هدیه به پیشگاه پیشوای عارفان کوی دوست وعاشقان جمالش:

گیرند همه روزه و من گیسویت

بینند هـمه هلال و من ابرویـــت

از جمله در این دوازده ماه تمــام

یک ماه مبارک است و آن هم رویت 

(واعظ خراسانی)



موضوعات مرتبط: گیرند همه روزه و من گیسویت , رباعی از واعظ خراسانی , امام زمان عجل الله تعالی فرجه

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۳٠ | ٧:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

این شعر را که از آقای کمال مؤمنی است،فهیمه فرستاده.ازش متشکرم

 

 

                               

آسمان ِ دل تبسم می کند
روی ماهت را تجسم می کند

ای مسیح آل پیغمبر سلام
انتهای سوره ی کوثر سلام

ای کتاب راز های مرتضی
یادگار حضرت خیرالنسا

ای صفات تو صفات انبیا
حاصل جمع ِ تمام اولیا

ای قدم هایت صراط المستقیم
حافظ آیات قرآن کریم

ای امام صالحان در روی خاک
اکفیانی اکفیان روحی فداک

السلام ای آفتاب پشت ابر
السلام ای  اوج قله ، کوه صبر
السلام ای فخر آدم در زمین
یادگار حضرت روح الامین

تو تمام چارده نور مبین
جلوه ی زیبای ربُ العالمین

تو حدیث ناب عترت در زمین
زاده حیدر امیر المومنین

تو همان نوری که از روز ازل
کرد خالق روی ماهت بی بدل

تو سرشت ناب از نسل علی
نور رب در جلوه ی تو منجلی

عمر تو تاریخ ساز عالم است
مبداء آن از رسول خاتم است

ترسم آخر من نبینم روی تو
صورت زهرائی و دلجوی تو

کی می آیی دل تمنایت کند
تا که روزی بوسه بر پایت کند

ای خوش آن روزی فرج برپا شود
با دو دست فاطمه امضا شود



موضوعات مرتبط: امام زمان عجل الله تعالی فرجه

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٧ | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

 



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٩ | ۳:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

 



موضوعات مرتبط: سیاه مشق
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٩ | ۳:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 



موضوعات مرتبط: کرشمه
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٩ | ۳:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()



موضوعات مرتبط: خط نستعلیق , یار من خوبست اما
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٩ | ۳:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٩ | ۳:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

      ...بنابراین تصمیم گرفت او را بکشد. اما فکر کرد با این کار دیگران در مورد او می گویند که بهرام به خاطر یک حرفی که کنیزکی به او زده بود برنتابید و او را به قتل رسانید و این دور از جوانمردی است.از طرفی دلش نمی خواست ببیند کسی گستاخانه آن هم در برابر دیگران او را این چنین ذلیل و خوار کند.

در میان سپاهیان بهرام ،سرهنگی بسیار شجاع و قوی و سهمناک بود .بهرام او را خواند و دستور کشتن "فتنه" را به او داد:

بود سرهنگی از نژاد بزرگ

تند چون شیر و سهمناک چو گرگ

خواند شاهش به نزد خویش فراز

گفت رو کار این کنیزک ساز

فتنه ی بارگاه دولت ماست

فتنه کشتن ز روی عقل رواست

 

سرهنگ بلافاصله آن دختر زیباروی را از نزد شاه به خانه ی خود برد تا کار او را بسازد.وقتی آماده ی کشتن شد،کنیزک شروع به گریه کرد و گفت :چرا می خواهی خون مرا بی گناه به زمین بریزی؟ می دانی که من مونس خاص شهریارم و از بین کنیزانش برگزیده اویم به طوری که در محافل خصوصی چون شکار و شراب هم با اوهستم. اگر گستاخیی کردم  فریب دیو و شیطان ر اخوردم.چند روزی به من فرصت بده.ولی به شاه بگو که من او را کشتم.مطمئن باش که شهریار از این دستور پشیمان می شود و بعد هم کینه ی تو را به دل می گیرد که محبوب او را کشتی.اگر دیدی که پادشاه از شنیدن مرگ من خوشحال شد بلافصله بیا و مرا هلاک کن .کشتن آسان است ولی زنده کردن محال است . تو با این کارت خدمت بزرگی به هر دوی ما کرده ای و بدان روزی این خدمت را جبران می کنم اگر چه الان به دردی نخورم:

روزی آید اگر چه هیچ کسم

کانچه کردی به خدمتت برسم

پس از آن گردن بند خود را باز کرد و به سرهنگ هدیه داد.ارزش آن گردن بند به اندازه ای بود که با هر مروارید آن می توانست خراج یک اقلیم را بدهد و ...

دل سرهنگ از رفتار فتنه نرم شد و از سر خون او برخاست و گفت پس در این خانه به عنوان خدمتکار برایم کار کن و مراقب باش نام شاه را در برابر کسی به زبان نیاوری.من خودم بالاخره چاره ی این کار را خواهم ساخت به شرطی که بر سر قولت باشی.

هر دو با هم عهد کردند که به هم وفادار باشند.

 

پس از یک هفته وقتی شاه سرهنگ را دید از او پرسید: چه خبر از فتنه؟

سرهنگ گفت:پیرو دستور شما او را کشتم.

اشک در چشمان بهرام گرد آمد و بسیار پریشان شد ولی چون خودش دستور داده بود،سکوت کرد.از طرفی دل سرهنگ آرام و قرار یافت و خوشحال بود از این که فتنه را به قتل نرسانده بود.

ادامه دارد



موضوعات مرتبط: داستان بهرام گور و کنیزک

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٩ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

با تو هستم ای قدس،زنده بمان!

قدس پاره ی تن اسلام است.روز قدس ،آخرین جمعه ی ماه مبارک رمضان، روز اعلام همبستگی با آرمان های مقدس مردم مسلمان و مظلوم فلسطین است.

اگر به حسب ظاهر در کنار این مسلمانان نیستی تا با کفار و دشمنان اسلام و قرآن نبرد کنی و بگویی من نیز یک مسلمانم و از فرمان الهی پیروی می کنم نه یک منافق و فاسق که فقط ادعای اسلام دارد،

اگر دعاهای شبانه ات در ماه مبارک از سر صدق و اخلاص بود و از خدا خواستی تا هنگام مرگ که کسی یاورت نیست او تو را رحم کند،

اگر به او استغاثه کردی و فریاد رسی خواستی

اگر گفتی الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب و به گفته هایت باور داشتی،

اگر از او امن و امنیت و امان برای خود و خانواده و کشورت خواستی ،

اگر سلامت دین طلب کردی،

اگر به خاطر فتنه های زمانه وآشوبها به خدا شکایت کردی،

اگر آزادی اسیران و رهایی مظلومان را خواستی و اشک ریختی و دوست داشتی همان باشی که او می خواهد

پس بیا به آنچه گفته ای جامه ی عمل بپوش و ذره ای در یاری و رحم و فریاد رسی به مظلوم همراه شو                                      

                         

بیا تا با هم در همصدایی و راه پیمایی روز قدس شریک شویم و فریاد برائت و انزجار خود را از قساوت و اهانت و شرارت و دنائت همه ی دشمنان با قدرت و شدت اعلان و اعلام کنیم.

ای قدس، ای محجوبه ی عفیف و عطر آگین در حصار خوکانی کثیف و زهر آگین، اندکی  صبر ،فرج نزدیک است. ما تو را آزاد خواهیم کرد. آخر،خوکان را با پاکی چه کار؟

ای قدس،منتظر بمان و امیدوار،ما بیداریم و در حال مبارزه با بیداد.

ای مردم فلسطین از پای ننشینید ما نیز برای همراهی با فریادتان با شما یکصدا خواهیم شد. فریاد شما،فریاد ما نیز هست.

آه، ای نوجوان فلسطینی ، هر بار که با سلاح دستانت سنگی را به سوی این لشکریان مزدور پرتاب می کنی،سنگی را هم به نیابت من، نشانه بگیر و پرتاب کن.

ای کودکان سنگ فریادهای شما در امتداد فریادهای ماست که هیچ گاه خاموش نخواهد ماند و دستان ما به نشانه ی مقاومت در امتداد دستان توانای شما همواره مشتی گره خورده است که با آوای مرگ بر آمریکا و اسرائیل، از دیوار بلند زمین و زمان گذشته و تا ابدیت صعود خواهد کرد.

دمتان گرم!

 

 

قصیده ی زیر از نزار قبانی(ترجمه شده)است با عنوان: کودکان سنگ(اطفال الحجاره) که از سایت کپی کردم.

 

کودکان‌ سنگ‌

 

دنیا را خیره‌ کردند
با آن‌ که‌ در دستان‌شان‌ جز سنگ‌ نبود
چونان‌ مشعل‌ها درخشیدند
و چونان‌ بشارت‌ از راه‌ رسیدند
ایستادند
منفجر شدند
شهید شدند
و ما برجا ماندیم‌; چونان‌ ستاره‌هایی‌
قط‌بی‌
ــ با پیکرهایی‌ پوشیده‌ از گرما ــ
آنان‌ از برای‌ ما جنگیدند
تا کشته‌ شدند
و ما در کافه‌هامان‌ ماندیم‌
ــ چونان‌ بزاق‌ صدف‌ها ــ
یکی‌ در پی‌ سوداگری‌



موضوعات مرتبط: قدس مقدس است , کودکان سنگ , نزار قبانی
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٠ | ۳:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

این داستان برگرفته از مثنوی هفت پیکر حکیم نظامی گنجه ای از داستان سرایان بزرگ قرن ششم و از ارکان ادب فارسی است.

 

 بهرام گور از پادشاهانی بود که به شکار و رزم علاقه ی خاصی داشت و در این کار مهارت و توانایی فوق العاده ای از خود نشان می داد به طوری که مایه ی اعجاب همگان می شد.

وی در شکار و به دام انداختن گور ،این چارپای سریع السیر ، هم زبردست بود به طوری که لقب او هم چنین شد.

بهرام روزی قصد شکار می کند:

شاه روزی شکار کرد پسند

در بیابان پست و کوه بلند

اشقر گور سم به صحرا تاخت

شور می کرد و گور می انداخت

 

                                       

بهرام  کنیزکی چینی داشت بسیار زیبا رو و چایک و زیرک و زرنگ.شاه به او علاقه ی خاصی داشت به طوری که شیفته و مفتون او بود.نام این کنیزک"فتنه" و همراه و همرکاب شاه بود تا در مجالس بزم و شراب برایش چنگ و ساز زند واز پیروزی ها و توانایی های شاه بگوید و او را شادمان کند.

ساعتی گذشت .از بیابان چندین گور پیدا شد .شاه سوار بر اسب تند رو شد و همان طور که حرکت می کرد با تیر و کمان وشست و دام توانست چند گور را شکار کند و چند گور دیگر را زنده به دام بیندازد.همه بر پادشاه افرین ها گفتند و شادی کردند جز یک نفر

 

این بار کنیزک با دیدن این صحنه ی حیرت انگیز از تعریف و تمجید شاه خودداری کرد. ناز می کرد و چیزی نمی گفت:

وان کنیزک ز ناز و عیاری

 در ثنا کرد خویشتنداری 

شاید بهرام هم با  خود اندیشید که این همه شکار و بزم من برای کنیزک تکراری شده که از تعریف و ستایشم سرباز می زند.بهتر است فکر دیگری بکنم و توانایی خود را به شکل دیگری به او نشان دهم. بالاخره هر گاه انجام کاری در نظر دیگران عادی و تکراری می شود بایداندیشید و با تفکر خلاق مایه ی اعجاب همگان شد.

بنابراین یک ساعت صبر کرد تا دوباره یک گور از دور پیدا شد.این بار شاه رو به فتنه کرد و گفت ای نازنین زیبارو  دیگر صید و شکار ما در نظرت بی ارزش شده  و به چیزی نمی خری. خوب حالا یک گور دوباره پیدا شد .این یکی را تو بگو که من چگونه شکار کنم.تیر را به سرش بزنم یا شکم یا سم یا دم؟

شاه یک ساعت ایستد صبور

تا یکی گور شد روانه ز دور

گفت کای تنگ چشم تاتاری

صید ما را به چشم می ناری؟

صید ما کز صفت برون آید

در چنان چشم تنگ چون آید؟

گوری آمد بگو که چون تازم؟

وز سرش تا سمش چه اندازم؟

 

کنیزک هم از فرصت استفاده کرد و در خواستی عجیب کرد.

رو به بهرام نموده و گفت:

می خواهم با یک تیر سر این گور را به سمش بدوزی!

گفت باید که رخ برافروزی

سر این گور در سمش دوزی

 

شاه که از این درخواست بسیار تعجب کرده بود. فتنه می خواست در خواستی از شاه بکند که غرور و تکبر شاه را زیر سوال ببر د و یا به شاه بفهماند که او نمی تواند در خواستهای کنیزکی زیباروی چون او را به راحتی برآورده کند.

بهرام در تنگنایی افتاده بود که خود ایجاد کرده بود .اکنون باید راه گریز از آن را پیدا کند و گرنه در برابر این کنیزیک چینی سرافکنده خواهد.پادشاهی چون بهرام که برای رسیدن به پادشاهی تاج را از میان دو شیر شرزه و گرسنه بر می دارد و در رزم سرآمد است اکنون چگونه می تواند از یان مساله به راحتی بگذرد.

لحظه ای سکوت و تفکر ودر نتیجه عمل به آنچه اندیشیده موجب شد که شاه صحنه ی دیگری از استعداد خود را در برابر دیدگان حاضران به نمایش بگذارد.

بهرام کمان گروهه (کمان مخصوصی که با آن مهره ی گلی  پرتاب می کنند) را برداشت و کلوخی را به سمت گوش حیوان که از ان دور ها پیدا بود،انداخت.مهره ی گلی دقیقا داخل گوش گور افتاد .حیوان بیچاره که متوجه نشده بود این شی ء آزار دهنده از کجا آمده و در گوش او افتاده تلاش می کرد آن را از گوش در آورد. سمش را به طرف گوش برد تا آن را درآورد.بهرام بلافاصله چونان برق وباد تیری پرتاب کرد و گوش وسم آن حیوان بیچاره را به یکدیگر دوخت:

خواست اول کمان گروهه چو باد

مهره ای در کمان گروهه نهاد

صید را مهره در فکند به گوش

آمد از تاب مهره مغز به جوش

سم سوی گوش برد صید زبون

تا ز گوش آرد آن علاقه برون

تیر شه برق شد جهان افروخت

گوش و سم را به یکدگر بر دوخت

 

اکنون بهرام منتظر است تا ثناهای پی در پی کنیزک خود ،فتنه، را بشنود که در برابر شاه به زمین می افتد و از چنین درخواستی پوزش می طلبد و ساز خود را به بهترین شکل کوک می کند و در مدح و ستایش بهرام می خواند و می نوازد و از این که یک پادشاه این همه لطف کرده و خواسته ی یک کنیزک را با همه ی دشواری به زیباترین شکل محقق ساخته، شرمنده است و دیگر رویی ندارد که تا آخر عمر از او چیزی بخواهد...

 

کنیزک هنوز ساکت است که بهرام شاه می گوید نظرت چیست؟

گفت شه با کنیزک چینی:

دستبردم چگونه می بینی؟

 

فکر می کنید کنیزک چه پاسخی داد؟

او با همان ناز و عشوه و فریب گفت: خوب همه می دانند چون پادشاه سالها در این کار تمرین زیاد کرده توانسته موفق شود. هر چه هم این کار در نظر دیگران سخت باشد بالاخره به خاطر تمرین و ادمان(مداومت) می توان از پس آن  برآمد.کار نیکو کردن از پر کردن است.به هرحال این نشانه ی زور و قدرت تو نیست:

گفت :پر کرده شهریار این کار

کار پر کرده کی بود دشوار؟

هرچه تعلیم کرده باشد مرد

گرچه دشوار شد بشاید کرد

رفتن تیر شاه بر سم گور

هست از ادمان،نه از زیادت زور

 

آتش خشم و غضب سراپای وجود بهرام را گرفت .سخنی سخت تر از هر تیر از محبوبترین کنیزک خود شنید .گویی تبر تیزی بر تنه ی درخت وجودش زدند.این بار باید فکر دیگری می کرد و  در برابر این همه گستاخی و فتنه گری این کنیزک راهی می گذاشت که ازین به بعد کسی دیگر جرأت این همه جسارت را به خود ندهد.بنابراین  تصمیم گرفت...                                                       

              (ادامه دارد)

 

 



موضوعات مرتبط: داستان بهرام گور و کنیزک , فتنه , کار نیکو کردن از پر کردن است , هفت پیکر

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٩ | ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()