچ چیزی نیست مگر این که گنجینه هایش نزد ماست و ما آن را جز به اندازه معین[به عالم خلق] فرو نمی فرستیم. پس خداوندا! تمام آفریده ها بر سر سفره اسما و صفات و کمالات تو نشسته اند و هر یک به ظرفیت خود از خزائنت بهره می گیرند که: یسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّموت وَالاَرضِ کُلَّ یومٍ هُوَ فی شَأنٍ. هر کس در آسمان و زمین همه از او درخواست[فیض و هستی] می نمایند و در هر عالم او به شأن و کاری پردازد. و همگی آنان در پی آثار جمال و جلال تو در هستی سرگردانند. دلدادگان حضرت محبوب را هیچ چیز جز مشاهده جمال دل آرای او آرام نمی سازد که: الهی!... فلاتطمئن القلوب الاّ بذکراک و لاتسکن النفوس الاّ عند رؤیاک... و استغفرک من کل لِذَة بغیر ذکرک و من کل راحة بغیر انسک و من کل سرور بغیر قربک و من کل شغل بغیر اطاعتک، معبودا دل ها جز به یاد تو آرام نمی گیرد و جان ها جز به هنگام دیدارت آرامش نمی یابند... و از هر لذتی به جز یاد و ذکر تو از هر راحتی و آلودگی به جز انس با تو و از هر شادمانی به غیر قرب و نزدیکی ات و از هر شغلی جز به طاعت و عبادتت آمرزش می طلبم.

باده و مطرب و گل، جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهیا نبود، یار کجاست(حافظ)

پس من نیز راه معشق تو می پویم و از هر دلبستگی خود را رها می سازم و نه تنها پشت پا بر این عالم ناچیز می زنم که حتی بهشت و نعمت های آن را نیز در برابر جمال دل آرای تو نخواهم؛ داد زیرا که:

در ضمیر ما نمی گنجد به غیر از دوست کس
هر دو عالم را به دشمن ده که ما را دوست بس(حافظ)

قامت سرو قدان را به پشیزی نخرد
آن که در خواب ببیند قد رعنای تو را 

محبوبا! آنان که جلوه ای از جمال زیبای تو را مشاهده کرده باشند نمی توانند دلبسته هیچ مخلوقی شوند و چیزی در عالم هستی توان دلربایی از آنان را ندارد. الهی! مَنْ ذالذی ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتَکَ فَرامَ مِنْکَ بَدَلاً وَ مَنْ ذالّذی اَنِسَ بِقُربِکَ فَابتغی عَنْکَ حِوَلاً. کیست که شیرینی محبت تو را چشید و جز تو را برگزید؟ و کیست که با مقام قرب تو انس گرفت و از تو روی گردان شد؟!

مرا در خانه سروی هست، کاندر سایه قدش
فراق از سرو بستانّی و شمشاد چمن دارم 
چو در گلزار اقبالش خرامانم به حمداللّه
نه میل لاله و نسرین، نه برگ یاسمن دارم(حافظ)

به کجا روی نماید که تواش قبله نه ای
آن که جوید به حرم، منزل و مأوای تو را 
همه جا منزل عشق است که یارم همه جاست
کوردل آن که نیابد به جهان جای تو را 

لطیفا! دلدادگان روی تو، سرگشته در کوی تواند و نشانت از در و دیوار«حرم» می جویند و حال آن که تو همواره با آنانی و به هر جانب که رو کنند تو قبله گاه ایشانی. (و این ما تولّوافثم وجه اللّه)

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد 
بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد(حافظ)

عارفی گفته است که اول بار که به زیارت کعبه رفتم، خانه دیدم، مرتبه دوم که به خانه رفتم خداوند خانه دیدم؛ سوم بار، نه خانه دیدم و نه خداوند خانه، یعنی در حق گم شدم که اگر می دیدم حق می دیدم و بس.

یار بی پرده که از در و دیوار
در تجلی است یا اولی الابصار 
شمع جویی و آفتاب بلند
روز بس روشن و تو در شب تار 

پس آنان که دیده به جمال تو روشن ندارند و برای دیدارت چراغ می طلبند کوردلند؛ زیرا که: مَتی غِبْتَ حَتّی تَحْتاَج الی دلیلٍ یدُلّ عَلیک؟ مَتی بَعُدَتْ حَتّی تَکوُنَ الاثارُ هِی الّتی توُصِلُ الیک؟ عَمِیتْ عَینٌ لاتَراکَ عَلیها رقیبا. چه وقت پنهان بوده ای تا نیازمند راهنمایی باشی که آن بر تو رهنمون باشد؟ و کی دوره بوده ای تا آثار و مظاهر ما را به تو نزدیک سازد؟ کور است چشمی که تو را مراقب و نگهبان بر خود نبیند.

با که گویم که ندیده است و نبیند به جهان
جز خم ابرو و جز زلف چلیپای تو را 

آری! کشش و جاذبه عشق به محبوب حقیقی و توجه به او امری است فطری و لطیفه ای است نهانی که در نهاد تمام انسان ها به ودیعه نهاده شده و هر کس به گونه ای دیده دل به مظاهر جمالی یا جلالی اش مشغول داشته که حضرت دوست خود آنان را این گونه هدایت فرموده: «ثُمَّ سَلَکَ بِهِم طَریقَ اِرادَتِهِ وَ بَعَثَهُمْ فی سبیل مُحَبَتِهِ؛ آن گاه آفریده ها را در طریق خاستگاه خویش روان گردانید و در غیردوستی به خود برانگیخت».

ناظر روی تو صاحب نظرانند، ولی
سرّ گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست 
نه من دلشده از دست تو خونین جگرم
از غم تو پر خون جگری نیست که نیست(حافظ)

دکّه علم و خرد بست، در عشق گشود
آن که می داشت به سر علت سودای تو را 

محبوبا! سالکان کویت در ابتدا با پای عقل سیر به سوی تو آغاز می کنند و از دنیا می گسلند و قدم در طریق عبودیتت می نهند که: حَدُّ العَقْلِ الانفصالُ عنِ الفانی و الاِتصالُ بالباقی. کرانه و مرز و نهایت عقل، گسستن و جدا شدن از فانی و ناپایدار و پیوستن به پایدار می باشد. امّا عقل را نه توان آن است که در آسمان یکتایی تو پرواز کند که پر و بالش بسوزد. الهی، قَصُرَتِ الالسُنُ عن بُلوغِ ثنائک کَما یلیقُ بِجلالِک و عَجُزَتِ العُقولُ عَنْ ادراکِ کُنْهِ جَمالک و انحسرتِ الابصار دون النظر الی سبحات وجهک و لم تجعل للخلق طریقا الی معرفتک الاّ بالعَجْزِ عن معرفتک. معبودا! زبان ها از بیان نهایت ثنا و ستایشی که سزاوار جلال و عظمت تو باشد ناتوان و عقل ها از درک جمال، بی نهایت عاجز است و دیده ها از مشاهده انوار رویت بی تاب و نابینا گشته و برای آفریده ها به شناختت راهی جز اظهار عجز و ناتوانی از معرفتت قرار نداده ای»

خرد هر چند نقدِ کاینات است
چه سنجد؟ پیش عشق کیمیاگر(حافظ)

پس آنان که در سر، سودای تو دارند ناچارند که با پای محبت در طریق عشق تو قدم نهند. به تعبیر امام راحل:

ای عشق ببار بر سرم رحمت خویش
ای عقل مرا رها کن از رحمت خویش 
از عقل بدیدم و به او پیوستم
شاید کشدم به لطف در خلوت خویش 
بشکنم این قلم و پاره کنم این دفتر
نتوان شرح کنم جلوه والای تو را 

ای دوست! تو بالاتر از آنی که به وصف درآیی که«سبحان اللّه عما یصفون الا عباداللّه المخلصین». (خداوند از آن چه که او را توصیف کنند، پاک و منزه است، جز از توصیف بندگان مخلص و پاک شده خداوند)؛ یعنی آنان که تو را به کمالات خوانده اند، حرفی از هزاران توصیف تو را در عبارت آورده اند؛ زیرا همان گونه که ذات حضرتت بی نهایت است، حسن و نیکویی تو نیز بی پایان بوده و نهایتی ندارد و آیا موجود محدود چگونه می تواند با بیان وعبارتی محدود تو را بستاید؟

بیان وصف تو گفتن نه حد امکان است
چرا که وصف تو بیرون ز حدّ اوصاف است 
ز چشم عشق توان دید، روی شاهد غیب
که نور دیده عاشق ز قاف تا قاف است.(حافظ)

به تعبیر مولی الموحّدین، علی بن ابیطالب: الحمدُللّه الذی لاتَبْلُغُ مِدْحَتُهُ القائلون و لایحْصی نعمتُةُ العّادّون ولایؤُدّی حَقَّه المجتهدون الذی لایدرِکُه بُعْدُ الهمم... حمد و سپاس خداوندی راست که سخنرانان به مدح و ثنایش نمی رسند و شمارندگان نمی توانند نعمت های او را بشمارند و تلاش کنندگان(در عبارت) نمی توانند حق او را ادا نمایند. خدایی که همت های بلند از درک او عاجزند. 

 

 

منبع:برداشت کامل از سایت تبیان استان اردبیل



موضوعات مرتبط: دیده ای نیست نبیند رخ زیبای تو ر ا , غزل امام خمینی دیده ای نیست نبیندفارسی نهم

تاريخ : ۱۳٩٤/٧/۸ | ۸:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

هم خانواده های برخی واژه ی غیر فارسی از کتاب فارسی پایه ی نهم

 

1.کبریا:کبیر، اکبر

2.عزّ: عزیز، عزت، معزّز،اعزاز

3.جلال:جلیل ،مجلّـل

4. ثنا: اثنیه( جمع مکسر)

5. مبطلان: باطل، ابطال

6.مصطفی: (ریشه : ص.ف.ی) اصطفا،صفیه، مصفّا

7. اهل: اهالی، متأهّل، اهلی

8. بساط: مبسوط، انبساط،منبسط

9. عاید:(ریشه :ع.و.د) معاودت،عودت

10. عار: (ریشه :ع.ی.ر)اَعیار،تعایـُر (عار یعنی عیب وننگ)

11. قهر: قاهر ،مقهور،قهار

12.تاریخ:مورّخ، تواریخ(تاریخ یعنی زمان وقوع واقعه ای)

13. غنیمت: اغتنام، مغتنم،غنایم

14. غنی : اغنیا، مغنی

15.امان: امن،مؤمن،ایمان،ایمن

16.جمال: جمیل، جمیله،تجمل

17. حاجت: احتیاج،حوایج،محتاج

18. محنت: امتحان، ممتحن

19.عضو: اعضا،عضویت



موضوعات مرتبط: همخانوادهی واژه ها ی فارسی نهم
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٤/٧/۸ | ۸:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

   

زندگی

حکیم سنائی در سال (۴۷۳ هجری قمری) در شهر غزنه (واقع در افغانستان. ایران قدیم) دیده به‌جهان گشود،

 و در سال (۵۴۵ هجری قمری) در همان شهر چشم از جهان فروبست. 

نام او را عوفی مجدالدین آدم السنایی و حاجی خلیفه آدم نیز نوشته اند. 

محمد بن علی الرقا از معاصران او در دیباچه حدیقةالحقیقه نام او را "ابوالمجدودبن آدم السنائی" نوشته است.

 این حاکی از آن است که نام‌های دیگری که بر روی او نهاده اند غلط می‌باشد. 

دردیوان سنایی ابیاتی به چشم می‌خورد که در آن سنایی خود را "حسن " خوانده است. 

در این بیت سنایی می‌گوید:

 

حسن اندر حسن اندر حسنم        تو حسن خلق و حسن بنده حسن

 

بخاطر این بیت بعضی از محققان می‌گویند که نام او در اصل حسن بوده و وی بعدها نام "مجدود" را برای خودانتخاب کرده است. در ابتدا سنایی طبق عادت آن زمان به دربار سلاطین روی آورد و به دستگاه غزنویان راه پیدا نمود. او در ابتدا به مداحی پرداخت تا اینکه یکباره شیدا شد و دست از جهان و جهانیان شست. 

سنایی چند سالی از دوران جوانی را در شهرهای بلخ و سرخس و هرات نیشابورگذراند. 

می‌گویند در زمانی که در بلخ بود به کعبه رفت. بعد از اینکه از مکه بازگشت مدتی در بلخ ماند. 

در سال ۵۱۸ ه.ق به غزنین برگشت. یادگار پر ارزش سفرهایش مقداری از قصاید وی می‌باشد. 

بعد از بازگشت به غزنین می‌گویند که خانه‌ای نداشت و یکی از بزرگان غزنین بنام خواجه عمید احمدبن مسعود به او خانه‌ای بخشید و سنایی تا پایان عمر در غزنین در عزلت به سر برد. و در این ایام مثنوی حدیقةالحقیقه را نوشت.[۱]

نصایح و اندرزهای حکیم سنایی دلاویز و پرتنوّع، شعرش روان و پرشور و خوش بیان، و خود او، در زمرهٔ پایه

 گذاران نخستین ادبیات منظوم عرفانی در زبان فارسی به‌شمارآمده است (صفحهٔ ۴۲، حافظ‌نامه، شرح الفاظ،

 اعلام، مفاهیم کلیدی و ابیات دشوار حافظ.)

 

او در مثنوی، غزل و قصیده توانائی خود را بوضوح نشان داده است.

سنائی دیوان مسعود سعد سلمان را، هنگامی که مسعود در اسارت بود، برای او تدوین کرد و با اهتمام

 سنایی، دیوان مسعود سعد همان زمان ثبت و پراکنده شد و این نیز از بزرگواری سنایی حکایت می‌کند.

مضامین عرفانی

بسیاری از مفاهیم و مضامین بلند اخلاقی و عرفانی، برای نخستین بار، با سحر و سادگی سخن دل‌نشین،

 زلال، و از جان برخاستهٔ حکیم سنایی به ادبیات کهن فارسی وارد شد.

 

این سخن تحفه‌ایست ربانی                رمز اسرارهای روحانی 

خاطر ناقصم چو کامل شد             به سخن‌های بکر حامل شد 

هر نفس شاهدی دگر زاید               هر یک از یک شگرف تر زاید

شاهدانی به چهره همچو هلال         در حجاب حروف زهره جمال

در مقامی که این سخن خوانند         عقل و جان سحر مطلقش دانند

خاکیان جان نثار او سازند                     قدسیان خرقه‌ها در اندازند

 

همین بذرهای اولیهٔ سخنان روحانی و عرفانی‌ست که سنایی پراکنده کرد، و عطار و مولانا و سعدی و حافظ و

جز آنان، در طول بیشتر از سه قرن، آن‌ها را به اوج پختگی، صلابت، روانی، و پر معنایی رسانیدند.

سنائی و مولانا

معانی و الفاظ نو ظهور عرفانی در شعر و سخن سنائی در اشعار و اندیشه‌های دیگر استادان سخن فارسی

 همچون مولانا تأثیر گذارده و در مواردی بازتاب مستقیم داشته‌اند.

مولانای بلخی، عطار نیشابوری و سنایی غزنوی را به منزلهٔ روح و چشم خود می‌دانست:

 

عطار روح بود و سنایی دو چشم او                 ما از پی سنایی و عطار آمدیم

 

آثار سنایی

قصاید، غزلیات، رباعیات، قطعات و مفردات سنایی در دیوان اشعار وی گرد آمده است. 

جز دیوان، آثار دیگر او عبارت‌اند از:

 

حدیقةالحقیقه: این منظومه که در قالب مثنوی سروده شده است، محتوای عرفانی دارد. 

این منظومه را الهی‌نامه سنایی نیز خوانده‌اند. 

کار سرودن حدیقةالحقیقه در سال ۵۲۵ هجری قمری پایان یافته است.

 

طریق‌التحقیق: منظومه دیگری در قالب مثنوی است که به وزن و شیوه حدیقةالحقیقه سروده شده است

 و کار سرودن آن در سال ۵۲۸ ه.ق سه سال بعد از اتمام حدیقةالحقیقه، تمام شده است.

 

سیرالعباد الی المعاد: شامل هفتصد بیت است و در آن از موضوعات اخلاقی سخن رفته است. 

سنایی در این اثر به طریق تمثیل، از خلقت انسان و نفوس و عقل‌ها صحبت به میان آورده است. 

سنایی آن را در سرخس سروده است.

 

کارنامهٔ بلخ: هنگام توقف شاعر در بلخ سروده شده و حدود پانصد بیت است و چون به طریق مزاح سروده

 شده، آن را مطایبه‌نامه نیز گفته‌اند.

عشق‌نامه: شامل حدود هزار بیت در قالب مثنوی است و در چهار بخش حقایق، معارف، مواعظ و حکم گرد

 آمده است.

عقل‌نامه: منظومه‌ای است که در سبک و وزن عشق‌نامه در قالب مثنوی سروده شده است.

مکاتیب: نوشته‌ها و نامه‌هایی از سنایی است که به نثر فارسی نوشته شده و از آن با نام مکاتیب یا رسائل سنایی یاد می‌شود.

 

 نمونه ای از غزل عارفانه سنایی:

 

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی

نروم جز به همان ره که توام راهنمایی

 

همه درگاه تو جویم، همه از فضل تو پویم

همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

 

تو زن و جفت نداری، تو خور و خفت نداری

احد بی‌زن و جفتی، ملک کامروایی  **

 

نه نیازت به ولادت، نه به فرزندت حاجت

تو جلیل‌الجبروتی، تو نصیرالامرایی  **

 

تو حکیمی، تو عظیمی، تو کریمی، تو رحیمی

تو نماینده فضلی، تو سزاوار ثنایی

 

بری از رنج و گدازی، بری از درد و نیازی

بری از بیم و امیدی، بری از چون و چرایی  **

 

بری از خوردن و خفتن، بری از شرک و شبیهی

بری از صورت و رنگی، بری از عیب و خطایی  **

 

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی

نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیایی

 

نبد این خلق و تو بودی، نبود خلق و تو باشی

نه بجنبی، نه بگردی، نه بکاهی، نه فزایی  **

 

همه عزی و جلالی، همه علمی و یقینی

همه نوری و سروری، همه جودی و جزایی  **

 

همه غیبی تو بدانی، همه عیبی تو بپوشی

همه بیشی تو بکاهی، همه کمی تو فزایی  **

 

احد لیس کمثله، صمد لیس له ضد

لمن‌الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی  **

 

لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید

مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی

 

دو دوره ی زندگی

او‌ در آغاز جوانی،‌ شاعری‌ درباری‌ و مداح‌ مسعود بن‌ ابراهیم‌ غزنوی‌ و بهرام‌ شاه‌ بن‌ مسعود بود. ولی‌ بعد‌ از سفر به‌ خراسان‌ و اقامت‌ چند ساله‌ در این‌ شهر‌ و نشست و برخاست با مشایخ‌ تصوف،‌ در منش، دیدگاه و سمت‌گیری اجتماعی وی دگرگونی ژرفی پدید آمد. از دربار بریده و به دادخواهی مردم برخاست، بر شریعت مداران و زاهدان ریایی شوریده و به عرفان عاشقانه روی آورد.

سنائی‌ در دوره‌‌ی اول‌ فعالیت‌‌های‌ ادبی‌ خویش‌ شاعری‌ مداح‌ بود، روش‌ شاعران‌ غزنوی، به ویژه‌ عنصری‌ و فرخی را تقلید می‌کرد. در دوره‌‌ی دوم‌، که‌ دوره‌‌ی دگرگونی وی بود

، به‌ نقد اجتماعی و طرح اندیشه‌های عرفان عاشقانه پرداخت. درباره‌ی دگرگونی درونی و رویکرد او به عالم عرفان، اهل خانقاه افسانه‏های گوناگونی را ساخته و روایت کرده‌اند که یکی از شیرین‌ترین افسانه‌ها را جامی در نفحات‏الانس این گونه روایت کرده است: «سلطان محمود سبکتکین در فصل زمستان به عزیمت گرفتن بعضی از دیار کفار از غزنین بیرون آمده بود و سنایی در مدح وی قصیده‏ای گفته بود. می‏رفت تا به عرض رساند. به در گلخن که رسید، از یکی از مجذوبان و محبوبان، آوازی شنید که با ساقی خود می‏گفت : «پر کن قدحی به کوری محمودک سبکتکین تا بخورم!»

ساقی گفت: «محمود مرد غازی است و پادشاه اسلام!»

گفت: «بس مردکی ناخشنود است. آنچه در تحت حکم وی درآمده است، در حیز ضبط نه درآورده می‏رود تا مملکت دیگر بگیرد.»

یک قدح گرفت و بخورد. باز گفت: «پرکن قدحی دیگر به کوری سناییک شاعر!»                                                       ساقی گفت: «سنایی مردی فاضل و لطیف است.»

گفت: «اگر وی لطیف طبع بودی به کاری مشغول بودی که وی را به کار آمدی. گزافی چند در کاغذی نوشته که به هیچ کار وی نمی‏آید و نمی‏داند که وی را برای چه کار آفریده‏اند.»

سنایی چون آن بشنید، حال بر وی متغیر گشت و به تنبیه آن لای خوار از مستی غفلت هوشیار شد و پای در راه نهاد و به سلوک مشغول شد».

در واقع سنایی اولین‌ شاعر ایرانی‌ پس‌ از اسلام‌ بشمار می‌رود که‌ حقایق‌ عرفانی‌ و معانی‌ تصوف‌ را در قالب‌ شعر ارائه کرده است.او درسرودن مثنوی، غزل و قصیده توانایی فوق العاده‌ای داشت. بد نیست بدانید که سنایی دیوان مسعود سعد سلمان را، هنگامی که مسعود در اسارت بود، برای او تدوین کرد و با اهتمام سنایی، دیوان مسعود سعد همان زمان ثبت و منتشر شد که این خود حکایت از منش انسانی او دارد.

سنایی در عصر خودش یک شاعر نوگرا بود. بیشتر پژوهنده‌گان او را پایه گذار شعر عرفانی می دانند. کاری که او آغاز کرد، با عطار نیشابوری تداوم یافت و در شعر جلال الدین محمد بلخی به اوج خود رسید.

 

 

 

 منابع:

حافظ نامه، شرح الفاظ، اعلام، مفاهیم کلیدی و ابیات دشوار حافظ، نوشتهٔ بهاءالدّین خرّمشاهی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۳

  • راستگو، سید محمد. گزینش و گزارش از حدیقهٔ سنایی، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها، تهران، پاییز ۱۳۸۰
  • فتوحی، دکتر محمود، و محمدخانی، علی‌اصغر. شوریده‌ای در غزنه، اندیشه‌ها و آثار حکیم سنایی، انتشارات سخن، تهران،مردان پارس /ویکی پدیا


موضوعات مرتبط: سنایی غزنوی , ملکا ذکر تو ګویم

تاريخ : ۱۳٩٤/٧/۸ | ٧:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()