عید میلاد یازدهمین حلقه از منظومه ی نور،یازدهمین آیه از سوره ی عترت،یازدهمین ساقی میخانه ی عشق،امام خوبان، سرور رستگاران، ستاره ی سرور، امام حسن عسکری ،علیه السلام و الصلوات بر همه ی دوستان آل البیت خجسته باد.

 

این میلاد فرخنده و این شادی شیرین شور آفرین را تبریک و تهنیت عرض می کنیم به:

پیشوای نازترین نازنینان دو گیتی ، مقصود دل نیازمندان،محرم اسرار الهی، خاص

ترین بنده ی پاک خدا،مولایمان امام زمان که کامل ترین درود و سلام پروردگار بر ایشان باد.

ابیات زیر برگزیده ای از اشعار کتاب شوق المهدی نوشته ی ملا محسن فیض کاشانی است؛تقدیم به دوستداران آل البیت.

  یادآوری می شود که فیض تمام ابیات این دیوان را درباره امام مهدی ،روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء ، سروده است .سبک غزلیات،استقبالی از غزلیات شاعر شهیر خواجه حافظ است:

 

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست

در پرده ای هنوز و صدت عندلیب هست

مردیم از فراق تو ای عیسی زمان

آیا ز خوان وصل تو ما را نصیب هست؟

هر جا روم خیال تو در دیده ی من است

هر جا که هست پرتو روی حبیب هست

هرچند دورم از تو که دور از تو کس مباد

لیکن امید وصل تو ام عن قریب هست

دوری ز خدمت تو ز نقصان شوق ماست

دردا که درد نیست و گرنه طبیب هست

اظهار شوق این همه از فیض، هرزه نیست

هم قصه ی غریب و حدیث عجیب هست.  (ص . 115 )



موضوعات مرتبط: امام زمان عجل الله تعالی فرجه , شوق المهدی , مرا دائم الاشتیاقش بگردان
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۳٠ | ٩:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

خبر تلخ مرگ فرهاد به شیرین می رسد.دل شیرین ازاین واقعه ی ناگوار می شکند و همچون ابر بهاری بسیار می گرید.پس از آن دستور می دهد پیکرفرهاد را همانند مهتران و سروران با ادب و آداب خاصی به دل خاک بسپارند .بعد از آن هم برای او گنبدی بنا کرد و آنجا رامثل زیارتخانه ای ساخت و هر روز به سراغش می رفت:

ز خاکش گنبدی عالی برافراخت          وز آن گنبد زیارتخانه ای ساخت

 

اما از آن طرف جاسوسان به خسرو این خبر را دادند. وقتی پادشاه از این موضوع آگاه شد از کرده ی خود پشیمان گشت و ترسید که نکند نتیجه ی این عمل ناجوانمردانه به او بازگردد. او می دانست که هر کار بدی نتیجه ای بد خواهد داشت. از سویی دیگر می دانست که شیرین در غم از دست دادن فرهاد بسیار اندوهناک است و حوصله ی هیچ کس را ندارد.او دراین باره شب و روز در اندیشه بود تا این که فکری به نظرش رسید.

خسرو به دبیر مخصوص خود دستور داد برای تسلای دل شیرین نامه ی تسلیت آمیزی برایش بفرستد و او را به صبر و شکیبایی دعوت کند!

اگر چه متن نامه پیام تسلیت بود ولی به نوعی زیرکانه  چاشنی طعن و طنز داشت.

دبیر شروع کرد به شنیدن سخن های خسرو و نوشتن آن ها. خوب ! بنویس...                                                                         



موضوعات مرتبط: فرهاد , شیرین

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٤ | ٩:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

نقل لغات:

آن است که لفظی را ار زبان مردم قوم یا منطقه ای در سخن و کلام خود بیاوریم به صورتی که همان لفظ در کلام ما معنی دیگری بدهد.اگر این کار با مهارت و زیبایی صورت بگیرد موجب شگفتی خواننده می گردد. مثال ها در این باره زیاد است که به چند نمونه بسنده می شود:

مثال یک:   

  room در زبان انگلیسی به معنای اتاق است و در زبان فارسی محاوره یعنی : رویم=(روی من) حال  اگر کسی بگوید: روم کثیف بود مادرم تمیز کرد.منظورش این بوده که اتاقش را مادرش تمیز کرد. در واقع معنی لغت را به معنای دلخواه و مورد نظر انتقال داده است.

مثال دو:

دریکی از سفرهایم بالاخره توانستم عثمان را از نزدیک ببینم. ( عثمان:جوجه تیغی)

 

مثال سه:

 

کودکان خـَـلَج به شام و پگاه     به طبیعت همی خورند گیاه

به هنر شاید ار زنان لافند        که هدایت به دست می بافند

 

کودک در زبان مردم خَلَج(که قومی از ترکان هستند) به معنای کره خر است.

هدایت هم در زبان آنان یعنی جاجیم(نوعی گلیم).( منبع:ابدع البدایع:شمس العلمای گرکانی)

 

فایده دانستن این آرایه در فهم بعضی ابیات و یا معماها به ماکمک می کند و دایره ی گسترش واژگان و فهم لغات در زبان های دیگر را آسان تر می کند.می توانید فهرستی از این واژگان را در زبان انگلیسی و عربی( و یا اگر به زبان محلی خاصی سخن می گویید ) پیدا کنید و جملات معنا دار و معما گونه بسازید و آرایه ی نقل لغات را به کار برید.دقت کنید در واژگان انتخابی جانب  ادب و نزاکت رعایت شود.



موضوعات مرتبط: آرایه ادبی نقل لغات , نقل لغات , کودک در زبان خلج یعنی

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ | ۸:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

اوقات خسرو از ملاقات شیرین و فرهاد تلخ شد.بزرگان و دانایان دربار را برای تشکیل یک جلسه ی مهم دعوت کرد و دراین باره با آنان مشورت کرد.بالاخره نتیجه ی بحث چنین شد که قاصدی را برای فرهاد بفرستند و به او خبر مرگ ناگهانی شیرین را بدهد تا دیگر فرهاد به او نیندیشد و دست از عشق خود بردارد.

قاصدی انتخاب می شود که از لحاظ شکل و شمایل ظاهری فردی غمگین و بدخلق باشد تا بتواند وظیفه ی خود را به خوبی انجام دهد. به او یاد دادند که وقتی به فرهاد رسید چگونه نقش خود را بازی کند تا فرهاد او را باور کند در ضمن او را تشویق کردند که اگر در این راه موفق شد سکه های طلای زیادی به او بخشیده خواهد شد و اگر دست از پا خطا کرد او را خواهند کشت.

قاصد و پیک مخصوص سوار بر اسب به طرف کوه بیستون حرکت کرد.وقتی از دور فرهاد را دید،خود را به او رساند و  ایستاد و او را تماشا کرد.فرهاد با شور و حرارت وصف ناپذیری در حالی که به یاد روی شیرین بیت می گفت و شعر می خواند بی وقفه سرگرم کار بود.

آن مرد سنگدل به سوی فرهاد رفت و زمانی که به او رسید خود را بسیار غمگین و تنگدل نشان داد و گفت:برای که داری شعر می گویی؟ فرهاد گفت :برای آن یاری که شیرین تر از جانم است و شیرین زبان است.

مرد آه سردی کشید و:

برآورد از سر حسرت یکی باد                که:شیرین مرد و آگه نیست فرهاد!

فرهاد لحظه ای مبهوت به صورت مرد نگاه کرد. با خود گفت این دیگر کیست که نام شیرین را به راحتی بر زبان آورد و زبانش لال نشد؟ چه طور به خودش جرات می دهد نام یار مرا که چون رازی در قلبم نهفته است این گونه فاش کند؟

آن پیک همچنان از مرگ شیرین و در تابوت گذاشتن و به خاک سپردن او می گفت و...

اندکی بعد فرهاد متوجه شد که آن پیک حامل خبری است آن هم درباره ی یار شیرینش! گویی او گفت که شیرین.... نمی دانم درست شنیدم ؟خبر غروب آفتابم ..پریدن مرغ بهارم... به خاک رفتن آن سرو خرامانم...

ناگهان فرهاد آهی بلند می کشد و تیشه ی خود را به طرفی پرتاب می کند به طوری که سنان آن به داخل سنگی فرو می رود و دسته ی آن در خاک. سپس می گوید:

این همه رنج بردم ولی به گنج نرسیدم .مگر می شود فرهاد باشد و شیرین نباشد.من بر یاد او زنده بودم .حال چگونه می توانم در فراق او لحظه ای بمانم.جهان در نظرم تیره و تار است.راست گفته اند که اگر قرار است چیزی به تو بدهند که آخر از تو پس بگیرند از همان اول آن را مگیر تا بعد غم و اندوه نخوری.نمی دانم چرا این دنیا برایم تنگ و زندان شده است. آه!...:

به شیرین در عدم خواهم رسیدن                  به یک تک تا عدم خواهم دویدن

فرهاد آن قدر از عشق شیرین گفت و گفت تا آن که بر زمین افتاد و زمین را بر یاد او بوسید و جان به جان آفرین تسلیم کرد تا شاید بتواند در آن دیار  به دیدار روی یار نایل شود :

         صلای درد شیرین در جهان داد           زمین بر یاد او بوسید و جان داد.

 

آری، کار زمانه این است که اگر  به کسی خوشی رساند پس از آن نوبت ناخوشی می شود مگر آن که انسان با هوشیاری و زیرکی به دنبال رستگاری باشد و دل به امور زود گذر نبندد.نباید غافل شد و دل در امور ناپایدار و زود گذر بست.اگر می خواهی همیشه در عشقی شیرین و پایدار باشی دل در جمال و جلال الهی بند و برای رضا و خرسندی آن معشوق ازلی تلاش کن. معشوقی که همیشه مراقب و محافظ توست و با اعمال نیکت به خاطر تو به فرشتگانش هم مباهات می کند.

ارتباط دایم با خدا و یاد و نام مداو م او بسیار شیرین است . با خلق خدا و آفریده های او هم مهربان باش و بدخلقی و سنگدلی را کنار بگذار .گشاده رو باش .چرا که یکی از نشانه های مومن آن است که شادی اش در چهره اش است و غمش در دل :

زمانه خود جز این کاری نداند              که اندوهی دهد،جانی ستاند

چو کار افتاده گردد بی نوایی               درش درگیرد از هر سو بلایی

به هر شاخ گلی کو در زند چنگ           به جای گل ببارد بر سرش سنگ...

کسی یابد ز دوران رستگاری               که بردارد عماری زین عماری

مسیحا وار در دیری نشیند                  که با چندان چراغش کس نبیند

جهان دیو است و وقت دیو بستن           به خوشخویی توان زین دیو رستن

مکن دوزخ به خود بر خوی بد را              بهشت دیگران کن خوی خود را

چو دارد خوی تو مردم سرشتی              هم این جا و هم آن جا در بهشتی

مخسب ای دیده چندین غافل و مست      چو بیداران برآور در جهان دست

که چندان خفت خواهی در دل خاک          که فرموشت کند دوران افلاک...

 

اگر عشق الهی در دل داری باید همچون فرهاد عاشق باشی و درانجام وظایفت بدون خستگی و ملال بکوشی .در این صورت مرگ آدمی هم با اختیار خودش و از روی میل و رغبت خواهد بود.به این نوع مردن در ادبیات عرفانی "مرگ اختیاری" می گویند:

         بباید عشق را فرهاد بودن         پس آن گاهی به مردن شاد بودن

عشق فرهاد به شیرین خالصانه بود وبرای همین ضرب المثل شد.

می گویند وقتی فرهاد خبر تلخ مرگ شیرین را شنید تیشه ی خود را به طرف کوه پرتاب کرد.آن خاکی که دسته ی چوبی تیشه در آن فرو رفت نمناک بود ،بنابراین از آن درخت اناری رویید که هر کس میوه ی آن را بخورد دوای دردش است.

 

 

خبر مرگ جان سوز فرهاد به  شیرین رسید... .

 



موضوعات مرتبط: شیرین , فرهاد , مرگ اختیاری

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ | ٢:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

                       

                   همه عالم تن است و ایران دل

                                    نیست گوینده زین قیاس خجل    (حکیم نظامی)                  

                                  

                         چو ایران نباشد تن من مبـــاد

                                               بدین بوم و بر زنده یک تن مباد   (حکیم فردوسی)



موضوعات مرتبط: پرچم ایران

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ | ٧:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

کوتاه نویسی های زیر حاصل تفکر دانش اموزانی است که از چند جهت در تنگنا و مضیقه قرار گرفته بودند:

1- در نوشته ی خود واژه های ( خودکار.کوه.آش) را طوری به کار ببرند که عبارت معنا دار خلق شود.

2- از 3 تا 5 خط باشد .نه کمتر نه بیشتر.

3- 20 دقیقه ی بعد زنگ مدسه به صدا در خواهد آمد و  فرصت تمام.

4- آن طور ها هم که فکر کنی کسی حوصله ی فکر کردن نداشت چه رسد به نوشتن! چون در دقایق پایانی ساعت آموزشی بود.یعنی تقریبا هشتمین ساعت آموزشی

اما خواستن توانستن است. جالب است بدانید بعضی ها نوشته های خود را پاکنویس کردند و برای دوستانشان هم خواندند و داوری دوستانشان را هم در باره ی کوتاه نویسی های خود شنیدند. آری نظم که باشد همه چیز هست.

فرصت نشد همه ی بچه ها نوشته هایشان را بخوانند.نمونه های زیر بخشی از این خلاقیت هاست. ناگفته نماند به همان دلیل گفته شده در بالا "وینا "برخی از این نگارش ها را ویرایش جزیی کرده است.

 

                                      

 

فهیمه

 

سر خودکار کوهی از نوشته های نانوشته است.نوشته های داغ داغ داغ!نوشته هایی که ممکن است از همه جا باشد و در جملاتت جا شوند.به این می گویند آش تفکر! یعنی همه چیز قاطی می شوند و می پزند .بانمک می شوند.دلم می خواهد پیاز داغ و نعنای اندیشه ام همیشه زیاد باشد.آخر خوشمزه تر می شود.

 

 

حورا

 

در میان مردمانی از عشایر که در دامان کوه بلند چادر زده بودند دختری دیدم که شور و حرارت زیادی برای یاری و نیکی به دیگران در دل داشت.این جوهر درون او بود که همچون جوهر درون خودکار او را به تکاپو وا می داشت .جوهری به رنگ آبی آسمان به رنگ عشق.گرمای عشق خدمت به دیگران در میان آن سردی خاطره ی خوردن آشی داغ در دل سرمای سخت و سوزان را در دلم تداعی نمود.

 

زهرا

 

داشتم تصویر منظره ای را که معلم هنر به ما گفته بودند با خودکار می کشیدم:کوه های سر به فلک کشیده ... پرندگان درحال پرواز در آسمان.ناگهان زنگ در خانه به صدا در آمد. به سرعت بلند شدم و به طرف در رفتم .در راباز کردم همسایه  آش نذری آورده بود.از او تشکر کردم و...چون در خانه تنها بودم تمام ظرف آش را نوش جان کردم.ازبد روزگارقاشق آخرش روی کوه های قهوه ای ام ریخت و آن را سبز کرد و من جیغ بنفشی کشیدم!

 

 

مائده

 

خودکار را برداشتم.شروع کردم به نوشتن:"امروز من ...  "ناگهان صدای خواهر سه ساله ام راشنیدم که می گفت : می خوای مامان برات آش بیاره و توی دهنت بذاره نی نی کوچولو؟ بلند شدم و با غرور در حالی که سینه سپر کرده بودم گفتم :من خیلی بزرگ و قوی هستم.مانند کوه هستم.من ستون این خانه ام تو چه فکر می کنی؟ وقتی خوب نگاهش کردم دیدم دارد باعروسکش حرف می زند و من هنوز یک جمله هم ننوشته ام!

 

 

زهرا

 

به راه افتادیم از دور سیمای زیبای کوهی را دیدم.دلم می خواست به دامنه اش می رفتیم و آش را آن جا درست می کردیم.پیش نهادم  را به دیگران دادم و پذیرفته شد.بنابراین تصمیم گرفتم ادای آدم های خودکار و خودجوش را دربیاورم.تند تند به این طرف و آن طرف می رفتم تا قاشق و بشقاب و دیگر وسایل را آماده کنم که ناگهان پایم به درون سینی چای رفت.کسی نبود بگوید مواظب باش از هول حلیم تو دیگ نیفتی!

 

مهرو

 

 از شمال بر می گشتیم.خودکار را برداشتم و شروع کردم به کشیدن مناظر زیبای آنجا.کوه ها،درختان سرسبز و هر از گاهی قسمتهایی از خاک سرخ که خودنمایی می کرد.بعد از رنگ آمیزی به نقاشی نگاه کردم.مثل یک کاسه ی آش نذری شده بود که سبزی آن از درختان بود و خاکهای پیدا و ناپیدایش چون لوبیا و مهتاب آن یادآورکشک ! از آن زمان هر وقت کاسه آش می بینم تصویر آن طبیعت را می توانم در آن کاسه پیدا کنم.

 

 

زهرا

 

خودکاررا برداشتم تا پاسخ تمرین های مربوط به ساختمان اسم ر ابنوسم. به دو کلمه ی آش و کوه رسیدم؛هرچه فکر کردم نتوانستم آن ها را به اجزای معنادار کوچکتری بخش کنم.به این نتیجه رسیدم که این دو اسم ساده اند.

 

شقایق

 

می خواستم با سه کلمه ی آش،کوه و خودکار عبارتی سه تا پنج خط بنویسم.در ذهنم تصور کردم که بنویسم :خودکار به دست در دامنه ی کوه کنار خانه یمان نشستم و یک کاسه آش خوردم.از این فکر خوشم نیامد.با خود گفتم بیشتر فکر می کنم تا زیباتر بنویسم.پس از مدتی تفکر توانستم جملاتی بنویسم که با خواندن آن بیست باورنکردنی گرفتم!

 

 

طاهره

 

امروز در کنار کوهی بزرگ نشسته ام و خودکار به دست گرفته ام تا از خاطرات تنهایی ام بنویسم. مادر در حال پختن آش است تا پس از ساعتی با نثار گرمای محبتش در آن سرما همه ی خانواده را دور هم گرد آورد. هوا سرد است خودکار را بر روی کاغذ قرار می دهم تا بنویسم؛این بار نمی نویسد.او هم با من سنگدل شد .سرمای کوه در او هم اثر گذاشت .کمال هم نشین در او اثر کرد و من همان تنهایی هستم که بودم!

 

 

 

 

                                               

 نوشته های زیر هم کوتاه نویسی های دانش آموزانی است که باید سه واژه ی

(شب.توپ.تاید) را با همان محدودیت های گفته شده در عبارات به کار برند:

 



موضوعات مرتبط: کوتاه نویسی دانش آموزان
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٥ | ٤:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

                             

والفجر و لیال عشر ...

این روز ها خاطره ی بزرگترین حماسه هاست .حماسه ای که خالق آن امام بود و امت امام.خاطره ای ماندگار که هیچ گاه از یادها نخواهد رفت.این انقلاب انفجار بود یک انفجار بزرگ .اما نه از جنس شمشیر و زور .بلکه از جنس عشق و نور...

انقلاب ما انفجار نور بود.

ایرانیان هیچ گاه برده نبوده اند و زیربار ستم بودن را بر نمی تابیدند. ایرانی یعنی اصیل  و نجیب .یعنی شریف و آزاده .

از این میان آزاد مردی به پاخاست و آزادمردان به یاریش  شتافتند...

                                           

این روزها روزهای خداست .روزهایی که مردم ایران به وحدت کلمه رسیدند و در سایه ی ایمان به خدا و پیروی از ولایت فقیه  به رهبری بنیان گذار جمهوری اسلامی امام خمینی توانستند ریشه های استبداد و طاغوت و طاغوتیان را بر کنند و رژیم خانمان سوز و ستمگر شاه خائن را رسوا و ضایع کنند.

در آن زمان همه ی مردم در صحنه بودند زن و مرد کودک و پیر و جوان.

چه سروهای آزاده ای که از دشنه ی جلادان خون خوار  بر خاک نخفتند و چه کبوتران عاشقی که به جرم سردادن سرود سبز آزادی و آزادگی خونین بال نگشتند...

آه ! پروردگارا !  آن روز دست تقدیر ما را همراه و هم قدم با نازنینان کوی آزادی نکرد اما اینک که نام و یادشان بر قلب سفید نوشته ها و در نفس و نغمه ی سرودها و نوازندگی نوازنده ها و نقششان بر تابلوی نگارگران جاودانه است ما نیز از همان کوییم .هنوز هم جوهر احساسمان معطر است و طراوت و سرسبزی شکوه آن زمان را با خود دارد.

قلم وجدان نشکسته بلکه آبی تر از هر زمان می نویسد .چرا که قلم از همان درخت حماسه ساخته شده و عطر عشق و شور و شعورش از عصاره همان شکوه است.

پس با همان قلم می نویسیم:

سلام بر فجر و روزها و شب هایش

سلام بر الله اکبر بر روی پشت بامهایش

سلام بر آزادی و آزادگی

سلام بر انقلاب اسلامی

سلام بر عشق و ایثار

سلام بر شهیدان انقلاب

سلام بر امام شهیدان

سلام بر خمینی و یاران وفادارش

سلام بر ادامه دهندگان راه امام

سلام بر خامنه ای خلاصه ی خمینی

و سلام بر مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف  صاحب اصلی این انقلاب و حافظ آن؛

 

یادمان باشد تا زمانی که به ارزشها و اعتقادات دینی و اسلامی خود پای بندیم یک آزاده و ایرانی و یک مسلمان حقیقی خواهیم ماند و هنگامی که در دام هوا گرفتار آمدیم و اصول و ارزشها در نظرمان کم رنگ شد و یا در مقابل آن ایستادیم مرگ حقیقی ما فرا خواهد رسید. آری" هر که با حق در افتد بر افتد."

حق ماندگار است و باطل نافرجام.

 

 

 



موضوعات مرتبط: دهه ی فجر

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱۳ | ۸:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

  آیا 25 دسامبر میلاد حضرت عیسی صلوات الله علیه است ؟

در این باره بین محققان اختلاف  وجود دارد.

در کتاب زین الاخبار از ابوسعید عبدالحی بن ضحاک بن محمود گردیزی (تألیف به سال 444 ه.ق) که یکی از کتب معتبر زبان فارسی است و حاوی اطلاعات دقیق و کهن در باب تاریخ عمومی و تاریخ ایران است نیز دراین باره تاریخ دقیقی ارائه نداده است.

لازم به ذکر است که متن کتاب زین الاخبار گردیزی کهن و قدیمی است و کاربرد کلمات هم به همان صورت آمده است هر چند نثری ساده و مرسل دارد و به شیوه ی دوره ی سامانیان است.

در باب بیستم این کتاب با عنوان :(اندر اسباب عید هاء ترسایان و چگونگی هر عید)می خوانیم:

"اما [این ماه کانون الاول] میلاد شب مولود عیسی بن مریم بوذه است. صلوات الله علیه  و آن اختلاف کی اندر شب اوست بسیار است.اگر بگویم کتاب دراز گردذ و اندر روز او هم خلاف کردند و گفتند آن ولادت در ششم کانون الآخر بوذ."

(ص.340.باب 20. به اهتمام دکتر رحیم رضا زاده ملک.تهران.انجمن آثار و مفاخر فرهنگی : 1384 )

بنابراین نمی توان نظر قاطعی داد.

 

 



موضوعات مرتبط: میلاد مسیح

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱۳ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

چرا "مرداد" را "امرداد "می نویسند؟

پنجمین ماه از سال شمسی را امرداد می گویند.این کلمه در اصل خود و در زبان اوستایی به صورت امرداد نگاشته شده است . این واژه از دو جزء (ا) و (مرداد) ساخته شده است.(اَ) که ادات منفی ساز است یعنی:نه که در فارسی امروز پیشوند (نا-بی) به کار می رود.مرداد هم از مردن و نیست و نابود شدن گرفته شده است. بنابراین (اَمرداد) یعنی بی مرگ و آسیب ندیدنی.پس صورت صحیح آن (اَمرداد) است.

البته روزهای هفتم از هر ماهی هم بنام (امرداد) یعنی جاودانگی نام گذاری شده است.  بنا بر قاعده ای کلی پارسیان زمانی راکه نام روز با ماه تطابق کند آن روز را عید می گیرند  و جشن نیلوفر می نامند و معتقدند هر کس دعایی کند حاجتش روا گردد.براین پایه روز هفتم در همان ماه (اَمرداد) را که با هم موافق می آید جشن می گیرند.

(نک.فرهنگ ایران باستان.پورداوود/لغتنامه علامه دهخدا)



موضوعات مرتبط: مرداد یا امرداد , جشن نیلوفر

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱۳ | ٧:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

                               

فرهاد در عشق شیرین با اشک و آه  شب و روز کوه بیستون می کند. این

کار بسیار طاقت فرسا بود. فرهاد با آن که بسیار قوی و مقاوم بود با کوه بیستون چنین می گفت :

 

که ای کوه ار چه داری سنگ خاره     جوانمردی کن و شو پاره پاره

ز بهر من تو لختی روی بخراش        به پیش زخم سنگینم سبک باش

 

فرهاد تصویر شیرین را بر کوه ترسیم می کند تا دمی بیاساید و هر بار نیروی جانش در

انجام کوهکنی افزوده شود .گاهی هم از همان دور به قصر شیرین می نگریست  و می گریست:

نظر کردی سوی قصر دلارام                به زاری گفتی ای سرو گلندام

..مراد بی مرادی را روا کن                   امید نا امیدی را وفا کن

تو خود دانم که از من یاد ناری           که یاری بهتر از من یاد داری

منم یاری که بر یادت شب و روز          جهان سوزم به فریاد جهان سوز

تو را تا دل به خسرو شاد باشد          غریبی چون منت کی یاد باشد؟

 

فرهاد بیخواب و بی تاب شده بود رنگ رخسارش زرد و قلبش خسته و مجروح.همان طور

که چشم بر کاخ شیرین داشت می گفت درست است که من مانند خسرو زر و سیم

ندارم که در پایت نثار کنم ولی رخ زرد و جان ناقابلم که هست:

 

مرا گر نقره و زر نیست در بار

که در پایت کشم خروار خروار

رخ زردم کند در اشکباری

گهی زر کوبی و گه نقره کاری

ز سودای تو ای شمع جهانتاب

نه در بیداری آسوده م نه در خواب

اگر بیدارم انده بایدم خورد

وگر در خوابم افزون باشدم درد

...نبندم دل دگر در صورت کس

از این صورت پرستیدن مرا بس

 

روزی از روزها شیرین تصمیم می گیرد به کوه بیستون برود تا ببیند فرهاد چه اندازه کار

کرده.بنابراین دستور داد اسبش (گلگون) را بیاورند.گفتند امروز آن اسب در جایگاهش

نیست اسبی دیگر آوردیم.شیرین به همراه خدمتکاران به سوی کوه حرکت می کند.

 

                   

خبر به فرهاد می رسد و عاشق از عشق دیدار معشوقش دوباره متولد می شود.تمام رنج ها به یکباراز وجودش رخت بر بست. گویی کوه در برابرش موم شده است.

صدای پای اسب را می شنود.دلپذیرترین نغمه ی هستی را با جان می نوشد.

آه...! نمی داند چه کند می خواهد بایستد و برای خوش آمد گویی آماده باشد.اما تاب ایستادن ندارد. اکنون می اندیشد که تحمل کوه کندن بسیار ساده تر از تحمل این لحظه است. صدای پای اسب نزدیک و نزدیک تر می شود.بوی مشک و عطر فضا را پر می کند. شیرین در برابر فرهاد است.فرهاد همچون همیشه سر به زیر و صبور است.توان ان را ندارد که سر بلند کند و با شیرین سخنی بگوید از رنج هایش و بیداری ها و دلواپسی هایش از عهد و پیمانی که با خسرو کرده است و از ناملایمت ها و نامردمی هایی که از دیگران درباره ی خودش شنیده است.فقط سکوت و سکوت ...

شیرین چون فرهاد را خسته و ناتوان می بیند از او دلجویی می کند و جامی از شیر که همراه خود آورده بود به او می دهد و می گوید بگیر و نوش کن و :

 

ستد شیر از کف شیرین جوانمرد

به شیرینی چه گویم؟ چون شکر خورد

فرهاد جانی تازه یافت.

آیا  بانوی قصر و آن شاهد زیبارو می دانست که اگر جامی از زهر هم به بیمار خود می داد او با میل و اراده می گرفت و می نوشید؟

به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی است 

به ارادت بکشم درد که درمان هم از اوست

 

اما زمانی که شیرین آهنگ رفتن می کند اسبش از حرکت باز

می ایستد به دلیل آن که این مسیر بسیار سخت را با سرعت آمده بود و اکنون توان باز

گشت نداشت. کسی نمی دانست چه کند.

فرهاد که تنی بسیار قوی داشت همان طور اسب را در حالی که شیرین بر آن نشسته

بود از روی زمین بلند کرد و بر گردن گذاشت و تا قصر برد و خود باز گشت :

 

چو عاشق دید کان معشوق چالاک

فرو خواهد فتد از باد بر خاک

به گردن اسب را با شهسوارش

ز جا برداشت و آسان کرد کارش

به قصرش برد زان سان ناز پرورد

که مویی بر تن شیرین نیازرد....

 

اما این خبر از گوش پادشاه و عاشق دیگر شیرین و رقیب فرهاد یعنی خسرو پنهان نماند

بیش از هزار تن  از جاسوسان و صاحب خبران که در بارگاه شیرین تمام اعمال او را زیر

نظر داشتند و به خسرو گزارش می دادند این بار هم چنین گفتند که بانوی زیبارو به دیدار

آن کوهکن رفته و آن چنان او را بر سر نشاط آورده که این کوه را به سرعت دارد می کند و

اگر همین طور پیش رود نه تنها کار به زودی تمام می شود بلکه پادشاه هم باید به عهد

و پیمانی که با فرهاد بسته است وفا کند وگرنه ناجوانمرد به حساب می آید و بد قول.

قبلا گفته بودیم که خسرو با فرهاد عهد بست که اگر فرهاد کوهکنی را با موفقیت به

انجام برساند باید دست از عشق شیرین بردارد و او را به فرهاد بسپارد و اکنون به زمان

موعود نزدیک می شد... .



موضوعات مرتبط: فرهاد , شیرین

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٢ | ۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

ساده ترین تقسیم بندی جناس به روش زیر است:

 

1- جناس تام: دو کلمه یکسان با تفاوت معنایی: روان( =جاری) روان(روح)

 

2-جناس ناقص:

الف.افزایشی: افزودن حرفی در ابتدا یا میان یا انتهای کلمه (  کار. شکار )

ب. اختلافی: اختلاف در یکی از حروف (درد.کرد)

ج.حرکتی: تفاوت در حرکت حروف :(گُل . گِل)

 

 

اما باید دانست که جناس را به صورتی دقیق تر هم طبقه بندی کرده اند:

 

1- جناس تام مماثل:دو کلمه یکسان  از هر جهت حتی از نظر دستوری .یعنی باید هر دو اسم باشد یا مشترکا فعل با و یا حرف باشدولی معنا متفاوت و این بهترین نوع جناس است:

چنگ(نوعی ساز) .چنگ(دست و پنجه) هر دو هم اسم است.ویا .گور/گور.شانه/شانه

 

2- جناس تام مستوفی: اگر جناس تام ازیک جنس دستوری نباشد مثلا یکی فعل و دیگری اسم باشد.مثل  بهشت( همان باغ زیبای اخروی ویژه ی خوبان) بهشت(به معنای گذاشت از مصدر هشتن یعنی گذاشتن)  و یا  باد.باد

 

3-جناس ناقص:

الف. جناس مردوف: اگر حرفی در اول کلمه افزوده شود: کوه.شکوه    تیم.یتیم

 

ب.جناس مکتنف: اگر حرفی در وسط افزوده شود: قصر.قیصر   سگ.سنگ

 

ج.جناس مرفو(مطرف): اگر حرفی در آخر افزوده شود: ماه .ماهی  .زهر.زهرا .پشت.پشته

 

د.جناس مذیل: اگر به آخر کلمه بیش از یک حرف افزوده شود: درفش.درفشان

 

ه.جناس متوج:اگر به اول کلمه  دو حرف بیشتر  افزوده شود: رم.اکرم  یا  گردون.دون

 

و.جناس مضارع:اگر دو حرفی که به اول هر دو کلمه افزوده شده قریب المخرج باشد : حال.خال  حوا.هوا    کمان.گمان

 

ز.جناس مضارع لاحق (مطمع):اگر  دو حرف در هر دو کلمه جناس بعید المخرج باشد. خیلی.خیری  شراب.شرار

 

ح.جناس اشتقاق:اگر دو کلمه ی جناس هم ریشه هم باشند و هم خانواده: والی.ولی  امن.امین  احد.اوحد

 

ط.جناس شبه اشتقاق(مقارب):اگر به خاطر شبیه بودن به یکدیگر فکر کنیم هم ریشه اند ولی چنین نباشند . ارضی(=زمینی) رضی(=خرسند)

 

ی. جناس مغایر:اگر اختلاف دو کلمه در تشدید و تخفیف (بدون تشدید)باشد: مسلم.مسلّم  مقدم.مقدّم  محرم.محرّم

 

ک.جناس مرکب: اگر یک یا هر دو کلمه ی جناس مرکب باشد.مثل : زیاد (فراوان).

ز یاد (از یاد و خاطره)

دربیت زیر:

گفتمش باید بری نامم ز یاد      گفت باشد می برم نامت زیاد

 

ل.جناس محرف(ناقص):اگر اختلاف در حرکت باشد: مِلک.مَلک   مُحرم.مَحرم

 

م.جناس مزدوج( مکرر.مردد.مجنب.مرجع) .می دانیم که لازم نیست دو کلمه ی جناس در جمله یا بیتی دقیقا کنار هم باشند .حال اگر دو کلمه ی جناس از هر نوع که باشند کنار هم بیایند مزدوج نام دارند:     گلنار نار 

در این نمونه:  ابر بیفزود همی بر لاله و گلنار نار

 

ن.جناس خطی(تصحیف.مضارعه) : اختلاف در نقطه ها ولی ممکن است در خواندن نابرابر باشد:   نارنج.تاریخ   چیره.خیره   فضل.فصل بوسه.توشه

 

س.جناس لفظی: درخواندن یکی ولی در نوشتن متفاوت: خوار. خار غالب.قالب

 

ع. جناس مقلوب(معکوس.باشگونه.باژگونه .تصریف): ترتیب حروف معکوس است:  اگر کلا ترتیب آن عکس باشد قلب الکل گویند : راز.زار گنج.جنگ

 

ف. جناس قلب مجنح: اگر یکی از رکن های جناس قلب کل در اول مصرع و دیگری در آخر مصرع بیاید.در نمونه ی زیر:

رای نصرت کند حمایت یار


ع. جناس قلب البعض.اگر در بعضی از حروف عمل قلب شکل گیرد:  رقیب.قریب   مدار.مراد .قبا.بقا

  البته تقسیم بندی های دیگری هم دارد که در ادبیات عربی کاربرد بیشتر دارد مثل:جناس معتل . جناس مقصور.جناس تنوین.جناس ترجیع و... که لازم به ذکر نیست ولی برای آگاهی از این مبحث به شرط آشنایی با دستور زبان عربی می توان به کتاب ذیل مراجعه کرد.

( نک.جناس در پهنه ی ادب فارسی.دکتر جلیل تجلیل.تهران.مطالعات و تحقیقات فرهنگی .چ:دوم.1371)

 

 



موضوعات مرتبط: انواع جناس , جناس

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٧ | ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

                                              

آغاز سخن با "بسم الله الرحمن الرحیم" زیباترین و دل نشین ترین آغاز هاست .آیه ای

که نوزده حرف دارد و اگر با خلوص نیت و درست ادا شود قدرت آن را دارد که زبانه های

نوزده گانه ی آتش بزرگ دوزخ را سرد و خاموش کند.

اگر هنگام آغاز هر کاری چه کوچک و چه بزرگ و سخ این نام را بر زبان بیاوریم کلید حل و

آسانی همان کار خواهد شد.

هنگام غذا خوردن هم با گفتن بسم الله تا پایان غذا دیگر نباید سخن گفت و اگر کسی

مجبور به سخن شد دوباره باید بسم الله بگوید. در این صورت فرشتگان برای او دعا می

کنند و شیطان را از او دور می سازند. اگر بسم الله نگوید تاآخر غذا شیطان با او هم

غذاست.

اگر قرار است از چند ظرف مختلف غذا میل کنید برای هر کدام جداگانه بسم الله

بگویید.داستانی  که در ادامه می خوانید در ارتباط با همین موضوع بسیار مهم است.

 

 

یک شیطان چاقی با یک شیطان لاغری با یکدیگر ملاقات کردند.

شیطان چاق از شیطان لاغر پرسید: چرا تو چنین لاغر و ضعیف شده ای؟

شیطان لاغر جواب داد:من بر شخصی مسلط و مامور گمراه کردن او هستم ولی آن

شخص در اول هر کاری مانند خوردن و آشامیدن و...زبانش به ذکر "بسم الله و به نام

خدا" گویاست از این رو از نفوذ در او و شرکت در کارهای او محروم هستم .همین سبب و

موجب لاغری من شده است. حال تو بگو بدانم چرا چاق هستی؟

 

شیطان چاق پاسخ داد: چاقی من به خاطر آن است که شاد هستم زیرا بر شخصی غال

و بی خبر و بی تفاوت مسلط هستم که در هیچ کاری بسم الله نمی گوید. مثلا هنگام

ورود و خروج و خوردن و نوشیدن و ... در هر کاری آن چنان غافل و سرگرم است که اصلا

به یاد خدا نیست.

( نک. حکایتهای شنیدنی:ج5.ص34 و داستانهای از بسم الله الرحمن الرحیم:نوشته ی شهید احمد میرخلف زاده و قاسم میر خلف زاده.اصفهان.دانش.ص:96)



موضوعات مرتبط: گفتگوی دو شیطان چاق و لاغر , داستانی از بسم الله

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٥ | ٤:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

یکی از راه های نویسندگی و خلاقیت آن است که بتوانیم با واژه های نامربوط عبارات کوتاه معنا دار بسازیم. عبارات زیر خوب ترین کوتاه نویسی های دانش آموزان دوم ستایش است.

 

با واژه های(آسمان .شامپو.گربه) یک بند کوتاه بنویسید.

 

المیرا


ابر آسمان را به دو چیز می توان تشبیه کرد:1-سفیدی ونرمی کف های شامپو 2-گربه

ای پشمالو.البته می توان باریدن برف از آسمان را هم به برف های سفید شامپویی

تشبیه کرد که نه  چشم را می سوزاند و نه برای تولید کف آن باید منت آب گرم را کشید!

 

 

یکتا

 

در آسمان آبی ابرها مانند کف شامپو پراکنده اند.من و برادرم به آن ها می نگریم و در

تفکر و خیال خود با ابرها شکلی درست می کنیم.

من ابرها را به شکل گربه ای دیدم که در وان پر از آب دارد با کف های شامپو بازی می کند.



موضوعات مرتبط: کوتاه نویسی دانش آموزان

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٤ | ۳:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()