واژه ی "کیمیا" فارسی است یا عربی؟

(متناسب با درس 4 از فارسی پایه ی هفتم(دوره ی اوّل متوسطه )

در این درس با عنوان :زیبایی شکفتن.ص37 به بیان مختصری از ویژگی های دوران نوجوانی پرداخته شده است .در این درس پس از بیان اهمیت دوست خوب آمده است:

دوست خوب کیمیاست.

منظور ان است که دوستان خوب کمیاب ونادر هستند و آن چنان ارجمندند که در اثر هم نشینی با آنان می توان به اخلاق پاک و شایسته آراسته شد.دوست خوب می تواند صفات ناپسند آدم را به صفات نیک تبدیل کند.

اما کیمیا چیست؟

کیمیا واژه ای است که از یونانی(خمیا) به معنای اختلاج و امتزاج، داخل در زبان عربی شده و به صورت معرب(کیمیا) در آمده است.این کلمه در فرانسوی :شیمی و در انگلیسی chemistry کمیستری امده.

کیمیا عملی است مشهور نزد اهل صنعت که به سبب امتزاج روح و نفس،اجساد ناقص را به مرنبه ی کمال رسانند یعنی قلعی و مس را به طلا و نقره بدل کنند.و چون این عمل با نوعی مکر و حیله همراه است کیمیا گویند زیرا یکی از معانی کیمیا مکر و فریب و خدعه و حیله است. فردسی می گوید:

به زین اندر افکند گرز نیــــــا

پر از جنگ سر،دل پر از کیمیا

که دراینجا معنی مکر وحیله می دهد.

 

یا باز در این معنا از ناصر خسرو:

گر همت تو این است ای بی تمیز پس تو

با کردگار عالم در مکر و کیمـــــــــــــــیایی

 

علم کیمیا در نزد قدما آن است که ر آن بحث می شود از تحویل بعضی معادن به بعضی دیگرو خصوصا تحویل ان به زر به واسطه ی اکسیریعنی حجر الفلاسفه یا پیدا کردن دارو برای همه ی بیماریها.اما نزد متأخران علم یا صناعتی است که در ان طبیعت و خواص همه ی اجسام از طریق حل و ترکیب مورد بحث قرار می گیرد.

به جهت خاصیت تغییر دادن اشیا از طریق کیمیا به مرتبه ای بهتر و والاتر در ادبیات ما از کیمیا به صورت کنایه ومجاز تعابیر گوناگون شده است.

کسانی کیمیای بزرگ را دوست و عده ای آبرو و دیگری عشق و گروهی مال و یا سلامتی و دانش و سخنان بسیار با ارزش و حتی آب و...دانسته اند.

به هر حال مجازاً به هر چیز نادر و کمیاب و عزیز کیمیا گویند.ان چه دیر و دشوار به دست آید یا هرگز به دست نیاید.

بیاموزمت کیمیای سعادت

ز هم صحبت بد جدایی جدایی(حافظ)

 

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم

 که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

 

 

 



موضوعات مرتبط: کیمیالیمیاسیمیاهیمیاریمیا , لیمیا , هیمیا , سیمیا ریمیا
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۳٠ | ٥:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 با استفاده از واژگان (قالی .آزمون.دعا.کوزه)یک بند ادبی بنویسید که در ان

ارتباط واژگان و انسجام  به زیبایی رعایت شود.

            

 آفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرین به شما تشویق

 

 

فهیمه:

دخترک چشمان درشت و سیاهش ر اباز کردبرخاست تا کوزه ی گلی را پیش از امدن

ارباب درجای خود گذارد.ناگهان کوزه لغزید و از دستانش افتاد.دخترک دستان دعا را بالا

برد:خدایا کوزه نشکند!قالی نجوای او را شنید.قالی در یک آزمون قرار گرفته بود.اگر کوزه

بر روی او می افتاد کوزه نمی شکست اما گلهایش لگد می شد و تار و پودش درد می

گرفت.قالی کوزه را در ربود.خنده ی دخترک اتاق را غرق شادی کرد.قالی آهی کشید...

 

 

طاهره:

زندگی آزمونی است که دران قالی پرنقش و نگار ی می بافی پس دعاکن دعاکن تا

شاید تو در این آزمون بزرگ دست کم بتوانی با کوزه ی پر آب زلال فهم و دانایی پیروز

بیرون ایی و مبادا هرگز گِل نادانی و بی احساسی،آب آن را آلوده و پر غصه کند.

من امیدورام که تارو پود قالی دل خالی از عشق نباشد هرگز و پر از نقش ونگار گل و

نرگس باشد.

 

 

سارا:


تا کوزه ی عمرپابرجاست می توان با توکل بر خداوندمهربان و توانا قالی وجود را از باتلاق

بدی ها و زشتی ها بیرون کشید و اجازه نداد اهریمن، تار و پودهای ان را بگسلد.

می توان خود را با آیات الهی نورانی و معطر کردو در هنگام نماز  برای پیروزی در آزمون

بندگی و زندگی دعا کرد.

 

 

مهرو:


فضای خانه ی ملا بسیار ساده و بی آلایش می نمود.نزدیک عصربود و سایه ی سیاه

کوزه ی سفالین بر روی قالی قرمز خوش بافت افتاده بود.ملا نماز می خواند و نور غروبانه

ی آفتاب،غریبانه چشمانش را می زد.بعد از نماز سرش را به سمت راست شانه خم کرد

و دستانش را به شکرانه ی نعمت های بی پایان خداوند بالا برد وسپس  زیر لب برای

فرزند نیکوکارش دعایی زمزمه کرد: خدایا،فرزندم را در همه ی آزمون های زندگی پیروز

گردان.

 

هانیه سادات:

 

قالی ذهنم را برای معلم پهن کرده بودم و پی در پی در باره ی آزمون های ورودی سؤال

می کردم.دوست داشتم حرف و حدیث تا آخر زنگ دراین مورد باشد .ناگهان یکی از

همکلاسی هایم با عوض کردن موضوع درست زد توی کاسه کوزه ام!خیلی ناراحت

شدم.دعا می کردم زود کارش تمام شود اما به همین نام و نشان آن قدر سر رشته ی

سخن دراز شد که صدای زنگ تفریح را هم درآورد!

 

 

 

حانیه:

 

 

قالی ذهنم را از همه ی گرد و غبارهای حاشیه های امتحان ریاضی ،از همه ی بهانه ها،

و از همه ی فرضیه هایی که برای تقلب اندیشیده بودم پاک می کنم.قالی ذهنم پاک و

درخشان شد.حالا کوزه های رادیکال،توان،جبر و جذر را یکی یکی با ظرافت خاص روی

قالی می چینم.نگران آنم که نکند کوزه ها بلغزند. برای ماندگاری کوزه ها،ریسمان دعا را

به آنها پیوند می زنم و به دست خدا می سپارم.من اکنون بسیار آرامم.

 

حورا:

 

بیایید قالی عشق و محبت را زیر پای پدر و مادر خود بگسترانیم تا وجودشان شاد و

خرسند  باشد.بیایید با مهر و عطوفت کوزه ی وجود بندگان خدا را لبریز از آسایش و

آرامش کنیم .

نمره ی قبولی در آزمون زندگی از آن کسانی است که دعای خیر والدین و مردم بدرقه ی

راهشان باشد.

 



موضوعات مرتبط: زیبا نوشته ها ی دانش آموزان , اضافه های تشبیهی در نوشته خلاق دانش آموزان

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢۸ | ۸:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

                  

 

 

 

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢٦ | ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

آیا  اغراق و مبالغه با هم تفاوتی دارند؟

 

     در ادبیات شیرین پارسی گاهی هنرمندان به گونه ای سخن می گویند که سخن از واقعیات دور می شود و جنبه ی گزافه و بزرگ نمایی به خود می گیرد.البته این کار با دروغ و کذب که در شرع و دین مبین اسلام از آن نهی شده است کاملا متفاوت است به دلیل آن که  سخن دروغ  در قالب جملات خبری و زبانی بیان می شود بنابراین شرعا ناپسند و از گناهان بزرگ محسوب می شود.

    مثلا اگر کسی ادعا کند و با قاطعیت بگوید : من 10 جلد کتاب به شما امانت دادم. این یک جمله ی خبری است. حال اگر کتاب ها شمرده شود و 9 جلد باشد. این گفته دروغ شمرده می شود که ناپسند است و شما را ناراحت می کند.

       اما در ادبیات، ما با جملات انشایی و ادبی و عاطفی سر و کار دارم. به عبارتی زبان ما هنری است. سخن هم به گونه ای است که خواننده با ژرف نگری و دقت به اغراق و مبالغه ی سخن آگاه می شود و از آن لذت ادبی می برد. درحالی که در دروغ اگر کسی به حقیقت امر آگاه شود از دروغگو بیزار می شود.

     بزرگ نمایی همان افراط در توصیفات و بیان احساسات گوینده به گونه ای مؤثر است که به آن اغراق می گوییم و بر این پایه به سه گونه آمده است:

 

1- مبالغه:

آن است که گوینده چیزی را ادعا می کند که هم از دیدگاه عقل و خرد ممکن و شدنی است هم عادتاً در آزمونهای زندگی نمونه هایی دارد، مثلا کسی به یار و دوست عزیزش بگوید : من ان قدر به تو انس دارم به طوری که دیگر کسی را دوست ندارم و از دیدن خلق جهان ملول و بیزارم.

اگر چه ممکن است این شخص با افراد دیگری هم صحبت و انس داشته باشد می خواهد شدت انس و علاقه ی زیادش را به یارش بیان کند.

    سعدی می گوید:

 

اندرون با تو چنان انس گرفته است مرا

که ملالم ز همه خلق جهان می آید

 

هر چند می دانیم که سعدی  در سفر بوده و با مردم هم ارتباط داشته است .

 

مثال دیگر هم از او:

 

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

امکان عقلی و عرفی و عادتی وجود دارد که کسی از خیال یارش شب تا صبح بیدار باشد.

 

مثال دیگر:

 

امید هست که در عهد جود و انعامش

چنان شود که منادی کنند بر ســـایل

امکان دارد که در دوره ی کسی آن چنان بخشش و سخاوت به فقرا زیاد شود به طوری که به دنبال سایل و خواهنده بگردند که به او انعام دهند.

 دیگر:

 

سرو ها دیدم در بـــاغ و تــأمـــــــــل کردم

قامتی نیست که چون تو به دلارایی هست

 

 دیگر:

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل

بیرون نمی توان کرد الا به روزگــــــــــاران

 

 

2- اغراق:

 

آن است که عقلا ممکن باشد ولی عادتاً ناممکن و ناشدنی. مثلا بگوییم :

  او آن چنان محو تماشای دیدن تصویر بود که اگر تیر هم می آمد و به چشمانش می خورد، بسته نمی شد. این سخن از نظر عقلی امکان دارد که کسی آن قدر حواسش  به چیزی باشد که از اطرافش بی خبر باشد ولی  از نظر عرفی و عادتی غیر ممکن است  زیرا دراین حالت به طور ناخودآگاه پلک به هم می خورد.

 

مثال از سعدی:

 

ز دیدنت نتوانم که دیده بر دوزم

و گر معاینه بینم که تیر می آید

 منظور سعدی آن است که زیبایی معشوق چنان او را محو کرده که اگر ببیند تیر هم به سوی او می اید باز چشمانش را نخواهد بست.

می بینیم که تأثیر زیبایی این بیت و بیان حالات عاطفی و عاشقانه از  راه اغراق چقدر زیباتر و مؤثرتر از یک جمله ی خبری و زبانی است.

 

 

 

3- غلو:

 

       آن است که نه عقلاً و نه عادتاً ممکن نباشد.نه با عقل و خرد جور در می آید نه به صورت عادی در زندگی نمونه داشته است؛مثلا  دهان کوچک کسی را به نقطه و صفر و هیچ،مانند کنند و کمر باریک او را به مو.

حافظ می گوید:

 

هیچ است آن دهان و نبینم ازآن نشان

موی است آن میان و ندانم که آن چه موست

 

 یا در مورد کسی بگویندآن قدر لاغر و سبک وزن شده که مگس او را از زمین بلند می کند:

نمونه از مسعود سعد سلمان:

 

شد تن من چنان که گر خواهد

مگس آسان ز جای برباید

 

  یا از شدت ضعف به جایی رسیده که اسرار درونش هم پیداست:

 از ضعیفی چنان شدم که ز تن

در دل من ببینی اسرارم

 

 

     یا کسی در بیان شدت سرمای هوا بگوید از سرما مثل یک تکه یخ شدم و پاهایم مانند ملخ تا پشت سرم رفته:

از سردی دی فسرده مانند یخم

زانو پس پشت رفته همچون ملخم

 

نمونه های دیگر:

 

بس که می پبچم به خود زنجیر می آید برون

از جراحتهای من هرکس که پیکان می کشد     (جویا تبریزی

 

هزار سال پس از مرگ من چو باز آیی

ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست 

 

به دنبال محمل چنان زار گریم

که از گریه ام ناقه در گل نشیند

 

زبس که بال زد دلم به سینه در هوای تو

اگر دهان گشودمی کبوتری در آمدی     (سایه)

 

 

سوالآیا می توانید نوع بزرگ نمایی بیت زیر را حدس بزنید؟

شود کوه آهن چو دریای آب  

اگر بشنود نام افراسیــــــاب

 

منابع:

بدیع از دیدگاه زیبایی شناسی،دکتر تقی وحیدیان کایار

بدیع،دکتر میرجلال الدین کزازی

هنر سخن آرایی ،دکترسید محمد راستگو

نگاهی تازه به بدیع،دکترسیروس شمیسا



موضوعات مرتبط: تفاوت اغراق ومبالغه و غلو , اغراق , مبالغه , غلو
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢٦ | ٢:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

چهار پاره(دوبیتی های پیوسته ی نو)

 

که گاهی به غلط به ان رباعیات پیوسته می گویند قالبی است که مقارن با شعر نو به وجود امد  و ان مرکب است از بندهای دو بیتی است که با هم افتراق قافیه و اتحاد معنی دارند.به عبارت ساده تر ان که این شعر شامل پند دوبیتی است با قافیه های متفاوت ولی کل شعر از نظر معنا با هم در ارتباط است و به هم مربوط است.معمولا مصرع های زوج (سمت چپ )هم قافیه اند.

برخی از شاعران قافیه را در مصرع های دیگر به صورت ضربدری هم آورده اندیا مصرعهای سمت راست هم قافیه دارند مثل شعر(مرغ شباهنگ )ملک الشعرا ی بهار، ولی معمول همانست که گفتیم.

موضوع چهار پاره:بیشتر اجتماعی و غنایی است اما می تواند برای موضوعات دیگرهم به کار رود.

از معروفترین سرایندگان:فریدون توللی .پرویز خانلری.فریدون مشیری.

 

در فارسی پایه هفتم شعرهای زیر در قالب چهارپاره است:

زنگ آفرینش (صبح یک روز نو بهاری بود،قیصر امین پور،ص:12)

با نسیمی که می رسد از راه( روشن  و گرم و زندگی پرداز،محمد جواد محبت،ص:36)

 فرشته ی مهر (مادر ای مریم بزرگ زمان ،نصرالله مردانی،ص:59 ).

 

نمونه از فریدون توللی:

بلم آرام چون قویی سبک بار     

 به نرمی بر سر کارون همی رفت

به نخلستان ساحل قرص خورشید  

  ز دامان افق بیرون همی رفت

 

شفق بازی کنان در جنبش باد   

  شکوه دیگر و راز دگر داشت

به دشت پر شقایق باد سرمست 

تو پنداری که پاورچین گذر داشت

 

 



موضوعات مرتبط: چهارپاره , دوبیتی های پیوسته نو
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢٦ | ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

لف و نشر (پیچش و گسترش)

(نکته ای مربوط به غزل قیصر در بیت نام تو رخصت ...)فارسی سوم

آوردن دو یا چند واژه  در بخشی از کلام که توضیح ان ها در بخش دیگر آمده است.گوینده ابتدا دو یا چند چیز را سربسته و پیچیده (=لف) به دنبال هم می اورد و سپس وابسته هایشان را به همان ترتیب یا بدون ترتیب ذکر می کند:

به روز نبـــــــــرد آن یل ارجـــمند             به شمشیر   و خنجر  به گرز    و کمند

                                                            الف            ب           ج            د

برید و درید و شکست و ببست           یلان را سر و   سینه و   پا و    دست      (فردوسی)

الف      ب           ج          د                        الف       ب        ج          د

 

اگر دقت کنیم چنین می شود : به روز نبرد آن پهلوان سر یلان وپهلوانان را با تیغ برید.سینه شان را با خنجر درید.پایشان را با گرز شکست.دستشان را با کمند بست.

 

مثال دیگر:

گر دهدت روزگار دست و زبان زینهار      هر چه بدانی مگوی  هر چه توانی مکن

                        الف     ب                           ب                          الف

(صفای اصفهانی)

همان طور که در مثال بالا می بینید دست در مصرع اول (لف و پیچش ) است که کلمه و عبارت مربوط به ان در مصرع دوم هر چه توانی مکن  (نشر و گسترش) و زبان (لف و پیچش) است و هرچه بدانی مگوی (نشر و گسترش ) آن.

البته دراین مثال لف و نشرها مرتب و به ترتیب نیامده است.براین پایه ما با دو گونه لف و نشر سر و کار داریم:

ا.لف و نشر مرتب

2. لف ونشر نامرتب(مشوش).

 

آیا می توانید در این بیت لف ونشر ها را بیابید؟

 

نام تو رخصــــت رویـــش است وطـــــراوت      

 زین سبب برگ و باران تو را می شناسند

 

 



موضوعات مرتبط: لف و نشر , پیچش و گسترش , آرایه ادبی لف و نشر
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢٦ | ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

مرثیه

از نظر ماهیت جزو ادب غنایی است زیرا شاعر در آن احساسات و عواطف خود را بیان می کند.مرثیه در ادب فارسی سابقه ی دیرین دارد و در نخستین دوران شعر فارسی یعنی رودکی دیده می شود و هم امروز هم در اثار شاعران معاصر رواج دارد.

مرثیه یا درباره ی مرگ پادشاه و وزیر یا درباره ی یکی از رجال علم و ادب است، مانند مکرثیه ی فرخی سیستانی درباره ی مرگ سلطان محمود غزنوی و یا مرثیه ی خاقانی درباره مرگ همسر و عم  و پسرش.

همچنین مرثیه ممکن است درباره ی یکی از ائمه ی دین باشدمانند مراثی محتشم کاشانی که از همه معروفتر ترکیب بند اوست:

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عــــــــزا و چه ماتم است...

ابیات زیر از سراج الدین قمری آملی (ق:6)در رثای پسرش:

بوی تو هنوز در چمن هاست

رنگ تو هنوز درسمن هاست

پیراهن پاره پاره ی گل

در ماتم روی تو کفن هاست

 

مرثیه ممکن است در مرگ کسی نباشد بلکه در فقدان وتباهی ازش ها و گذشت ایام جوانی و شادکامی یا زوال دوره ی مجد و عظمت  باشد مانند مرثیه ی سعدی در خرابی بغداد به دست مغولان.

مرثیه در ادبیات فارسی غالبا منظوم است و ممکن است به هر قالبی باشد :قصیده،قطعه،ترجیع و ترکیب بند،وگاهی غزل ،رباعی،مثنوی.

رثا در شعر عرب هم رواج دارد. در ادبیات فرنگی هم چنین است .در زبان های فرنگی به مرثیه  Elegy گویند و به نوعی از آن که کوتاه است و با آواز خوانده می شود(شبیه نوحه خوانی) Dirge  و گاهی هم Threnody گفته می شود. اگر Dirge برای یک نفر باشد به ان  Monodyگویند ...

مرثیه گاهی به صورت منثور هم دیده شده . قطعه ی زیر از کتاب التوسل الی الترسل است که در ان بهاءالدین محمدبغدادی بر مرگ سلطان جلال الدین خوارزمشاه نوحه سر داده است:

" دریغ آن نوجوان نازنین که پیش از ان که غنچه ی شباب او به نسیم طراوت ،تمام بشکفد ،از عصوف تند باد حدثان در خاک افتاد و نهال عمر او که در چمن روزگار ،از ان رشیق تر درختی و سرسبزتر شاخی نبود...

منبع:انواع ادبی؛شمیسا،تهران،فردوسی:1375، صفحه :221-225

 

 



موضوعات مرتبط: مرثیه چیست؟

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢٦ | ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

استعاره (قسمت اول)

استعاره در لغت به معنای عاریه خواستن لغتی به جای لغتی دیگر است.در استعاره واژه ای به جای واژه ی دیگر به علاقه ی مشابهت به کار می رود.

استعاره نوعی از مجاز است .البته از تشبیه هم بیرون می اید و ان زمانی است که همه ی پایه های تشبیه جز مشبه به  حذف شودکه به آن مشبه به استعاره گویند.

ژرف ساخت و زیر بنای هر استعاره یک جمله ی تشبیهی است.به جمله ی زیر توجه کنید:

قد و قامتش        مانند             سرو            بلند بود.

مشبه          ادات تشبیه       مشبه به       وجه شبه

 

حال تشبیه بالا را فشرده تر می کنیم تا از آن فقط مشبه به باقی بماند ولی دراین صورت باید در جمله ی ما قرینه هایی به کار رود که ذهن خواننده را از معنای حقیقی و اصلی منصرف کند و به معنای مجازی ان راهنمایی کند.

اگر در تشبه بالا همه ی پایه ها حذف شود و بگوییم :  سروی را دیدم؛ خواننده مقصود اصلی نویسنده را در نخواهد یافت که آیا منظورش همان سرو در بغ است یا رفیق و یارش .بنابراین نیاز به قرینه هایی است که منظور مشخص شود :

سروی را دیدم که با ناز راه می رفت.

در این جا سرو استعاره از  بلند قامتی انسانی است.

به قرینه هایی که در عبارت آمده قرینه ی صارفه گویند. به مثال های زیر توجه کنید:

شیری را در جبهه ی جنگ دیدم که با دشمنان اسلام مبارزه می کرد.(شیر:استعاره از رزمنده شجاع)

دریایی مشغول سخنرانی بود.(دریا استعاره از دانشمند توانا)

گلی گم کرده ام می جویم آن را // به هر گل می رسم می بویم آن را // گل من یک نشانی در بدن داشت //

گل استعاره از شخص عزیز

 

بتی دارم که گرد گل  ز سنبل سایه بان دارد///بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد

بت :استعاره از یار زیبا

گل : استعاره از صورت زیبا

سنبل : استعاره از موی

می خواهد بگوید  موی و گیسوان یار من در اطراف صورت زیبا و گلگونش قرار گرفته است.

 

آیا می توانید استعاره را در مثال های زیر تشخیص دهید؟

1-شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد ///  و آن سیم برم آمد و آن کان زرم آمد (مولوی)

2-مرا در خانه سروی هست کاندر سایه ی قدش///فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم (حافظ)

 

3-تا تو را جای شد ای سرو روان در دل من ///هیچ کس می نپسندم که به جای تو بود(سعدی)

 

 این نوع از انواع استعاره را استعاره ی آشکار یا مصرحه می گویند...

(پایان بخش یکم)

 

 



موضوعات مرتبط: استعاره , استعاره آشکار
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢٤ | ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

چرا 20 مهر را بنام روز بزرگداشت حافظ نام گذاری کرده اند؟

 

سال 1375 بود که اختصاص روزهایی از سال به دو شاعر بزرگ شیرازی، سعدی و حافظ به ذهن کوروش کمالی سروستانی رسید. او در آن زمان، رییس بنیاد فارس شناسی بود و برنامه هایی برای توسعه فرهنگی استان داشت. کمالی سروستانی این ایده را بر اساس تجربه برخی کشورهای دیگر مثل ترکیه در مورد مولوی و انگلستان در مورد شکسپیر مطرح کرد. او شک نداشت که می خواهد ایده بزرگداشت حافظ و سعدی در روزهای معینی از سال را عملی کند ولی باید در مورد انتخاب این روزها با دیگران مشورت می کرد.

به همین دلیل موضوع را با جمعی از ادیبان مانند بهاءالدین خرمشاهی، منصور رستگار فسایی و شادروان عبدالحسین زرین کوب و نیز جمع ادبی یاران یکشنبه در میان نهاد. در نهایت، روز اول اردیبهشت ماه یاد روز سعدی نام گرفت و 20 مهر ماه به عنوان روز بزرگداشت حافظ انتخاب شد.

در مورد اول اردیبهشت ماه بین ادیبان اجماع وجود داشت زیرا سعدی گلستان و بوستان را در اردیبهشت ماه سروده و در ابتدای گلستان نیز از اردیبهشت ماه جلالی سخن گفته است. اما در مورد اختصاص بیستم مهر ماه به روز حافظ اتفاق نظر وجود نداشت.

کمالی سروستانی در مورد دلیل انتخاب این روز می گوید: ما نمی توانستیم در فصل بهار دو روز را به شاعران شیرازی اختصاص دهیم. در دو فصل تابستان و زمستان هم آب و هوای شیراز چندان مناسب نیست به همین دلایل سه فصل مذکور کنار گذاشته شد.

او می افزاید: اما چند دلیل برای انتخاب بیستم مهرماه به عنوان روز حافظ وجود داشت. از یک سو آب و هوای شیراز در فصل پاییز و به وی‍ژه مهر ماه دوباره بهاری می شود. ازسوی دیگر کلمه مهر در اشعار حافظ زیاد تکرار شده است و به عبارت دیگر بسامد واژگانی آن بالاست به گونه ای که فقط خود کلمه مهر بدون مشتقاتش 70 بار در دیوان او به کار رفته است.

این کلمه در معانی مختلف در دیوان حافظ دیده می شود؛ هم به معنای مهر، محبت خورشید و هم به عنوان اشاره ای به جشن مهرگان. به همین دلایل به نظر می رسید مهر ماه زمان مناسبی برای بزرگداشت حافظ باشد.

  اما چرا بیستم مهر ماه؟ کمالی سروستانی پاسخ می دهد:

20  عددی است که در یاد می ماند، همچنین می تواند یک ارزش گذاری برای شعر حافظ هم تلقی شود. ضمن آنکه در روز بیستم مهر ماه، مدت زمان قابل توجهی از آغاز به کار مدارس و دانشگاه ها نیز گذشته است و اذهان مردم مشغول واقعه شروع سال تحصیلی نیست.

پس از رایزنی با تعدادی از ادبا و انتخاب روزهایی برای بزرگداشت سعدی و حافظ در سال 1376، این امر اعلام شد. پیش از آن هیچ روزی در ایران به عنوان یک روز فرهنگی و به نام شاعر یا نویسنده ای نامگذاری نشده بود. اما این روزها هنوز جنبه رسمی نداشتند.

 

منبع از سایت



موضوعات مرتبط: 20مهر چرا روز حافظ؟

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢۱ | ٦:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

سلاله:

این واژه عربی است و از  ریشه ی(سلل) آمده  به معنای انتزاع و خارج کردن است با نرمی؛مثل کشیدن تیغ از غلاف و موی از خمیر .

جناب راغب در مفردات آورده: مانند کشیدن شمشیر از غلاف و کشیدن چیزی از خانه به طریق سرقت.

تسلل :به معنای خروج پنهانی است.آن گاه که پیامبر صلوات الله علیه و آله مردم را به جهاد دعوت می فرمود بعضی ها در پشت سر دیگران ،پنهانی از مسجد خارج می شدند و آیه ی 63 سوره مبارکه ی نور درباره ی آنان نازل شد که:

قد یعلم الله الذین یتسللون منکم لواذا  (خدا داناست به آنان که در پناه یکدیگر پنهانی از محضر رسول او خارج می شوند)

 سلاله هم در آیات 12 سوره مؤمنون و 8 سجده آمده است .اهل لغت آن را چکیده  و صاف شده گفته اند.

 

فرزند را سلاله و سلیله و سلیل گفته اند که چکیده و کشیده مرد است.

به نظر صاحب قاموس مراد از سلاله هم همان سلّول است...

 

به هر حال این کلمه مجازا به معنای خلاصه و برگزیده  ی هر چیز است.

معانی دیگر سلاله:

گل نرم که چون بفشارند آب از آن بر آید

نسل. فرزند. نطفه

 

البته در فرهنگ جغرافیایی اسم مکان خاصی است جزء دهستان مغان بخش گرمی شهرستان اردبیل که محلی گرمسیر و کوهستانی است...

 

درباره ی هم خانواده ی آن می توان سلیل .سلیله.تسلل را هم ذکر کرد. با توجه به نظر صاحب قاموس شاید بتوان با سلول هم خانواده  گرفت(؟)

در فرهنگ ها سلول را از ریشه ی فرانسوی گرفته اند ولی اگر این واژه را از کلمات دخیل به شمار بیاوریم مشکلی ندارد که با سلاله هم خانواده  بدانیم.

کلمه ی (سله:salla) هم عربی است و به معنای سبد و زنبیلی است که طعام و جامه اشیای دیگر در ان نهند وجمع آن:سلال(selal) است و با ان ربط ندارد.

کلمه ی سله(sella) هم از کلمه ی لاتینی  (zilla) وارد زبان شده و معرب استنام یک گیاه علفی  است که آین هم ربطی به سلاله ندارد

 

(منابع: لغتنامه دهخدا،معین،قاموس قرآن :قرشی)



موضوعات مرتبط: سلاله یعنی چه؟ و ریشه آن چیست؟ , آزمون انشای دوم , اغراق , بازاری حجاقاشجاع

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢٠ | ٩:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

آدمی زاده دل مشنگ خبس

شاد و شنگول و شوخ و شنگ خبس

بهری انسان پولدار و زرنگ

تور یک ماهه ی فرنگ خبس

بر قد و قامت پری رویان

پوست ارزنده ی پلنگ خبس

بهری هر نوجوان شایسته

همسری مثل گل قشنگ خبس

بهری این مردمان دوره ی ما

کمکی حسن و آب و رنگ خبس

بهری ان کس که اهلی منطق نیست

حرف بیهوده و جفنگ خبس

بهری کله ای که پر بادس

سنگی از توی قلوه سنگ خبس

پرخوران را به وقتی شام و ناار

داخلی سفره یک نهنگ خبس

آدمی بی حیا و موذی را

وسطی سینه یک فشنگ خبس

(شولوغ پولوغ:جمشیدی)



موضوعات مرتبط: شعریه گویش اصفهانی , چی چی برا کی خبس

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢٠ | ۸:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

- ابوذر: مرکب از دو کلمه اب و ذر است . اب به معنای پدر و ذر به معنای مورچه است و معنای آن پدر مورچه است . نام همسرش هم ام ذر بوده است. گفته شده علت این لقب برای او ان است که دختری داشته  با نام (ذر) که شاید از نظر جثه ظریف و کوچک بوده است(؟) غفاری ( با کسر حرف غ بدون تشدید حرف ف بروزن کتاب)اسم منسوب به غفار است و بنی غفار اسم قبیله ابو ذر است. نام اصلی ابوذر: جندب بن جناده است.  

 

داستان مسلمان شدن ابوذر

 

ابوذر در قبیلهای به نام غفار زندگی میکرد، که به قطّاع الطریق بودن بر سر راه کاروانها شهرت داشت. اگر کاروانها خواسته آنها را عملی نمیکردند و هر چه را میخواستند به آنها نمیدادند، آنها را غارت میکردند

.

ابوذر قبل از بعثت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) به عبادت مشغول بود و بیشتر اوقات به تنهایی

تفکر میکرد. او دنیایی را دوست داشت که در آن محبت و برادری و امنیت وجود داشته باشد. به دنبال طلوع فجری بود که جهان را روشن کند و تاریکیهای جاهلیت را به جهانی نمونه تبدیل کند که مردم زندگی عادلانه را ادامه دهند، و این آرزو قابل تحقق نیست جز در سایه دین اسلام.

مدت زیادی نگذشت که ابوذر بعثت پیامبر آخر الزمان را شنید. او میخواست درباره این خبر مطمئن شود، رویایی که قلبش را مملو از شادی کرده بود و سعادتی که اگر بر کل جهان توزیع میشد به همه میرسید و حتی از این سعادت به سایر ستارهها نیز می بخشیدند

 

در اینجا مجال را به این صحابی جلیل میدهیم تا قصه مسلمان شدنش را برای ما تعریف کند و چه قصه زیبایی است

ابوذر میگوید: به من خبر رسید که مردی در مکه ادعاینبوت میکند. برادرم را فرستادم تا با او سخن بگوید: گفتم نزد این مرد برو و با او صحبت کن. او رفت با او سخن گفت و برگشت، گفتم: چه خبر؟ گفت او مردی است که مردم را به خیر دعوت میکند و از شرّ دور مینماید. گفتم: مرا مطمئن نکردی. مقداری غذا و عصایم را برداشتم و به طرف مکه رفتم او را نمیشناختم و دوست نداشتم احوال او را از دیگران بپرسم. همچنان از آب زمزم مینوشیدم و در مسجد الحرام اقامت داشتم تا علی بن ابی طالب عبور کرد، گفت: این مرد غریب است؟ گفتم: بلی.گفت: به منزل برویم. با او به راه افتادم، نه من سؤال کردم و نه او چیزی از من پرسید. فردا دوباره به مسجد آمدم، درباره رسول الله سؤال نکردم و کسی نیز به من چیزی نگفت. علی دوباره بر من عبور کرد. گفت: وقت بازگشتت فرا نرسیده؟ گفتم: نه. گفت کارت چیست و چرا آمدهای؟ گفتم: اگر به کسی چیزی نگویی به تو میگویم چرا به اینجا آمدهام. گفت: همین کار را میکنم. گفتم: به من خبر رسیده که پیامبری مبعوث شده. گفت: به راه درستی آمدهای. من به منزل او میروم. تو پشت سر من بیا. من به هر خانهای داخل شدم تو نیز بعد از من داخل شو. اما اگر کسی را دیدم که میترسیدم برایت مشکلی ایجاد کند، در کنار دیوار میایستم مثل اینکه کفشم را درست میکنم و تو از کنارم عبور کن.

او رفت و من به دنبالش رفتم تا بر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) داخل شدیم. گفتم: ای رسول خدا از اسلام برایم بگو. ایشان دین اسلام را برایم تشریح کرد و من در همان جا مسلمان شدم. به من گفت: ای ابوذر این موضوع را پوشیده نگاه دار و نزد قومت بازگرد. وقتی خبر ظهور ما به تو رسید، نزد ما برگرد

 

گفتم: قسم به کسی که تو را مبعوث کرده است با صدای بلند در میان آنها اسلامم را اعلام میکنم

 

ابوذر به مسجد الحرام آمد و قریش در آن بودند. گفت: ای جماعت قریش، أشهد أن لا إله إلاَّ الله وأنَّ محمداً عبده ورسوله. گفتند: این منحرف را بزنید. آنان تا حد مرگ مرا زدند. عباس به داد من رسید و خودش را روی من انداخت و گفت: وای بر شما مردی از طایفه غفار را میکشید که کاروان تجاری شما از آنجا میگذرد. آنان مرا رها کردند. فردای آن روز دوباره به آنجا رفتم و سخنان دیروز را تکرار کردم. دوباره مرا زدند و باز عباس مرا نجات داد

ابوذر میگوید: من چهارمین نفر بودم که اسلام آوردم. سه نفر قبل از من مسلمان شده بودند که نزد رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) رفتم و گفتم: سلام علیکم ای پیامبر خدا، و اسلام آوردم. شادی را در صورت ایشان مشاهده کردم. فرمود: شما چه کسی هستی. گفتم: جندب مردی از طایفه غفار

 

گفت: چهره پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) تغییر کرد، به این دلیل که بعضی در طایفه غفار اموال حجاج را می دزدیدند

در روایتی آمده است که ابوذر به برادرش انیس گفت: تو همین جا باش تا خودم موضوع را بررسی کنم. به مکه رفتم. مردی را دیدم که ضعیف به نظر میرسید. به او گفتم: مردی که از دین برگشته کجاست؟ به من اشاره کرد و گفت: این از دین برگشته است

.

اهل آنجا با تمام وسایلشان بر سرم ریختند وقتی مرا ترک کردند مانند ستونی قرمز بودم. به کنار آب زمزم آمدم. خون را از صورتم شستم و از آب نوشیدم، حدود سی شب یا سی روز من بدون غذا آنجا بودم و تنها آب زمزم مینوشیدم. تا جایی که شکمم از خوردن آب زیاد بزرگ شد

 

تا جایی که (ابوذر) میگوید: تا اینکه رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) آمد بر حجر الاسود دست کشید و او و همراهش طواف کردند و نماز خواندند

 

ابوذر میگوید: من اولین کسی بودم که بر آن حضرت سلام کردم. گفتم: السلام علیک یا رسول الله. فرمود: «وعلیک السلام ورحمة الله» آنگاه فرمود: اهل کجا هستی گفتم: از غفار، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) دستش را بلند کرد و با انگشتانش به پیشانیش زد. با خودم گفتم. اهل غفار بودنم را نپسندید. خواستم دستش را بگیرم دوستش مرا در جای خود نشاند او نسبت به ایشان از من آگاهتر بود آنگاه سرش را بلند کرد و گفت: از چه وقت اینجا هستی. گفتم: سی شب یا سی روز است که اینجا هستم. فرمود: چه کسی به شما غذا داده است؟ گفتم: من غذایی جز آب زمزم نداشتهام. از بس آب زمزم خوردهام چاق شدهام و احساس گرسنگی نمیکنم. فرمود: آب زمزم مبارک است و به منزله طعام است. ابوبکر گفت: ای رسول خدا به من اجازه بدهید امشب به او غذا بدهم. ابوبکر، رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) و من با هم رفتیم. ابوبکر دری را باز کرد و به داخل رفتیم. ابوبکر از کشمشهای طائف برایمان آورد. این اولین غذایی بود که میخوردم. سپس نزد رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) آمدم، فرمود: سرزمینی برایم اختیار شده است تصور میکنم غیر از مدینه جای دیگری نباشد. آیا به جای من قومت را به اسلام دعوت میکنی؟ شاید خداوند بوسیله تو به آنها سود برساند

 

من نزد انیس آمدم گفت: چکار کردی؟ گفتم: من اسلام آوردم و او را تصدیق کردم گفت من نیز اسلام آوردم و او را تصدیق کردم. ما دو نفر با هم نزد قوم غفار آمدیم و نصف آنها اسلام آوردند و ایماء پسر رخصه غفاری (بزرگ آنان) امام آنان بود. نصف باقی گفتند وقتی که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) به مدینه بیاید مسلمان می شویم

 

 پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) وارد مدینه شد ونصف دیگر نیز مسلمان شدند.

قبیله اسلم آمدند و گفتند: ای رسول خدا همانگونه که برادران ما مسلمان شدند ما نیز اسلام میآوریم. پس پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: «خدا قبیله غفار را عفو کند و خدا قبیله اسلم را نگه دارد»

این چنین ابوذر امانت دین اسلام را حمل کرد در همان لحظه اول که ایمان به اعماق قلب او وارد شد و نور آن را احساس کرد دوست داشت که همه این جهان در آن نور زندگی کند

 

ابوذر در میان قبیله خود زاهدانه خدا را پرستش کرد تا اینکه جنگ بدر، اُحد و خندق گذشت سپس به مدینه آمد ملازم رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) گشت و از ایشان خواست که در خدمتش باشد. آن حضرت قبول کردند

.

 

محبت و توصیه های ارزشمند پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) به ابوذر

 

 

پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) ابوذر را زیاد دوست داشت حتی یک بار درباره ایشان گفت: «آسمان بر کسی سایه نیفکنده و زمین بر پشت خود حمل نکرده کسی را که راستگوتر و باوفاتر از ابوذر باشد که شبیه عیسی بن مریم ؛ است

 

 رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: هر کس دوست دارد به تواضع عیسی بن مریم نگاه کند، به ابوذر بنگرد

رسول گرامی این توصیه ها را به ابوذر کرد:

 

ابوذر میگوید: دوست عزیزم رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) به من هفت توصیه کرد: «مرا امر کرد که مساکین را دوست داشته باشم و به آنان نزدیک شوم، و به پایینتر از خودم بنگرم و از کسی چیزی را طلب نکنم و صله رحم را برقرار کنم هر چند که او دور شود. و همیشه حق را بگویم گرچه تلخ باشد، و در راه خدا از سرزنش هیچ کس ترس نداشته باشم و زیاد این ذکر را تکرار کنم: «لا حول ولا قوة إلاَّ بالله» چون این کلمات ازگنجهای عرش است

 



موضوعات مرتبط: ابوذر غفاری , نام اصلی ابوذر چیست؟ , ابوذر یعنی چه؟

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٩ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()