چون حفظ پنجاه بیت آغاز مثنوی برای کار و تکلیف نوروزی معین شد اینک ابیات را دراین بخش ثبت می کنیم

 

 

 

 

بشنو این نی چون شکایت می‌کند                     از جداییها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند                              در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق               تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش              باز جوید روزگار وصل خویش

5من به هر جمعیتی نالان شدم                  جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

 

 

هرکسی از ظن خود شد یار من                   از درون من نجست اسرار من

سر من از نالهٔ من دور نیست                     لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست            لیک کس را دید جان دستور نیست

آتشست این بانگ نای و نیست باد                هر که این آتش ندارد نیست باد

10آتش عشقست کاندر نی فتاد                جوشش عشقست کاندر می فتاد

 

 

 

نی حریف هرکه از یاری برید                      پرده‌هایش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید           همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

نی حدیث راه پر خون می‌کند                        قصه‌های عشق مجنون می‌کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست           مر زبان را مشتری جز گوش نیست

15در غم ما روزها بیگاه شد                             روزها با سوزها همراه شد

 

 

 

روزها گر رفت گو رو باک نیست                تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد               هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام                      پس سخن کوتاه باید والسلام

 

 

بند بگسل باش آزاد ای پسر                       چند باشی بند سیم و بند زر

20 گر بریزی بحر را در کوزه‌ای                    چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

 

 

 

 

کوزهٔ چشم حریصان پر نشد                        تا صدف قانع نشد پر در نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد             او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما             ای طبیب جمله علت های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما                    ای تو افلاطون و جالینوس ما

25جسم خاک از عشق بر افلاک شد          کوه در رقص آمد و چالاک شد

 

 

 

عشق جان طور آمد عاشقا                  طور مست و خر موسی صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتمی                همچو نی من گفتنیها گفتمی

هر که او از هم‌زبانی شد جدا            بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونک گل رفت و گلستان درگذشت          نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

30جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای    زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

 

 

 

چون نباشد عشق را پروای او                  او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس           چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخن بیرون بود            آینه غماز نبود چون بود

آینه ات دانی چرا غماز نیست               زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

35 بشنوید ای دوستان این داستان          خود حقیقت نقد حال ماست آن

 

 

 

 

بود شاهی در زمانی پیش ازین          ملک دنیا بودش و هم ملک دین

اتفاقا شاه روزی شد سوار            با خواص خویش از بهر شکار

یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه            شد غلام آن کنیزک پادشاه

مرغ جانش در قفس چون می‌تپید        داد مال و آن کنیزک را خرید

40چون خرید او را و برخوردار شد              آن کنیزک از قضا بیمار شد

 

 

 

 

آن یکی خر داشت و پالانش نبود           یافت پالان گرگ خر را در ربود

کوزه بودش آب می‌نامد بدست           آب را چون یافت خود کوزه شکست

شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست       گفت جان هر دو در دست شماست

جان من سهلست جان جانم اوست     دردمند و خسته‌ام درمانم اوست

45 هر که درمان کرد مر جان مرا                برد گنج و در و مرجان مرا

 

 

 

 

جمله گفتندش که جانبازی کنیم          فهم گرد آریم و انبازی کنیم

هر یکی از ما مسیح عالمیست         هر الم را در کف ما مرهمیست

گر خدا خواهد نگفتند از بطر            پس خدا بنمودشان عجز بشر

ترک استثنا مرادم قسوتیست          نه همین گفتن که عارض حالتیست

50 ای بسا ناورده استثنا بگفت          جان او با جان استثناست جفت

 

 

خرّ موسی صاععقا :اشاره به همین آیه دارد که حضرت موسی در کوه طور وقتی نور خدا را در کوه طور متجلی دیدند بیهوش شدند و بر زمین افتادند .

استثنا یعنی :ان شاءالله گفتن

بطر :تکبر و ناسپاسی کردن

 

 



موضوعات مرتبط: بشنو از نی چون حکایت می کند , مثنوی مولوی

تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢۸ | ۸:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 


 

 

ز پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یار

شدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار

کار من شد چو سر زلف سیاهش درهم

حال من گشت چو خال رخ او تیره و تار

گفتم ای جان شدم از نرگس مست تو خراب

گفت در شهر کسی نیست ز دستم هشیار

گفتم این جان به لب آمد ز فراقت گفتا

چون تو در هر طرفی هست مرا کشته هزار

گفتم اندر حرم وصل توام مأوی بود

گفت اندر حرم شاه که را باشد بار

گفتم از درد تو دل نیک شود، گفتا نی

گفتم از رنج تو دل باز رهد، گفتا دشوار!

گفتم از دست ستم‌های تو تا کی نالم

گفت تا داغ محبت بودت بر رخسار

گفتم ای جان جهان چون که مرا خواهی سوخت

بکشم زود وزین بیش مرا رنجه مدار

در پس پرده شد و گفت مرا از سر خشم

هرزه زین بیش مگو کار به من بازگذار

گر کشم زار و اگر زنده کنم من دانم

در ره عشق تو را با من و با خویش چه کار

حاصلت نیست ز من جز غم و سرگردانی

خون خور و جان کن ازین هستی خود دل بردار

چون که عطار ازین شیوه حکایات شنود

دردش افزون شد ازین غصه و رنجش بسیار

با رخ زرد و دم سرد و سر پر سودا

بر سر کوی غمش منتظر یک دیدار



موضوعات مرتبط: غزلی ا زبیا از عطار نیشابوری

تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٥ | ٧:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

در کتاب چار فصل زندگی

صفحه ها پشت سرِ هم می روند


هر یک از این صفحه ها، یک لحظه اند


لحظه ها با شادی و غم می روند...

گریه، دل را آبیاری می کند


خنده، یعنی این که دل ها زنده است...

زندگی، ترکیب شادی با غم است


دوست می دارم من این پیوند را


گر چه می گویند: شادی بهتر است


دوست دارم گریه با لبخند را


"
قیصر امین پور"



موضوعات مرتبط: گریه دل را ابیاری می کند

تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٥ | ٧:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٦ | ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

شعری ازنزار قبانی درباره فلسطین

 

(متناسب با پایه 8)

 


 


دردست من تفنگی است

مرا باخود به فلسطین ببرید

به آبله گون چهره کوه های حزینش

به گنبد های سبز وسنگهایش

بیست سال است که سرزمینی را می جویم

شناسنامه ای

خانه ام را می جویم

دروطن محصور با سیم های خاردار

طفولیتم را می جویم

ورفقای محله ام

وکتاب ها وعکس هایم

وهر...گلدانی را

ای مردان

می خواهم که زنده ام چونان مرد باشد

ومرده ام نیز

در دست من تفنگی است

مرا باخود به فلسطین ببرید

به هرکس که از سرنوشتم  می پرسد بگویید

تفنگم سرنوشت من است

دردست من تفنگی است

اکنون در شمار انقلابیونم

بر خاروخس می خوابم

ومرگ را پیراهن می کنم

با انقلابیونم

از انقلابیونم

از روزی که تفنگ به دست گرفتم

فلسطین را گام به گام یافتم

ای انقلابیون

درقدس...درالخلیل...دربیسان

درغارها

دربیت لحم هرکجا هستید ای آزادگان

به پیش به پیش به پیش

راه فلسطین یکی است

راه فلسطین از دهانه ی تفنگ می گذرد (نک.دو مصاحبه )

  اندیشه های نزار در مصاحبه با خودش

 


1.زمانی که از اندوه خودم می گویم اندوه تمام عا لم را درنظر می گیرم .حتی درحالات عشقی شخصی احساس می کنم که من بیشتر به هستی وابسته ام واحساس می کنم هر زن معشوقه محبوب من است

2.جهش درونی من از شعر سیاست به شعر عشقی تقیه بود چون با شعر سیاسی برخوردخصمانه می شود واز ورود به کشور های دیگر طرد می شود ولی شعر عشقی را درآغوش می فشارید .بنابراین مرگ در آتش به شیوه ی بودایی را انتخاب کردم .نوشتن نوعی شهادت است وشاعر حقیقتی با شمشیر کلماتش کشته می شود .

3.عشق من به زن مربوط به جغرافیای جسم او نیست .بلکه زن قاره ای از قاره هاست که به آن سفر کرده ام ولی تمام جهان نیست .ایستگاهی از ایستگاه هادرسفر طولانی من است .من زن را از دندان های خلیفه رهایی می بخشم .آزاد می کنم تا سفره جمع کن و زن آشپزخانه نباشد .

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوعات مرتبط: نزار قبانی , شعر و اندیشه ی نزار قبانی

تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٤ | ٩:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

محمود درویش (متناسب با فارسی پایه 8)

ادبیات جهان

 

 



(کتاب گنجشکان بی بال )اولین اثر اوست که درسن 19سالگی چاپ شد کتابی که او را درپهنه ی شعر عرب به عنوان استعدادی درخشان معرفی کرد .

(برگ های زیتون )مجموعه ای از چند شعر است .

از معروف ترین اشعارش دراین اثر (کارت شناسایی ) است، (در این سروده به گونه ای پاسخ نسل کشی صهیونیست ها را می دهد )  بااین آغاز:

((سجل !أنا عربی ...   یعنی: 

بنویس ،من یک عربم ،

وشماره کارت من پنجاه هزار است ،

هشت فرزنددارم و فرزند نهم در تابستان آینده به دنیا می آید .

آیا خشمگینی ؟...))

 

وی درکنار   سمیح القاسم از پرچمداران شعر مقاومت فلسطین به شمار می آید .شعر های لطیف ونو وبا زمزمه های غمگین دارد .

شعر هایش درابتدا سیاسی است اما هر چه رو به جلو می رود ،پخته تر می شود .

آنچه شاعر را به نگاهی عمیق تر نسبت به شعر ،زندگی ،مبارزه وانسان کشانده است ،بینش اعتقادی وی درروند مبارزه وآرمان مقاومت فلسطین وناسیو نالسیم عربی است .

نزار قبانی اورا در کنارمظفر النواب دوشاعر برجسته امروز عرب می داند که تجسم نوگرایی مردمی اند .

به تعبیر نزار قبانی ،محموددرویش توانسته تمام سرزمین های عربی را با برخورداری ازموهبتی یگانه در نوردد و انقلاب فلسطین را درهمه خانه های عرب جای دهد.

عزالدین المناصره ،درویش رابه عنوان شاعر مقاومت از جهت ارزش کاردر سطح شعر مقاومت جهان در صف نخست قرار می دهد .

شعر وی کم کم از فردیت بیرون می آید واز هیأت شعر سیاسی وپرخاشگر به شعری  تغزلی-والبته همچنان سیاسی –تغییر حال وهوا می دهدو با اندوهی ژرف تر ولطیف تر روبه رو می شود .

احسان عباس ،پژوهشگر عرب ،وحدت یافتن معشوق وسرزمین در شعر محمود را

پدید آورنده ی گونه ای رمانتیسم نو می داند که پیش ترازاین درشعر عربی امکان تحقق نداشته است .وی میان حزن تراژیک وصلابت حماسی پیوند می زند .

زوایای شعری محمود درویش :

1.پیوند وطن و معشوق درشعر که وطن معشوق می شود ومعشوق وطن ؛ لذا برای این دو شعر می گوید .

2. پیوند مرگ و  عشق .

عشق، تلاقی متناقض مرگ وزندگی است:

می میرم

دوستت دارم

سه چیز پایان ناپذیر است :تووعشق ومرگ

خنجر شیرینت را پذیرا شدم

پس آنگاه به حمایت دشمنانت برآمدم

تا مرا بکشی .

 


3.«درخت »

و انواع درختان زیتون،نخل،انجیر،سرو،بلوط،بیدمجنون،سیب،لیمو،پرتقال،سپیدارو...که ردّی روشن ازخاطرات دوران کودکی اش است.

درنظر او« تبعید نهایی ومطلق وغربت فرا گیر و دوزخ حقیقی در این است که انسان بدون درخت زندگی کند »

 

4.وی دزاشعارش رویاهای خودرا مرور می کند .

5.مکالمه باارواح شهدا وبیان دلتنگی ها.  مثل: ( پس ای محمد صعود کن صعود تا سدره المنتهی...)

 

6.گاه درخطاب به دشمن ،دعوت به رهایی از تفنگ می کند وهمواره درتشویق ونگرانی است .

مثلا:(صیادش می تواند به شکارش دیگر گونه بیندشد

با خود بگوید

اکنون او را رها می کنم تا بتواند

فلسطینش را بی غلط تلفظ کند ...)

 

محموددرویش مدت کوتاهی در دولت فلسطین –به رهبری یاسر عرفات –وزارت فرهنگ را عهده دار شد وچون دید سیاست پیشگی چه توان مهار ناپذیری درتخریب روحیه ی شاعرانه دارد از آن کناره گرفت و ترجیح دادبه خانه شعر برگردد.

 آثار:

پایان شب،

گنجشک ها درالجلیل می میرند ،

محبوب من از خواب برمی خیزد ،

تورادوست دارم یا دوست نمی دارم،

این تصویر اوست واین افتخار عاشق است .

گل سرخی کمتر ،

یازده ستاره ،

چرااسب راتنها گذاشتی ؟

برگهای زیتون ،

من یوسفم پدر،

آن ترانه است ،

جشنها

 

 

 



موضوعات مرتبط: محمود درویش , ادبیات جهان

تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٤ | ٩:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()