صفات حضرت علی علیه السلام در تصویر شیر

 

 

حضرت علی علیه السلام در جنگ‌ها

علی علیه لسلام به جز جنگ تبوک در تمام غزوه‌ها شرکت داشت. او معمولاً علم‌دار سپاه حضرت محمد صلوات الله علیه و اله بود و در دو غزوه (خیبر در سال ششم هجریو یمان به سال ده هجری فرمانده سپاه اسلام بود.

شجاعت علی  علیه السلام در سفرهای نظامی به افسانه مبدل گشت. وی به همراه حمزه، ابودجانه و زبیر به خاطر حملاتش به دشمن شناخته می‌گردد. گفته می‌شود که در جنگ بدر به تنهایی بیش از یک‌سوم افراد دشمن را کشت. در سال ۵ هجری، او به دست خود، دشمنانی را که از سوی پیامبر ص به مرگ محکوم شده بودند، اعدام کرد و به همراه زبیر، بر کشتار قبیلهٔ بنی‌قریظه نظارت نمود.

او قاطعانه در جنگ‌های احد مصادف با ۶۲۵ میلادیو حنین مصادف با ۶۳۰ میلادیازپیامبر ص محافظت کرد. پیروزی مسلمانان در جنگ خیبر را به شجاعت وی نسبت می‌دهند. علی در آهنین و سنگین خیبر را به عنوان سپر خود به کار برد،

طبق روایتی، جبرئیل به رزم علی و شمشیرش ذوالفقار که از محمد گرفته بود، اشاره کرد و به پیامبر گفت «جوانمردی جز علی و شمشیری جز ذوالفقار وجود ندارد». علی با جنگجوی بزرگ قریش، طلحه بن ابی‌طلحه جنگید.

طلحه مدام رجز می‌خواند که هر مسلمانی را که به مصافش بیاید شکست می‌دهد. وقتی طلحه از علی شکست خورد، با بیان جمله «کرم الله وجهه» از وی تقاضای رحمت کرد. این دعای خیر، یکی از القاب علی گردید که بیشتر توسط اهل سنت به کار برده می‌شود.

این عبارت که معمولاً با کلمات دیگری همراه می‌شود، به منظور درود فرستادن و دعای خیر کاربرد دارد.

 

منبع :دانش نامه ی ازاد ویکی پدیا

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۱٦ | ٩:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

"الله اکبر"


در ظلام شب خروش بام‌ها
لرزه می‌افکند بر اندام‌ها!
نغمه‌ی «الله اکبر» می‌ربود
خواب نوشین از سر خودکام‌ها


اولین گلبانگ چون پر می‌گرفت
شهر را فریاد در برمی‌گرفت
کوچه‌ها در انفجار نعره‌ها
پرتو از «الله اکبر» می‌گرفت


در سراب قدرت تصویرها
شهر می‌غرید با تکبیرها
پرده‌ی تاریک شب را می‌درید
آتش رگبارها، تک تیرها


اهرمن دندان به دندان می‌فشرد
کینه‌اش زهرابه در جان می‌فشرد
بام‌ها با وحدت پیغام‌ها
پای در پیوند و پیمان می‌فشرد


گزمه‌ها استاده از هر سو به گوش
کز کدامین گوشه خیزد این خروش
سینه‌ها پر کینه زان فریادها
دست‌ها بر ماشه، وجدان‌ها خموش!


آن قدر ترکش تهی از تیر شد
تا صفیر تیر، بی‌تأثیر شد
از مسلسل وای استیصال خاست
شرح این افسانه عالم‌گیر شد


پاسخ رگبارها تکبیر بود
پاسخی سوزنده‌تر از تیر شد
شب اسیران را خروش بام‌ها
مژده‌ی بگسستن زنجیر بود.


اهرمن پرخاشگر لب می‌گزید
لب ز «یا الله»  و «یا رب» می‌گزید
وان خروش شب نورد صبح زای
دیو را در بستر تب می‌گزید


کم کم آن گلبام‌های پر طنین
تندبادی گشت سرخ و آتشین
تندبادی اهرمن در هم شکن
تندبادی قهر و توفان‌آفرین


اهرمن را لرزه بر جان اوفتاد
رخنه در ارکان ایران اوفتاد
گزمکان را در سحرگاه قیام
در کف مردم گریبان اوفتاد


صبح صادق قدرت کاذب شکست
رشته‌های دام اهریمن گسست
اهرمن آسیمه از میدان گریخت
تا کجا افتد گریبانش به دست؟


ای خروشت غرّش آتشفشان
بانگ تکبیرت ز بیداری نشان
این زمان برخیز تا بار دگر
راه بربندیم بر آدم‌کشان


این زمان برخیز تا از بام‌ها
لرزه اندازیم بر اندام‌ها
از تف«الله اکبر» افکنیم
شعله ای بر جانِ دشمن کام‌ها

 

قالب شعر:چهار پاره

 

صبح صادق قدرت کاذب شکست //رشته های دام اهریمن گسست

 

منظور از صبح صادق و صبح کاذب در اصطلاح نجومی چیست؟

 

 

صبح صادق (فجر صادق) به آن وقت و ساعتی از شبانه روز گفته می شود که اولین و با فضیلت ترین وقت برای ادای نماز صبح است و صبح کاذب (فجر کاذب) آن لحظه ای است که شب به پایان رسیده و برای اولین بار بعد از پایان شب، نور سفیدی در افق (در سمت مشرق) پیدا می شود و این سفیدی به شکل گوش گرگ است. در این لحظه، اگر چه شب به پایان رسیده، ولی هنوز وقت نماز صبح نرسیده است (صبح نشده است). به همین جهت به آن صبح کاذب یا فجر کاذب گفته می شود. اما در ادامه مقدار سفیدی کم کم گسترش پیدا کرده و در ناحیه ی مشرق پراکنده می شود و در این موقع می توان نماز صبح را بجا آورد، زیرا صبح فرا رسیده است. از این جهت به این سفیدی، فجر صادق (صبح صادق) گفته می شود.[1]

 

خلاصه این که بین دو فجر چند فرق وجود دارد:

 

1. فجر کاذب از افق جداست، در حالی که فجر صادق به افق متصل است.

 

2. فجر کاذب عمودی است، اما فجر صادق افقی است.

 

3. فجر کاذب هنگام اولین لحظه طلوع درخشان است، ولی به مرور از بین می رود، در حالی که فجر صادق با نور کم طلوع می کند و با گذشت زمان پر نور می شود.[2]

 



[1] عروة الوثقی، ج 1، ص 388، س 7، انتشارات دارالتفسیر؛ تحریرالوسیله، ج 1، ص 112، انتشارات مؤسسه ی تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره).

[2] نهایة التقریر، ج 1، ص 152.

 

منبع از اسلام کوییست

 

در این شعر صبح صادق انقلاب اسلامی ایران است و صبح کاذب حکومت سست پایه ی طاغوت

 




موضوعات مرتبط: صبح صادق و کاذب چیست , شعر حمید سبزواری ومنظور از صبح صادق , الله اکبر شعری از سبزواری , در ظلام شب خروش بامها

تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۱٠ | ٧:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

حسین آقاممتحنی مشهور به حمید سبزواری، شاعر معاصر ایران

 

زندگی‌نامه

حمید سبزواری متولد (۱۳۰۴ سبزوار) شاعری است از نسل دیروز، پدرش، «عبد الوهاب» پیشه‌ور ساده‌ای بود که قریحه شعری داشت. جدش، ملا محمدصادق ممتحنی، شاعری مردمی بود که «مجرم» تخلص می‌کرد و آثارش در سفری به مشهد و در حمله راهزنان به یغما رفت.

نوجوانی

سبزواری قبل از مدرسه، قرآن را در خانه و نزد مادرش آموخته بود. او بعداً به مدرسه شیخ حسن داورزنی رفت. او در دوره نوجوانی در سبزوار زندگی می‌کرد. در سبزوار کتابفروشی به نام خسروی بود. او شعرهای حمید را چاپ کرده و فروخت. حمید می‌خواست اینکار را در تهران نیز انجام بدهد لیکن این امر صورت نگرفت.

فعالیتها

وی در نوجوانی شاهد فرهنگ ستیزی، خشونت و سرکوب احساسات مذهبی مردم توسط رضا شاه پهلوی بود. چهارده ساله بود که سرودن شعر را آغاز کرد. حمید جوان در آن سالها به هر حزب و گروهی که فکر می‌کرد حامل حقیقت یا حامی محرومانند سری می‌زد اما به سرعت در می‌یافت که آن سراب‌ها هیچگاه نمی‌توانند عطش عدالت خواهی و شوق استقلال جویی او را سیراب کنند و سرخورده کنار می‌کشید.

استاد حمید سبزواری در اثر کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ متواری و مخفی شد. لیکن بعداً خود را به شهربانی سبزوار معرفی کرد و چهار سال در وضعیت بلاتکلیفی و تعلیق طی کرد تا سرانجام تبرئه شد.

مهمترین فعالیت سبزواری، شاعری می‌باشد. شعر حمید، شناسنامه زمانمند انقلاب است، زیرا کمتر حادثه یا رویدادی است که انعکاس از آن درشعر او نباشد. شاعر با حساسیت ویژه خویش، هر رویداد مهم تاریخ معاصرایران رابا گل واژه‌های شعرش درحافظه زمانه نقش کرده است تا آیندگان از یاد نبرند که نسل گذشته در چه شرایط دشواری از آرمان‌ها و انقلابش دفاع کرده است.

مشاغل

سبزواری ابتدا به شغل معلمی مشغول بود. بعد از حوادث مرداد ۳۲ از آموزش و پرورش اخراج و سپس کارمند بانک بازرگانی (بانک تجارت پس از انقلاب) در تهران شد و سپس به شاعری روی آورد.

آثار

سرود درد، سرود سپیده، سرودی دیگر، تو عاشقانه سفر کن، بانگ جرس

 

منبع:ویکی پدیا دانش نامه ی آزاد



موضوعات مرتبط: حسین ممتحنی , حمید سبزواری , سبزواری حمید , شعر حمید سبزواری

تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۱٠ | ٧:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

آن چنان مات که حتی مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستـــــــم نرود

ناز چشم تو به قـــــدرمژه بر هم زدنی

 

 

فریدون مشیری



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٧ | ٧:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

سلمان هراتی در سال ۱۳۳۸ در روستای مرزدشت تنکابن مازندران در خانواده‌ای مذهبی متولد شد. درس‌های ابتدایی تا پایان دوران متوسطه را در زادگاهش خواند. سپس در دانشسرای راهنمایی تحصیلی پذیرفته شد و پس از دو سال در رشتهٔ هنر، مدرک فوق دیپلم اخذ کرد. وی پس از پایان تحصیلات در یکی از مدارس روستاهای دور لنگرود مشغول تدریس شد.

تخلص او در اشعارش «آذرباد» بود و در شعرهایش میتوانیم تاثیر از سهراب سپهری و فروغ فرخزاد را نگاه کنیم او حتی یکی از شعرهایش را تقدیم به سهراب سپهری کرده بود دوستی او با سیدحسن حسینی و قیصر امین‌پور زبانزد است ، سیدحسن حسینی بعد از مرگ سلمان یکی از بهترین آثار ادبیش یعنی کتاب "بیدل ، سپهری و سبک هندی" را تقدیم به او کرد و قیصر امین پور هم کلیات او را منتشر کرد. سلمان هراتی به عنوان شاعری دگراندیش به حساب میآید.

ویژگی های شعر سلمان

سلمان هراتی از شاعارن بنام عصر انقلاب است که زبان و اندیشه و دیدگاه نوینی در اشعارش جلوه گر است شعر سلمان با تصاویر بدیع از طبیعت و حالات درونی انسان  ارتباط با خدا ، ویژگی خاص و لحن مختص به خود است .

زبان شعر او صمیمی و ساده است او تمام صداقت و صمیمیت خود را در قالب شعر هایش میریخت .شعر او در عین ارتباط داشتن تنگاتنگ با طبیعت و راز و نیاز با خدا دارای مضمونی اجتماعی و پر شور است .

شعر سلمان از نظر لحن و بیان تصاویر طبیعت و زندگی و سادگی گفتار ، شباهت هایی با شعر سهراب دارد ، سلمان در ثالبهای گوناگون شعر سروده است اما بیشترین سروده های او در قالب شعر منثور - شعر سپید - است .

 

در اشعار او تاثیرهایی از شاعرن مطرح معاصر دیده میشود که البته تقلید گونه نیست و در خلال زبان شعر او اصالت و خلاقیت شاعر در آ،رینش تصاویر و اندیشه و نوگرایی ذهن و زبان او هویداست.

 

 

شعر کتاب فارسی هشتم  گزینشی  است از مجموعه :از آسمان سبز با عنوان :دوزخ و درخت گردو .

 

 

 

متن کامل شعر:

 

 

 



ای ایستاده در چمن آفتابی معلوم

وطن من!

/ ای توانا ترین مظلوم

تو را دوست می دارم!

ای آفتاب شمایل دریا دل

و مر گ در کنار تو زندگی است

ای منظومه ی نفیس غم و لبخند

/ ای فروتن نیرومند!

ایستاده ایم در کنار تو سبز و سر بلند

دنیا دوزخ اشباح هولناک است

و تو آن درخت گردوی کهنسالی

و بیش از آنکه من خوف تبر را نگرانم

/ تو ایستاده ای

بگذار گریه کنم

نه برای تو

/ که عشق و عقل در تو آشتی کرده اند

/ که دستهای تو سبز است

/ و آسمان تو آبی

و پسران تو

مردان نیایش و شمشیرند

و مادران صبوری داری

و پدرانی به غایت جرأتمند

و جنگلهایی درنهایت سبزی و ایستادگی

و دریاهایی

با جبروت عشق هماهنگ

نه برای تو

که نام خیابانهایت را شهیدان برگزیده اند

دوست دارم تو را

آنگونه که عشق را

/ دریا را

/ آفتاب را

کی می توان از سادگی تو گفت

و هم

/ به دریافت خرمهره «نوبل» نایل آمد

من فرزند مظلوم توام

نه پاپیون می زنم

و نه پیپ می کشم

مثل تو ساده

/ که هیچ کنفرانس رسمی او را نمی پذیرد



و شعر من

/ عربده ی جانوری نیست

که از کثرت استعمال « ماری جوآنا »

/ دهان باز کرده باشد

بلکه زمزمه ای است



/ که مظلومیت تو مرا آموخته

تو مظلوم سترگی

/ و نه ضعیفه ای که

/ پیراهنش را دریده باشند

و من، آری من

/ برای « بلقیس » قصیده نمی گویم

ای شیر زهره بی باک

/ بگذار گریه کنم

/ نه برای تو

/ که پایان بی قراری تو پایان زمین است

و در خنکای گلدسته های تو

/ انسان به پرواز پی می برد

ای مجمع الجزایر گلها ، خوبی ها !

ای مظلوم مجروح

/ از جنگل، دستمالی خواهم ساخت

/ تا بر زخم تو گذارم

و دنیا را می گویم

تا از تو بیاموزد ایستادن را

این سان که تو از دهلیزهای عقیم

سر برآوردی سبز و صنوبروار

/ ای بهار استوار

ستارگان گواه روشنان تواند

ای اقیانوس مواج عاطفه و خشونت

دنیا به عشق محتاج است و نمی داند

بگذار گریه کنم

/ نه برای تو

/ که وقتی مرگ

/ از آسمان حادثه می بارد

تو جانب عشق را می گیری

ای کشتزار حاصل خیز

در باغهای تو خون

/ گل سرخ می شود

و کالوخ گندناک

/ در تو معطر شد و سنبله بست

شگفتا چگونه آب و عطش را دوست بدارم

ای شکیبای شکوهمند

چندین تابستان است

/ که در خون و آفتاب می رقصی

کجای زمین از توعاشق تر است

ای چشم انداز روشن خدا

در کجای جهان

این همه پنجره برای تنفس باز شده است

من از تو بر نمی گردم تا بمیرم

وقتی خدا رحمت بی منتهاش باریدن می گیرد

می گویم شاید

/ از تو تشنه تر نیافته است

تو را دوست می دارم

و بهشت زهرایت را

/ که آبروی زمین است

و میدان های تو

که تراکم اعتراض را حوصله کردند

و پشت بامهای تو که مهربان شدند

/ تا من « کوکتل مولوتف » بسازم

و درختهای تو که مرا استتار کردند

و مسجد های تو

/که مرا به دریا مربوط کردند

ای آبی سیال

/ چقدر به اقیانوس می مانی

برای تو و به خاطر تو

/ ای پهلوان فروتن

خدا چقدر مهربانی اش را وسعت داد

در دورهای کویر طبس

/ آن اتفاق

/ یادت هست

نه من بودم و نه هیچ کس

/خدا بود و گرد باد

بگذار گریه کنم

نه برای تو

نه نه نه! بل برای عاطفه ای که نیست

و دنیایی که

/ انجمن حمایت از حیوانات دارد

اما انسان

/ پا برهنه و عریان می دود

/ و در زکام دفن می شود

برای دنیایی که زیست شناسان رمانتیکش

/ سوگوار انقراض نسل دایناسورند

دنیایی که در حمایت از نوع خویش

/ گاو شده است

بگذار گریه کنم

برای انسان 135

انسان نیم دایره

انسان لوزی

انسان کج و معوج

انسان واژگون

و انسانی که

/ در بزرگداشت جنایت هورا می کشد

و سقوط را

با همان لبخندی که بر سرسره می نشیند

/ جاهل است

انسانی که

/ راه کوره های مریخ را شناخته است

/ اما هنوز

/ کوچه های دلش را نمی شناسد

برای دنیایی که

/ با « والیوم» به خواب می رود

و در مه غلیظی از نسیان

/ دست و پا می زند

دنیایی که چند صد سال پیش

/ قلب خود را

در سطل زباله « کاپیتالیسم » قی کرده است

در این برهوت غول پرور

وطن من آه ای پوپک مؤدب

مظلومیت تو اجتناب ناپذیر است



*



ای رویین تن متواضع

ای متواضع رویین تن

این میزبان امام

ای پوریای ولی

ای طیّب، ای وطن من!

درختان با اشاره باد

بر طبل جنگل سبز می کوبند

کباده بکش

علی را بخوان

صلوات بفرست!


 

تنکابن 8/4/1364



 



موضوعات مرتبط: ای ایستاده در چمن افتابی معلوم , ای وطن سلمان هراتی , دوزخ ودرخت گردو سلمان هراتی , سلمان هراتی

تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۳ | ٦:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

پاسخ به پرسش پایه ی هشتم

 

فعالیت های نوشتاری صفحه 75 سوال 2
س. توی مثال اول با وجود این که گزینش و بیان متمم هستند میتونند هسته هم باشند یا نه؟

پ.  بله .  هسته ها  و و ابسته ها هر کدام نقش های دستوری دارند.

 

س. توی مثال دوم با وجود این که فتوای تاریخی مفعول هست میتونند هسته و وابسته باشند یا نه؟

پ. بله . مثل توضیح  سوال بالا

 

 

خودارزیابی صفحه 79 سوال 2
س. این حدیث از کیست؟

 

پ. منبع این سند را از سایت اسلام کویست برداشت کردم که در ادامه می خوانید:


یکی از جملاتی که به پیامبر اکرم(ص) تحت عنوان حدیث نسبت داده شده است، جملهٔ «حُبّ الوطن مِن الإیمان» است؛ یعنی«دوست داشتن وطن، از نشانه‌های ایمان است». این سخن در کتاب‌های حدیثی دسته اول و مورد اعتماد شیعه و اهل سنت نقل نشده است. ولی در برخی از کتاب‌ها بدون ذکر سند آمده است. بنابراین، اصل روایت بودن آن قطعی نیست و نمی‌توان آن را به پیامبر اکرم(ص) و ائمه اطهار(ع) نسبت داد. اما نباید از متن آن دست برداشت؛ زیرا وطن‌دوستی با ایمان هیچ منافاتی ندارد و وقتی به روایات هم بنگریم دوستی وطن حتی به معنای جایگاه و مکان و سرزمین آباء و اجدادی را نیز ستوده و به محبت و علاقه‌مندی و آبادانی آن سفارش می‌کنند؛ چرا که اساساً انسان، رابطهٔ مادّی و معنوی ویژه‌ای با زادگاه خود دارد و همین پیوند عاطفی، باعث علاقهٔ او به وطن می‌شود. به علاوه؛ وطن‌دوستی، منطقی و موافق عقل نیز است؛ چون وطن‌دوستى معلول حب ذات می‌باشد. پس در حقیقت بحث از وطن‌دوستى، بررسى یکى از نتایج و معلولات خود دوستى (به معناى عمومى آن) می‌باشد.

با این وجود، تلازمی عقلی و قطعی میان حب وطن و ایمان وجود ندارد و به‌صورت مطلق و دربارهٔ همهٔ انسان‌ها نمی‌توان گفت: وطن‌دوستی، نشانهٔ ایمان به خداست، اما می‌توان دربارهٔ گروهی دیگر از انسان‌ها گفت: وطن‌دوستی، نشانه و از آثار ایمان به خدا است، به این بیان؛ از آنجایی که انسان مؤمن -بر اساس درجات ایمان- دارای خصلت‌های نیکو است و در صدد ایجاد و پرورش صفات نیک اخلاقی در خویش است، وطن‌دوستی در مسیر درست آن نیز، به عنوان یک صفت نیک انسانی او شمرده می‌شود، همان‌طور که امام علی(ع) آن‌را از صفت‌های نیکو و کرامت انسان معرّفی فرموده است. با این نگاه می‌توان وطن‌دوستی را – با شرایطی که بیان شد- از نشانه‌های ایمان به خداوند دانست؛ زیرا سرچشمه هر خصلت و صفت نیکویی که از انسان صادر می‌شود از ایمان به خداوند است.

همچنین اگر بخواهیم سخن و تفسیر شیخ بهایی(ره) را دربارهٔ این جمله بپذیریم و وطن را، آخرت بدانیم؛ یعنی معنای والای معنوی وطن؛ در این صورت نیز، دوستی آخرت به عنوان یک وطن‌ حقیقی از نشانه‌های ایمان خواهد بود؛ و میان حب وطن و ایمان رابطهٔ ملازمه وجود دارد؛ چون کسی که ایمان به آخرت دارد، آن را دوست خواهد داشت و تا ایمان به چیزی نباشد، محبت و دوستی پدید نخواهد آمد.



موضوعات مرتبط: حب الوطن من الایمان , هسته و ابسته

تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٢ | ۸:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

 

 

 

 

بخارای من ایل من (محمد بهمن بیگی) 

متناسب با کتاب مهارت های نوشتاری پایه ی هشتم صفحه ی 57

 

من در یک چادر سیاه به دنیا آمدم. روز تولدم مادیانی را دور از کرة‌ شیری نگاه داشتند تا شیهه بکشد. در آن ایام، اَجنّه و شیاطین از شیهة‌ اسب وحشت داشتند!

هنگامی که به دنیا آمدم و معلوم شد که بحمدالله پسرم و دختر نیستم پدرم تیر تفنگ به هوا انداخت.

من زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهة‌ اسب آغاز کردم.

در چهارسالگی پشت قاش زین نشستم. چیزی نگذشت که تفنگ خفیف به دستم دادند. تا ده‌سالگی حتی یک شب هم در شهر و خانة‌ شهری به سر نبردم.

ایل ما در سال، دو مرتبه از نزدیکی شیراز می‌گذشت. دست‌فروشان و دوره‌گردان شهر، بساط شیرینی و حلوا در راه ایل می‌گستردند. پول نقد کم بود. من از کسانم پشم و کشک می‌گرفتم و دلی از عزا درمی‌آوردم. مزة‌ آن شیرینی‌های باد و باران‌خورده و گرد و غبار گرفته را هنوز زیر دندان دارم.

از شنیدن اسم شهر قند در دلم آب می‌شد و زمانی که پدرم و سپس مادرم را به تهران تبعید کردند تنها فرد خانواده که خوشحال و شادمان بود من بودم.

نمی‌دانستم که اسب و زینم را می‌گیرند و پشت میز و نیمکت مدرسه‌ام می‌نشانند.

نمی‌دانستم که تفنگ مشقی قشنگم را می‌گیرند و قلم به دستم می‌دهند.

پدرم مرد مهمی نبود. اشتباهاً تبعید شد. دار و ندار ما هم اشتباهاً به دست حضرات دولتی و ملتی به یغما رفت.

دوران تبعیدمان بسیار سخت گذشت و بیش از یازده سال طول کشید. چیزی نمانده بود که در کوچه‌ها راه بیفتیم و گدایی کنیم. مأموران شهربانی مراقب بودند که گدایی هم نکنیم.

از مال و منالمان خبری نمی‌رسید. خرج، بیخ‌گلویمان را گرفته بود. در آغازِ کار کلفَت و نوکر داشتیم ولی هردوی آنان همین که هوا را پس دیدند گریختند و ما را به خدا سپردند. برای کسانی که در کنار گواراترین چشمه‌ها چادر می‌افراشتند، آب‌انبار آن‌روزی تهران مصیبت بود. برای کسانی که به آتش سرخ بُن و بلوط خو گرفته بودند زغال منقل و نفت بخاری آفت بود. برای کسانی که فارس زیبا و پهناور میدان تاخت و تازش بود زندگی در یک کوچة‌ تنگ و خاک‌آلود، مرگ و نیستی بود. برای مادرم که سراسر عمرش را در چادر باز و پرهوای عشایری به سر برده بود، تنفس در اتاقکی محصور، دشوار و جانفرسا بود. برایش در حیاط چادر زدیم و فقط سرمای کشنده و برف زمستان بود که توانست او را به چهاردیواری اتاق بکشاند. من در چادر مادرم می‌خوابیدم. یک شب دزد لباس‌هایمان را برد. بی‌لباس ماندم و گریستم. یکی از تبعیدی‌هایِ ریزنقش، لباسش را به من بخشید. باز هم بلند و گشاد بود ولی بهتر از برهنگی بود. پوشیدم و به راه افتادم. بچه‌های کوچه و مدرسه خندیدند.

ما قدرت اجارة‌ حیاط دربست نداشتیم. کارمان از آن زندگی پرزرق و برق کدخدایی و کلانتری به یک اتاق کرایه‌ای در یک خانة‌ چند اتاقی کشید. همه جور همسایه در حیاطمان داشتیم: شیرفروش، رفتگر شهرداری، پیشخدمت بانک و یک زن مجرد. اسم زن همدم بود. از همه دلسوزتر بود.

پدرم تحت نظر شهربانی بود. مأمور آگاهی داشت. برای خرید خربزه هم که می‌رفت، مأمور دولت در کنارش بود. بیش از بیست تبعیدی قشقایی در تهران بود. هر تبعیدی مأموری داشت. مأمور ما از همه بیچاره‌تر بود. زیرا ما خانه‌ای نداشتیم که او در آن بنشیند و بیاساید. سفره‌ای نداشتیم که از او پذیرایی کنیم. ناچار یک حلبی خالی نفتی توی کوچه می‌گذاشت و روی آن روزنامه‌ای پهن می‌کرد، می‌نشست و ما را می‌پایید.

او از کارش و ما از نداری خود شرمنده بودیم.روزی پدرم را به شهربانی خواستند. ظهر نیامد.مأمور امیدوارمان کرد که شب می‌آید. شب هم نیامد. شب‌های دیگر هم نیامد. غصه مادر و سرگردانی من و بچه‌ها حد و حصر نداشت. پس از ماه‌ها انتظار یک روز سر و کله‌اش پیدا شد. شناختنی نبود. شکنجه دیده بود. فقط از صدایش تشخیص دادیم که پدر است. همان پدری که اسب‌هایش اسم و رسم داشتند. همان پدری که ایلخانی قشقایی بر سفرة‌ رنگینش می‌نشست. همان پدری که گله‌های رنگارنگ و ریز و درشت داشت و فرش‌های گران‌بهای چادرش زبان‌زد ایل و قبیله بود. همان پدری که از چوب پْر شاخه و بلند تفنگ آویزش بیش از ده تفنگ گلوله زنی و ساچمه زنی آویزان بود؛ ریشارد طلا کوبیده و ده تیر خرده‌زن انگلیسی، واسموس و کروپ آلمانی، سه تیرهای روسی و فرانسوی، و پنج‌تیرپران بلژیکی.

پدرم غصه می‌خورد. پیر و زمین‌گیر می‌شد. هر روز ضعیف‌تر و ناتوان‌تر می‌گشت. همه چیزش را از دست داده بود. فقط یک دلخوشی برایش مانده بود. پسرش با کوشش و تلاش درس می‌خواند. من درس می‌خواندم. شب و روز درس می‌خواندم. به کتاب و مدرسه دلبستگی داشتم. دو کلاس یکی می‌کردم. شاگرد اول می‌شدم. تبعیدی‌ها، مأموران شهربانی و آشنایان کوچه و خیابان به پدرم تبریک می‌گفتند و از آیندة‌ درخشانم برایش خیال‌ها می‌بافتند.

سرانجام تصدیق گرفتم. تصدیق لیسانس گرفتم. یکی از آن تصدیق‌های پر رنگ و رونق روز.

پدرم لیسانسم را قاب گرفت و بر دیوار گچ فرو ریختة‌ اتاقمان آویخت و همه را به تماشا آورد. تصدیق قشنگی به شکل مربع مستطیل بود. مزایای قانونی تصدیق و نام و نشان مرا با خطی زیبا بر آن نگاشته بودند. تصویر رتوش شده‌ام با چشم‌های خندان، کراوات عاریتی، موهای سیاه، در گوشة‌ تصدیق می‌درخشید و قلب پدرم را از شادی و شعف لبریز می‌کرد. آشنایی در کوچه و محله نماند که تصدیق مرا نبیند و آفرین نگوید. تبعیدی‌ها، مأموران شهربانی، کاسب‌های کوچه، دوره‌گردها، پیازفروش‌ها، ذرت بلالی‌ها و کهنه‌خرها همه به دیدار تصدیقم آمدند.

من شرم می‌کردم و خجالت می‌کشیدم ولی چاره‌ای نبود. پیرمرد، دلخوشی دیگری نداشت. روز و شب، با فخر و مباهات، با شادی و غرور به تصدیقم می‌نگریست و می‌گفت: جان و مالم و همه چیزم را از دست دادم ولی تصدیق پسرم به همة‌ آن‌ها می‌ارزد.

دلخوشی پدرم منحصر به تصدیق نماند. روزی فرنگی‌زبان نفهمی از کوچه می‌گذشت و دنبال آدرسی می‌گشت. با ایما و اشاره می‌پرسید و به پاسخ نمی‌رسید. من به زبان آمدم و با مقداری فرانسة‌ دست و پا شکسته راهنمایی‌اش کردم. غوغا شد. پدرم عرش را سیر کرد.

روز دیگری من و پدرم به دیدار تبعیدی بیماری رفتیم. از پزشکی دارویی گرفته و خورده بود. ادرارش رنگ گردانده و سرخ شده بود. بیچاره، از بیم خون‌ریزی حال نداشت. من بْرشور دارویش را که به فرانسه بود خواندم. نوشته بود که این دارو برای چند ساعت رنگ ادرار را می‌گرداند و جای نگرانی ندارد. وقتی که مطلب را خواندم و گفتم، بیمارِ وحشت‌زده از بستر خود برخاست و دعایم کرد.

پدرم از شور و شوق اشک به چشم آورد. در مراجعت به خانه، دیگر راه نمی‌رفت، پرواز می‌کرد. با رضایت و غرور پا بر زمین می‌گذاشت. داستان فرانسه‌دانی و فرانسه‌خوانی من نقل مجالس و ورد زبان‌ها شد.

پس از عزیمت رضاشاه که قبلاً رضاخان بود و بعداً هم رضاخان شد، همة‌ تبعیدی‌ها رها شدند و به ایل و عشیره بازگشتند و به ثروت از دست رفته و شوکت گذشتة‌ خود دست یافتند. همه بی‌تصدیق بودند به جز من. همه‌شان زندگی شیرین و دیرین را از سر گرفتند. چشمه‌های زلال در انتظارشان بود. کوه‌های مرتفع و دشت‌های بیکران در آغوششان کشید.

باز زین و برگ را بر گُردة کَهُر و کرندها نهادند و سرگرم تاخت و تاز شدند.

باز کبک‌ها را در هوا و آهوها را در صحرا به تیر دوختند.

باز در سایة‌ چادرها و در دامن معطر چمن‌ها سفره‌های پر سخاوت ایل را گستردند و در کنارش نشستند.

باز با رسیدن مهر، بار سفر را بستند و سرما را پشت سر گذاشتند و با آمدن فروردین، گرما رابه گرمسیر سپردند و راه رفته را باز آمدند.

در میان آنان فقط من بودم که دو دل و سرگردان و سر در گریبان بودم. بیش از یکسال و نیم نتوانستم از مواهب خداداد و نعمت‌های طبیعت بهره‌مند شوم. لیسانس داشتم. لیسانس نمی‌گذاشت که در ایل بمانم.

ملامتم می‌کردند که با این تصدیق گرانقدر، چرا در ایل مانده‌ای و چرا عمر را به بطالت می‌گذرانی؟! باید عزیزان و کسانت را ترک گویی و به همان شهر بی‌مهر، به همان دیار بی‌یار، به همان هوای غبارآلود، به همان آسمان دود گرفته بازگردی و در خانه‌ای کوچک و کوچه‌ای تنگ زندگی کنی و در دفتری یا اداره‌ای محبوس و مدفون شوی تا ترقی کنی.

زندگیِ باز و شهباز و سینة‌ تیهو و دراج به درد تو نمی‌خورد. هوای متعادل، فضای بلند و آسمان صاف و روشن از آنِ عقاب‌ها و پرستوهاست. تو تصدیق داری و باید مانند مرغکی در قفس در زوایای تاریک یکی از ادارات بمانی، بپوسی و به مقامات عالیه برسی!

شماتتم می‌کردند و از نسل پیش، سرگذشت امیرالله‌خان، یکی از مردان وارسته و واقع‌بین ایل را به رخم می‌کشیدند که تحصیل کرد و انگلیسی آموخت ولی دعوت شرکت نفت را برای پست و مقام نپذیرفت، ترقی نکرد، به درد کسی نخورد و به جایگاه والایی نرسید!

چاره‌ای نبود. حتی پدرم که به رفاقت و همنشینی من سخت خو گرفته بود و یک لحظه تاب جدایی‌ام را نداشت، گاه فرمان می‌داد و گاه التماس می‌کرد که تصدیق داری، باید به شهر بازگردی و ترقی کنی!

بازگشتم. از دیدار عزیزانم محروم ماندم. پدر پیر، برادر نوجوان و خانوادة‌ گرفتارم را، درست در موقعی که نیاز داشتند، از حضور و حمایت خود محروم کردم. درد تنهایی کشیدم. از لطف و صفای یاران و دوستان دور افتادم. به تهران آمدم. با بدنم به تهران آمدم ولی روحم در ایل ماند. در میان آن دو کوه سبز و سفید، در کنار آن چشمة‌ نازنین، توی آن چادر سیاه، در آغوش آن مادر مهربان. وسوسة‌ موهوم ترقی، این واژة‌ دو پهلوی کش‌دار مانند شمشیری بْران وجودم را به دو نیم کرده بود. نیمی را در ایل نهادم و با نیم دیگر به پایتخت آمدم.

در پایتخت به تکاپو افتادم و با دانشنامة‌ رشتة قضایی حقوق، به سراغ دادگستری رفتم تا قاضی شوم و درخت بیداد را از بیخ و بن براندازم. دادیاری در دو شهر ساوه و دزفول پیشنهادم شد. از وظایف دادیار خبر داشتم: رسیدگی به خلاف و خیانت، پی‌گیری جنحه و جنایت، تعقیب بزهکار و زانی، مجازات آدم‌کش و جانی!

سری به ساوه زدم و دربارة‌ دزفول پرس و جو کردم. هر دو ویرانه بودند. یکی آب و هوایی داشت. دیگری آن هم نداشت.

دلم گرفت و از ترقی عدلیه چشم پوشیدم و به دنبال ترقی‌های دیگر به راه افتادم. تلاش کردم، و آن‌قدر حلقه به درها کوفتم تا عاقبت از بانک ملی سر درآوردم و به جمع و تفریق محاسبات مردم پرداختم!

شاهین تیزبال افق‌ها بودم. زنبوری طفیلی شدم و به کنج کندویی پناه بردم. خودم از کارم ناشاد و غمین بودم ولی در گوش ایل کلمة دهان پْر کن بانک، خوش‌آهنگ بود. صدای پول می‌داد. طنین طلا و خش‌خش اسکناس.

خبر انتصابم، قوم و قبیله را تکان داد. همه شادمان شدند. شادمان‌تر از همه دلاک جوانی بود به نام ذوالفقار.

ذوالفقار با دو تیغ دسته‌دار سرتراشی، دو قیچی کوچک و بزرگ، یک آینة‌ زنگ‌زدة‌ سنگی و چند لنگ قرمزِ راه‌راه که همه را در بقچة‌ رنگ و رو رفته‌ای می‌پیچید و به کمر می‌بست، آرایش کدخدازادگان ایل را بر عهده داشت. تیغ‌هایش کُند، اما انگشتانش نیرومند بود. پوست کله مردم را می‌کند‌.

دلاک جوان ایل از خبر ترقی و انتصاب من که همبازی و همسال سابقش بودم، خرسند شده و پیام فرستاده بود که دیگر اسکناس‌های ایران در دست توست، باید بی‌نیازم کنی! بیچاره خبر نداشت که بانک از آن همه اسکناس فقط هزینة‌ هفته‌ای از ماهم را می‌داد و بقیه مخارج را از همان گوسفندانی فراهم می‌کردم که در دو قدمی او می‌چریدند.

بیش از دو سال در بانک ماندم و مشغول ترقی شدم.

 

 

تابستان سوم فرا رسید. هوا داغ بود. شب‌ها از گرما خوابم نمی‌برد. حیاط و بهار خواب نداشتم. اتاقم در وسط شهر بود. بساط تهویه به تهران نرسیده بود. شاید هنوز اختراع نشده بود. خیس عرق می‌شدم. پیوسته به یاد ایل و تبار بودم. روزی نبود که به فکر ییلاق نباشم و شبی نبود که آن آب و هوای بهشتی را در خواب نبینم. در ایل چادر داشتم. در شهر خانه نداشتم. ایل اسب‌سواری داشتم. در شهر ماشین نداشتم. در ایل حرمت و آسایش و کس و کار داشتم. در شهر آرام و قرار و غمخوار و اندوه‌گسار نداشتم.

 

 

نامه‌ای از برادرم رسید. لبریز از مهر، و سرشار از خبرهایی که خوابشان را می‌دیدم:

«....... برف کوه هنوز آب نشده است. به آب چشمه دست دست نمی‌توان برد. شیر بوی جاشیر می‌دهد. ماست را با چاقو می‌بریم. پشم گوسفندان را گل و گیاه رنگین کرده است. بوی شبدرِ دوچین، هوا را عطرآگین ساخته است. گندم‌ها هنوز خوشه نبسته‌اند. صدای بلدرچین یک دم قطع نمی‌شود. جوجه کبک‌ها، خط و خال انداخته‌اند. کبک‌دری، در قله‌های کمانه، فراوان شده است.

مادیان قزل، کرة‌ مادة‌ سیاهی زاییده است. تولة‌ شکاری بزرگ شده است. اسمش را به دستور تو پات گذاشته‌ام. رنگش سفید است. خال‌های حنایی دارد. گوشش آن‌قدر بلند است که به زمین می‌رسد. از مادرش بازیگوش‌تر است. پریروز برای کبک به قره‌داغ رفتم و پات را همراه بردم. چیزی نگذشت که در میان علف‌ها و خارها بوی دلخواه خود را یافت. در کنار بوتة‌ سبزی ایستاد. تکان نخورد. چشم به ریشة‌ گیاه دوخت. اندامش به لرزه افتاد. دست راست را بالا برد. ماهرخ رفت. فقط به زبان نیامد. فرصت پیاده شدن نداشتم. دهانة‌ اسب را رها کردم و تفنگ را سر دست گرفتم. کبک نری به هوا رفت. به زمینش آوردم. لای گَوُن‌ها افتاد. پات رفت و به یک چشم بر هم زدن پرنده را به دندان گذاشت و کبک را به دستم سپرد.

با کمک پات چندین کبک را تسمه‌بند زین آویختم و به خانه آمدم. بیا، تا هوا تر و تازه است، خودت را برسان. مادر چشم به راه توست. آب خوش از گلویش پایین نمی‌رود.»

نامة‌ برادر با من همان کرد که شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی! آب جیحون فرو نشست. ریگ آموی پرنیان شد. بوی جوی مولیان مدهوشم کرد. فردای همان روز، ترقی را رها کردم، پا به رکاب گذاشتم و به سوی زندگی روان شدم. تهران را پشت سر نهادم و به سوی بخارا بال و پر گشودم. بخارای من ایل من بود:

«ایل من، قشقایی هم‌چون دریاست

هم‌چون دریا برقرار و پا برجاسـت

گاه فرو می‌نشیند و گاه می‌جوشـد

گاه آرام می‌گیرد و گاه می‌خروشد.»

*‌   ‌

به ایل رسیدم. ایل همان بود که می‌خواستم و می‌پنداشتم.

چادر پدرم، بالای همان چشمة‌ زلال و در میان همان دو کوه سبز و سفید افراشته بود. چادری بود سیاه و بزرگ، بافته از موی بز با بیش از ده‌ها دیرک سفید و بلند و چهل طناب پشمین و رنگین. شمال چادر باز بود و سه جانب دیگرش را آلاچیق قشنگی در آغوش کشیده بود.

وسایل خانه به صورت دیواری ضخیم، در ضلع جنوبی چادر قرار داشت. طول دیوار و نیمی از ارتفاع آن را گلیم سرخ زیبایی پوشانده بود. در نیمة‌ فوقانی این دیوار خوش نقش و نگار، ردیف‌هایی از جاجیم‌ها و گلیم‌های تاکرده، مفرش‌ها و خُِِرجین‌های انباشته، رخت‌خواب‌های به چادر شب پیچیده و بالش‌های خوش‌رنگ تا نزدیکی سقف چادر بالا رفته بود.

نوک جوال‌های آذوقه و غلات، بر شالودة‌ کم عرضی از سنگ‌های صاف، درحاشیة‌ گلیم سراسری دیده می‌شد.

کف چادر با قالی‌ها و گبه‌های چشم‌نواز و شادِ ایلی فرش بود. در گوشة‌ بیرونی چادر، اجاق خانه روشن بود، جایی که عزیزترین گوشة‌ چادر بود. کانون گرم خانواده و جایگاه محترم آتش بود. آتشی که عروسان، پیش از ترک خانة‌ پدر، پیرامونش طواف می‌کردند و خاکسترش را می‌بوسیدند. آتشی که سوگندش، نگهدار پیوندها و پیمان‌ها بود.

بر چنین آتشی، کسانم هیزم ریختند و مشعل جشن افروختند و به شادمانی پرداختند. ایل در تیررس پندها و اندرزهای حکیمانه نبود. موسیقی و هنر داشت. جشن کوچک پر شوری برپا گشت.

میخ چادر کوچکم را کنار چادر بزرگ پدر بر زمین کوفتم. دیگر کرایه‌نشین نبودم. خانه‌ای به عظمت طبیعت داشتم. حیاطش، دشت‌ها و چمن‌های فارس، دیوارهایش کوه‌ها و تپه‌ها و بامش آسمان بلند و زلال، آسمانی که شب نیز از بس ستاره داشت نورانی و روشن بود.

برای دیدار اسب‌ها بی‌تاب بودم. آفتاب روز دوم هنوز گرم نشده بود که به دیدارشان رفتم. اسطبل ما، در کنار مزرعة‌ شبدر، با چادر خانه فاصلة‌ چندانی نداشت. پدرم به پرورش اسب شهرت داشت. اسب‌هایش از زیباترین اسب‌های ایل بودند. به جز خان طایفة‌ دره‌شوری، نظیر اسب‌هایش را کسی نداشت. زیبایی یکی از مادیان‌های او زبان‌زد مردم بود. خان دره‌شوری نیز چنین مادیانی نداشت.

از دیدار اسب‌ها دست خالی باز نگشتم. برادرم اسب کارآمد و پروردة‌ خود را به من بخشید. برادرم یکی از دو سه سوار نامدار قشقایی بود. این اسب را برای سواری و شکار خود پرورده بود. اسبی بود سمند، با چشم بینا و سم و ستون استوار که از تندترین پیچ و خم‌ها به نرمیِ مار و ماهی می‌پیچید. کوچک‌ترین برآمدگی و فرو رفتگی زمین را از دور می‌دید و جز با اطمینان، قدم بر سنگ و خاک نمی‌گذاشت. در راه چنان بی‌تاب و سریع بود که مثل تیری رها می‌شد، تیری هوشیار که مسیر و زاویة‌ حرکت خودش و هدفش را می‌شناخت.

من بر پشت این اسب رهوار، سال‌های بسیار، فاصلة‌ ییلاق و قشلاقمان را که یکی در نزدیکی اصفهان و دیگری در خطة‌ لارستان بود پیمودم.

دیگر پیاده نبودم. بی‌مرکب نبودم. در بند خدمت دولت نبودم. گرفتار ترقی و شوکت نبودم و در کوچه‌ها و معابر به انتظار دْرْشکه، تاکسی و اتوبوس نمی‌ایستادم!

پدرم از بسته‌های سنگین کتاب‌هایم دریافت که قصد بازگشت ندارم. هنوز به یاد تصدیق و در آرزوی ترقی من بود. خواست زبان به شکوه گشاید ولی مادرم به رضایت و سکوتش واداشت. عشق مادری بی‌قید و شرط بود. محاسبات متداول در حریم پر احترام مهرش راه نداشت.

ماندم. بیش از پنج سال بی‌آن‌که شهر را ببینم در چادر خانه و خانواده ماندم. بیش از پنج سال بر پشت زین، عرض و طول فارس نازنین را زیر پا گذاشتم. سال‌های بی‌تابستان، سال‌های بی‌زمستان، سال‌هایی که فقط بهار و پاییز داشتند. بهارهای سبز و زُمردین و پاییزهای زرد و زرین.

از جاه و مقام، رتبه و مرتبه، ترقی و تعالی دست کشیدم و به خدمت خانواده درآمدم. پدرم پیرتر و ناتوان‌تر شده بود. جوان بودم. بار زندگی را بر دوش گرفتم. از تشریفات پر خرج کاستم. به شمار گله‌ها افزودم. ییلاق زیبا و حسدانگیزمان را از تجاوز زورمندان در امان داشتم و به جای قشلاق سابقمان که در سال‌های تبعید از دست رفته بود، قشلاق تازه‌ای دست و پا کردم. قشلاق نبود، بهشتی بود جان پرور، با دشت‌های پر گل و گیاه، بوته‌های شور و شیرین، دامنه‌های پر برکت، پوشیده از درختچه‌های بادام کوهی، ارژن، چالی و تنگیز. با کوه‌های رفیع و خوش گردش پر از درختان بُن و کیکُم. قشلاق نبود. سفره‌ای بود کریم و گسترده برای پازن‌ها و قوچ‌ها، آهوها و تیهوها، برای رمه و رمه‌بان، برای شتر و ساربان و بیش از همه برای گوسفندان و چوپان.

عصای دست پدر شدم. مادرم را از غم جدایی فرزند رهاندم. به برادرم که نوجوان بود مجال جولان و تاخت و تاز دادم. از عزیزانم مهر دیدم و به همه مهر ورزیدم.

در ایل ماندم. ایل در و دیوار نداشت. پنجره و حصار نداشت. با همه آشنا بودم. آشناتر شدم.

دیگر غریب و بیگانه نبودم. بی‌یار و یاور نبودم. بی‌کس و بی‌غمگسار نبودم.



موضوعات مرتبط: بخارای من ایل من

تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٢ | ۸:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()