داستانک2

پیرمردی (گاندی رهبر فقید هندوستان) با قطار در حال مسافرت بود ...به علت بی توجهی ،یک لنگه از کفش های نو او که به تازگی خریده بود از پنجره ی قطار بیرون افتاد .

مسافران دیگر برای پیرمرد تأسف خوردند ولی پیرمرد بلافاصله لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت!

همه با تعجب به او نگاه کردند...اما او با لبخندی رضایت بخش گفت: "یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف است ولی اگر کسی یک جفت کفش نو پیدا کند مطمئنا خیلی خوشحال خواهد شد.

پیام:

"خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی آن که خود داشته باشیم دیگران را ارز آن برخوردار کنیم."(کارمن سیلوا)

 

منبع:تو تویی؟آرمیون.تهران.ذهن آویز.1391.ج.3.ص.102



موضوعات مرتبط: داستانک پیرمرد مهربان

تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٢٧ | ۸:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

داستانک1

 

استادی شاگردانش را جمع کرد و از آن ها پرسید چگونه می توانیم لحظه ی دقیق پایان شب و شروع روز را تشخیص بدهیم؟

یکی از شاگردها گفت:

وقتی از دور بتوانیم گوسفندی را از سگی تشخیص بدهیم

شاگرد دیگری گفت:

وقتی می فهمیم روز شده که بتوانیم دانه ی زیتون را از انجیر تشخیص بدهیم.

اما استاد از این پاسخ ها راضی نبود...

شاگردها پرسیدند: پس چگونه می فهمیم ؟

استاد گفت:

وقتی غریبه ای نزدیک شود و گمان کنیم برادرمان است این لحظه است که شب به پایان می رسد و روز اغاز می شود.

منبع:(تو تویی؟آرمیون.تهران.ذهن آویز.91.)

 

 

 



موضوعات مرتبط: داستانک

تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٢٦ | ٦:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

بررسی غزل اقبال

 

علامه محمد اقبال لاهوری شاعری مسلمان و آرمانی اهل پاکستان

کاملا آشنا به زبان فارسی به دلیل علاقه  و تحقیق  زیاد

نام پدر :نور محمد

نام مادر :امام بی

نام برادران و خواهران:عطا محمد.طالع بی. فاطمه بی. و خود که چهارمین فرزند خانواده بود.

نام همسر:کریم بی(دختر ثروتمند کشمیری که 3 سال از وی بزرگتر بود.اقبال در 16 سالگی ازدواج کرد)

نیاکان وی از برهمنان کشمیر بودند که در قرن 17 مسلمان شدند.

او به قرآن بسیار علاقه مند بودو از میان شاعران ایرانی به مولوی عشق می ورزید.

بعضی آثار: 1.اسرار خودی و رموز بیخودی (قالب مثنوی و به روش مولوی) در سال دوم بخشی از آن را با عنوان :"شه مردان "مطالعه کرده ایم

2. زبور عجم

3.دیوان اشعار

4.ارمغان حجاز

5.مسافر

6.جاوید نامه

ارادت خاصی به مولا علی علیه السلام دارد.

توجه به قرآن دین و معارف و وخودشناسی و خودباوری و عدم وابستگی به بیگانگان از ویژگی هایی درونی و موضوعات مهم شعر اقبال است

 

قالب شعر غزلی است از کتاب زبور عجم

 

 

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما

ای جوانان عجم جان من و جان شما

غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام

تا به دست آورده ام افکار پنهان شما

مهر و مه دیدم نگاهم برتر از پروین گذشت

ریختم طرح حرم در کافرستان شما

تا سنانش تیز تر گردد فرو پیچیدمش

شعله ای آشفته بود اندر بیابان شما

فکر رنگینم کند نذر تهی دستان شرق

پارهٔ لعلی که دارم از بدخشان شما

می رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند

دیده ام از روزن دیوار زندان شما

حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل

آتشی در سینه دارم از نیاکان شما

 

 

 

خیابان منظور گلزار و دشت است جایی که درخت و باغ و گل باشد مثلا در بیتی دیگر می گوید:

 

بیابان و کهسار و راغ آفریدی      خیابان و گلزار و باغ آفریدم

 

یا:

 

بر کشت و خیابان پیچ  بر کوه و بیابان پیچ    برقی که به خود پیچد میرد به سحاب اندر

 

 

 

دیگر:

 

لاله ی صحرایم از طرف خیابانم برید    در هوای دشت و کهسار و بیابانم برید.

 

 

 

عجم: 1 - غیرعرب . 2 - ایرانی

 

در لغت به معنای گنگ است و چون  زبان غیر عربی برای اعراب، گنگ و غیر قابل فهم بود عجم گفتند.

 

بیت اول:

چراغ لاله اضافه ی تشبیهی است به دلیل شکل ظاهری چراغ هایی که حباب و شمعدان آن به صورت لاله بود.

تشبیه چراغ به لاله از تشبیهات رایج اقبال در دیوان شعرش است.

البته اگر بگوییم لاله اسم چراغ هایی است که عموما در باغ و خیابان های پر درخت پاکستان بدین نام خوانده شده آن وقت دیگر اضافه ی تشبیهی نیست .

واج آرایی :ج.چ.م.ن.

تکرار :جان

تشبیه خود به چراغ لاله با وجه شباهت سوختن و نور افشانی و هدایت

 

مانند چراغ لاله ای  که در گلزار و باغ نور افشانی می کند تا راه را برای دیگران روشن کند من نیز در بین شما و برای هدایت و آگاهی شما جان خود را فدا میکنم و نگرانم پس ای جوانان غیر عرب(به ویژه ایرانیان) به من گوش کنید و مرا مانند خود بدانید (گویی جان من جان شماست.) و به سخنانم توجه کنید.

 

این غزل زمانی سروده شده که جوانان ایرانی در پی تقلید کورکورانه از مد و ناهنجاری های غرب و اروپاییان بودند و نسبت به فرهنگ و تمدن غنی خود بی تفاوت شده بودند.اقبال با مسافرت های طولانی وآگاهانه به کشورهای اروپایی  و تحقیق در این باره به پوچی و از خود بیگانگی غربزدگان برخی از جوانان کشور خود و  جوانان ایرانی پی برده بود و واقعا از این موضوع تأسف می خورد .لذا در این اشعار و دیگر اشعار زیبا و پر محتوایش می خواست ملل شرق را بیدار کند. 

 

بیت آخر:

حلقه زدن: کنایه از دور هم جمع شدن

پیکران آب و گل : تلمیح به آیه ی قرآن و آفریده شدن انسان از آب و گل

ای پیکران آب و گل : مجاز از :انسان

آب و گل و آتش مراعات نظیر

آتش از نیاکان شما دارم تلمیحی است به تقدیسآتش نزد ایرانیان باستان

 

ای انسانهایی که از آب و گل آفریده شده اید(حقیقت وجودی خود را فراموش نکنید و غافل نشوید ) دور من جمع شوید سخنان روشنگر و مهمی از اجداد شما در دل دارم .

به عبارتی دیگر گویی اقبال درد راز های نگفته از تمدن و فرهنگ کشور را که بزرگان و نیاکان ما حفظ کرده بودند همچون آتشی در درون خود داشت و آرزو داشت تا با جلب توجه جوانان به دین و فرهنگشان انان را به خود شناسی و گذشته ی پربار خود باز گرداند.

اقبال شاعری ملی و اسلامی و جهانی بود. وی با انتقاد از آداب و عادات غلط غرب که مورد توجه برخی مسلمانان  به ویژه جوانان قرار گرفته بود رنج می برد و سعی می کرد انان را به سوی دین و آیین اسلام و حرکت به سوی داش و هنر و فضایل تشویق کند.

معتقد بود ملتی که تقدیرش را به دست خود رقم بزند به عزت و سروری می رسد و اگر برای بیگانگان خم شود مورد قهر خدا قرار می گیرد:

خدا آن ملتی را سروری داد        

که تقدیرش به دست خویش بنوشت

بدان ملت سر و کاری ندارد

که دهقانش برای دیگران کشت   (رباعیات)

 

 

و در بیتی می گوید:

وای ان دریا که موجش کم تپید

گوهر خود را ز غواصان خرید.

 

اگر ملل اسلامی بصیرت و بینش داشته باشد متوجه می شوند که همه چیز دارند و میتوانند بدون نیاز به بیگانگان کشور خود را اداره کنند وگرنه آنان با استعمار و استثمار منابع مادی  و معنویشان ملل ناگاه را به فقر فرهنگی و اقتصادی دچار خواهند کرد به طوری که برای دست یابی به منابع خود مجبورند در برابر دشمنان سکوت و تعظیم کنند.

 



موضوعات مرتبط: اقبال لاهوری , چون چراغ لاله سوزم

تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱۸ | ۱:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

شاهنامه فردوسی و بیت ساختگی پدر در پدر آریایی نژاد

 

«پدر در پدر آریایی نژاد           /       ز پشت فریدون نیکو نهاد».

 

 

تاکنون نمونه‌های فراوانی از ادعاهای مجعول آریاانگاران را معرفی کرده‌ام. تعداد و تنوع این جعلیات بیش از آن است که بتوان حتی به اندکی از همه آن پرداخت. تاریخ و فرهنگ و هویت ایران چونان کالا و ملعبه‌ای در دست اینان رو به تباهی می‌رود و جالب اینکه خود را نگاهبان فرهنگ ایران نیز می‌دانند و می‌نامند.

این عده اخیراً بیتی را به فردوسی منسوب کرده‌اند تا بتوانند سکوت شاهنامه و فردوسی در قبال نام و مفهوم ساختگی «نژاد آریایی» را به‌زعم خود جبران کنند و سندی از شاهنامه برای آن ترتیب دهند: «پدر در پدر آریایی نژاد/ ز پشت فریدون نیکو نهاد».

این در حالی است که نام‌های «آریا» و «آریایی» هرگز در شاهنامه فردوسی بکار نرفته‌اند. اینکه چنین نادرستی‌ای را می‌توان به سادگی به عده زیادی باوراند، نشان‌دهنده این است که شاهنامه فردوسی به‌رغم انبوهی از ادعاها و ستایش‌ها که پیرامون آن می‌شود، تا چه اندازه میان ما غریب و ناشناخته است که هر سوداگر از راه‌رسیده‌ای می‌تواند در روز روشن و در میان خیل عاشقان، آنرا جعل و تحریف کند. دریغ بر شاهنامه و دریغ بر فردوسی.



موضوعات مرتبط: پدر در پدر (بیتی ساختگی منسوب به فردوسی) , بیت ساختگی در شاهنامه

تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱۸ | ٧:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

آیا می توانید واژه های نمادین و رمزی  را در سخنان زیر پیدا و رمزگشایی کنید؟

 شعر از منطق الطیر عطار است

الف. دیو را در بند و زندان باز دار        تا سلیمان را تو باشی راز دار

 

دیو رمز نفس و یا تن

سلیمان رمز خدا  و یا روح و یا ولی خدا

 

 

 

 ب. ای مـیان چاه ظلـــمت مانــــده          مبتــلای حبس محنت مانده

    خویش را زین چاه ظلمانی بر آر        سر ز اوج عرش رحمانی بر آر

 

چاه ظلمت رمز تن یا دنیا  یا نفس

 

کسانی که کامل ترین پاسخ را نسبت به دیگران داده اند به ترتیب ارسال:

 

 

1.زهرا قادری(بهترین پاسخ)

 

 2. نیلوفر جوانبخت

 

با آرزوی شادکامی برای این عزیزان! 



موضوعات مرتبط: رمز و نماد

تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٦ | ٦:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

آیا می توانید محور های ایهام را در ابیات زیر پیدا کنید؟

 

 

از خیالش مانده ام شرمنده کاندر چشم من

گهگهــــی می آیـــد و مـــردم نوازی می کند

 

مردم نوازی در معنای ترکیبی " با مردم مهربانی و نیکویی کردن"  معروف و زبانزد است و دیگر " نوازش مردمک چشم هم مورد نظر است.

شعر از دیوان امیر خسرو دهلوی است.

 

 

 

سخن سعدی بشنو که تو خود زیبایی

خاصه آن وقت که در گوش کنی مروارید

 

زیبایی یار آن هنگام بیشتر است که گوشواره ای از مروارید هم در گوش داشته باشد .

دیگر اشاره به این که سخنان سعدی مروارید است و هر که در گوش کند(=بشنود) گویا مروارید به گوش کرده زیرا با سخنانش سیرتش زیبا می شود.

 

 

برندگان پاسخ درست به ترتیب ارسال:

 

 

ا.مهرو مهدوی نسب

 

2.صبا تیموری

 

 

با آرزوی شادکامی برای این عزیزان!

 

 



موضوعات مرتبط: ایهام یابی در شعر

تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٦ | ٦:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 استقبال در اصطلاح ادبی و نمونه های آن

 

استقبال در لغت به معنای پیشواز رفتن، روی آوردن، روی کردن، به پذیره شدن و پیش رفتن است.

 در اصطلاح ادبی آن است که گفته ی یکی از اساتید سخن را سر مشق قرار بدهند و به همان وزن و قافیه شعر بسرایند.

 وقتی سخنوری، شعری را از شاعری دیگر سرمشق خود قرار دهد و قافیه و وزن سروده وی را در سروده خود به کار گیرد، در اصطلاح ادب می گویند" استقبال" کرده است.

ولی اگر لفظ و معنا را عینا رونویسی کند و به نام خود آن را انتشار دهد ، دزدی یا سرقت ادبی است است همان که دراصطلاح  ادب "انتحال "می گویند.

اگر هم بیتی از شاعر را در ضمن سخنش بیاورد به  آن "تضمین" می گویند که باید داخل گیومه بگذارد مگر آن که بیت بسیار معروف باشد یا آن که قبل از آن به گونه ای به نام شاعرش اشاره کند.

در نمونه های زیر استقبال شاعران از یکدیگر را می خوانیم:

 

شعر «علی ای همای رحمت» شهریار که اکنون مقبول طبع مردم واقع شده، به استقبال از شعر مفتون یا ذاکر ، جویای تبریزی سروده شده است:

 

مفتون

 

علی ای همای وحدت تو چه مظهری خدا را         که خدا نمود زینت به تو تخت انّما را

 

شهریار

 علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را            که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

***

مفتون

علی ای که داد احمد به کفت لوای حمدش           که علم کند یدالله به دو عالم آن لوا را

 

شهریار

 به جز از علی که آرد پسری ابوالعجایب           که علم کند به عالم شهدای کربلا را

***

مفتون

 چه سکندری سکندر ز تو خورد ریخت آبش           چو به خضر واسپردی، سرِ چشمه بقا را

شهریار

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند              چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

***

مفتون

تو اگر ز کعبه بت‌ها به زمین نمی‌فکندی                به خدا کسی به عالم نشناختی خدا را

شهریار

 دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین           به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

 

 

***

یا شعر معروف رودکی که بعد ها مورد استقبال دیگران قرار گرفت:

 

رودکی

      بـوی جوی مولیان آید همی                 یــاد یــار مـهربـان آیـد همـی

 

معزی

               رستم از مازندران آید همی       زین ملـک از اصفـهان آید همـی

مولوی

             بوی باغ و گلستان آید همی                بـوی یــار مـهربـان آیـد همـی

 

 

وزن و قافیه ی غزل محمد جوینی مورد قبول و پذیرش حافظ  و شاعران دیگرقرار گرفت ولی محتوا و موضوع خلاقانه غزل حافظ و ابتکار شگفت آور او موجب شهرت بیشترشعرش شد.البته حافظ یک مصرع را هم ازو تضمین کرده است.

 

شمس الدین محمد جوینی

 

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

بشکفد گلهای وصل از خار هجران غم مخور...

 

 

حافظ:

یوسف گم گشته باز آید به دوران غم مخور 

 "کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور"

ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن  

وین سر شوریده باز اید به سامان غم مخور...

 

 

سلمان ساوجی

 

بردمد صبح نشاط از مطلع جان غم مخور

وین شب سودا رسد روزی به پایان غم مخور...

 

 

در کتاب درسی پایه ی دوم (قدیم) هم شعری از فیض کاشانی آمده که با استقبال و همچنین تضمین از غزلیات حافظ سروده .ناگفته نماند که فیض کاشانی یک دفتر شعر با عنوان (شوق مهدی ) دارد که با بهره گیری از وزن ها و قافیه های اشعار حافظ اما با موضوع  اشتیاق دیدار امام زمان سروده است.

 

یوسف آخر زمان آیــــــــــد به دوران غم مخور    

" کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور"

بی حضورش چند روزی دور گردون گر گذشت   

" دائما یکسان نباشد حال دوران غـــــم مخور"

 

 

آقای گودرزی هم با استقبال از منظومه ی "ظهر روز دهم قیصر" امین پور ، شعر "کودکی از جنس نارنجک "را که در کتاب فارسی سوم راهنمایی با نام "قصه ی تکرار آرش "معروف است ، سروده است.

 

منظومه ی قیصر امین پور:

 

روز عاشوراست

کربلا غوغاست

کربلا آن روز غوغا بود

عشق، تنها بود!

 

آتش سوز و عطش بر دشت می‌بارید

در هجوم بادهای سرخ

بوته‌های خار می‌لرزید

از عَرَق پیشانی خورشید، تَر می‌شد

 

دم به دم بر ریگهای داغ

سایه‌ها کوتاهتر می‌شد

سایه‌ها را اندک اندک

ریگهای تشنه می‌نوشید

زیر سوز آتش خورشید

آهن و فولاد می‌جوشید

 

دشت، غرق خنجر و دشنه

کودکان، در خیمه‌ها تشنه

آسمان غمگین، زمین خونین

هر طرف افتاده در میدان:

اسبهای زخمی و بی‌زین

نیزه و زوبین

 

 

شورِ محشر بود

نوبتِ یک یار دیگر بود

خطی از مرز افق تا دشت می‌آمد

خط سرخی در میان هر دو لشکر بود

آن طرف، انبوه دشمن

غرق در فولاد و آهن بود

این طرف، منظومۀ خورشید ِ روشن بود

 

این طرف، هفتاد سیّاره

بر مدارِ روشن منظومه می‌چرخید

دشمنان، بسیار

دوستان، اندک

این طرف، کم بود و تنها بود

این طرف، کم بود، اما عشق با ما بود

 

شور ِ محشر بود

نوبت ِ یک یار دیگر بود

باز میدان از خودش پرسید:

« نوبتِ جولانِ اسبِ کیست؟»

 

دشت، ساکت بود

از میان آسمان خیمه های دوست

ناگهان رعدی گران برخاست

این صدای اوست!

این صدای آشنای اوست!

 

این صدا از ماست!

این صدای زادۀ زهراست:

« هست آیا یاوری ما را ؟»

 

باد با خود این صدا را برد

و صدای او به سقف آسمانها خورد

باز هم برگشت:

« هست آیا یاوری ما را ؟»

 

انعکاس این صدا تا دورترها رفت

تا دلِ فردا و آنسوتر ز فردا رفت

 

دشت، ساکت گشت

ناگهان هنگامه شد در دشت

باز هم سیّاره‌ای دیگر

از مدارِ روشنِ منظومه بیرون جست

کودکی از خیمه بیرون جست

 

کودکی شورِ خدا در سر

با صدایی گرم و روشن

گفت: « اینک من،

یاوری دیگر! »

 

آسمان، مات و زمین، حیران

چشمها از یکدگر پرسان:

« کودک و میدان؟! »

 

کار ِ کودک خنده و بازی است!

در دلِ این کودک اما شوق جانبازی است!

 

از گلوی خستۀ خورشید

باز در دشت آن صدای آشنا پیچید

 

گفت: « تو فرزند ِ آن مردی که لَختی پیش

خون او در قلب میدان ریخت ‍!

هدیه از سوی شما کافی است! »

 

کودک ما گفت:

« پای من در جست و جوی جای پای اوست!

راه را باید به پایان برد! »

 

پچ پچی در آسمان پیچید:

 

کیست آن مادر، که فرزندی چنین دارد؟!

این زبانِ آتشین از کیست؟

او چه سودایی به سر دارد؟ »

 

و صدای آشنا پرسید:

« آی کودک! مادرت آیا خبر دارد؟ »

 

کودک ما گرم پاسخ داد:

« مادرم با دستهای خود

بر کمر، شمشیر پیکار ِ مرا بسته است! »

 

 

از زبانش آتشی در سینه‌ها افتاد

چشمها، آیینه‌هایی در میان آب

عکسِ یک کودک

مثل تصویری شکسته

در دلِ آیینه‌ها افتاد

 

بعد از آن چیزی نمی‌دیدم

خون ز چشمان زمین جوشید

چشمهای آسمان را هم

اشک همچون پرده‌ای پوشید

 

من پس از آن لحظه‌ها، تنها

کودکی دیدم

در میان گرد و خاک دشت

هر طرف می‌گشت

 

می‌خروشید و رَجَز می‌خواند:

« این منم، تیرِ شهابی روشن و شب سوز!

بر سپاه تیرگی پیروز!

سرورم خورشید، خورشید ِ جهان افروز!

برق تیغِ آبدارِ من

آتشی در خرمنِ دشمن! »

 

خواند و آنگه سوی دشمن راند

هر یک از مردان به میدان بلا می‌رفت

در رَجَزها چیزی از نام و نشان می‌گفت

چیزی از ایل و تبار و دودمان می‌گفت

او خودش را ذرّه‌ای می‌دید از خورشید

 

او خودش را در وجود آن صدای آشنا می‌دید

او خدا را در طنینِ آن صدا می‌دید!

 

گفت و همچون شیرمردان رفت

 

و زمین و آسمان دیدند:

کودکی تنها به میدان رفت

تاکنون در هر کجا پیران،

کودکان را درس می‌دادند

اینک این کودک،

در دل میدان به پیران درس می‌آموخت

 

چشمهایش را به آنسوی سپاهِ تیرگی می‌دوخت

سینه‌اش از تشنگی می‌سوخت

چشم او هر سو که می‌چرخید

در نگاهش جنگلی از نیزه می‌رویید

 

کودکی لب تشنه سوی دشمنان می‌رفت

با خودش تیغی ز برقِ آسمان می‌بُرد

کودکی تنها که تیغش بر زمین می‌خورد

کودکی تنها که شمشیر بلندش کربلا را شخم می‌زد!

در زمین کربلا با گامهای کودکانه

دانۀ مردانگی می‌کاشت

 

گر چه کوچک بود؛ شمشیر بلندی داشت!

 

کودک ما در میان صحنه تنها بود

آسمان، غرق تماشا بود

 

ابرها را آسمان از پیش ِ چشمِ خویش پس می‌زد

و زمین از خستگی در زیرِ پای او نفس می‌زد

آسمان بر طبل می‌کوبید

 

کودکی تنها به سوی دشمنان می‌راند

می‌خروشید و رَجَز می‌خواند

دستۀ شمشیر را در دست می‌چرخاند

 

در دل گرد و غبار دشت می‌چرخید

برق تیغش پارۀ خورشید!

شیهۀ اسبان به اوج آسمان می‌رفت

و چکاچاکِ بلند تیغها در دشت می‌پیچید

 

کودک ما، با دلِ صد مرد

تیغ را ناگه فرود آورد!

 

و سواران را ز روی زین

بر زمین انداخت

لرزه‌ای در قلب‌های آهنین انداخت...

 

من نمی‌دانم چه شد دیگر

بس که میدان خاک بر سر زد

بعد از آن چیزی نمی‌دیدم

در میان گرد و خاک دشت

 

مرغی از میدان به سوی آسمان پر زد

پردۀ هفت آسمان افتاد

 

دشت، پر خون شد

عرش، گلگون شد

عشق، زد فریاد

آفتاب، از بامِ خود افتاد

شیونی در خیمه‌ها پیچید

 

بعد از آن، تنها خدا می‌دید

بعد از آن، تنها خدا می‌دید...

 

**

قصۀ آن کودک پیروز

سالها سینه به سینه گشته تا امروز

بوی خون او هنوز از بادها می‌آید

داستانش تا ابد در یاد می‌ماند

 

داستان کودکی تنها

که شمشیر بلندش کربلا را شخم می‌زد!

 

خون او امروز در رگهای گل جاری است

خون او در نبض بیداری است

 

خون او در آسمان پیداست

خون او در سرخی رنگین کمان پیداست

 

این زمان، او را

در میان لاله‌های سرخ باید جُست

از میان خون پاک او در آن میدان

باغی از گُل رُست

 

روز عاشوراست

باغ گل، لب تشنه و تنهاست

عشق اما همچنان با ماست

 

 

 

منابع:

1.لغت نامه ی دهخدا

2.حافظ نامه :بهاء الدین خرمشاهی.ج2.تهران.علمی فرهنگی.سروش

3.فنون بلاغت و صناعات ادبی: جلال همایی.تهران.توس.1361

4.ایسنا(منشا شعر علی ای همای رحمت شهریار)

5.مقاله ی پیر تعلیم و 110 استقبال از قصیده ی شینیه خاقانی:سید رضا باقریان موحد

(www.ical.ir)

6.hoomayun.blogfa.com

 7.شوق مهدی.فیض کاشانی.مقدمه:علی دوانی.قم.انصاریان.1376

 

8 . منظومه ظهر روز دهم/قیصر امین پور

 و...

 

 



موضوعات مرتبط: استقبال در اصطلاح ادب , سرقت ادبی و انتحال , ظهر روز دهم قیصر , استقبال آرش از قیصر

تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱ | ٢:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()