چون حفظ پنجاه بیت آغاز مثنوی برای کار و تکلیف نوروزی معین شد اینک ابیات را دراین بخش ثبت می کنیم

 

 

 

 

بشنو این نی چون شکایت می‌کند                     از جداییها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند                              در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق               تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش              باز جوید روزگار وصل خویش

5من به هر جمعیتی نالان شدم                  جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

 

 

هرکسی از ظن خود شد یار من                   از درون من نجست اسرار من

سر من از نالهٔ من دور نیست                     لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست            لیک کس را دید جان دستور نیست

آتشست این بانگ نای و نیست باد                هر که این آتش ندارد نیست باد

10آتش عشقست کاندر نی فتاد                جوشش عشقست کاندر می فتاد

 

 

 

نی حریف هرکه از یاری برید                      پرده‌هایش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید           همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

نی حدیث راه پر خون می‌کند                        قصه‌های عشق مجنون می‌کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست           مر زبان را مشتری جز گوش نیست

15در غم ما روزها بیگاه شد                             روزها با سوزها همراه شد

 

 

 

روزها گر رفت گو رو باک نیست                تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد               هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام                      پس سخن کوتاه باید والسلام

 

 

بند بگسل باش آزاد ای پسر                       چند باشی بند سیم و بند زر

20 گر بریزی بحر را در کوزه‌ای                    چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

 

 

 

 

کوزهٔ چشم حریصان پر نشد                        تا صدف قانع نشد پر در نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد             او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما             ای طبیب جمله علت های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما                    ای تو افلاطون و جالینوس ما

25جسم خاک از عشق بر افلاک شد          کوه در رقص آمد و چالاک شد

 

 

 

عشق جان طور آمد عاشقا                  طور مست و خر موسی صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتمی                همچو نی من گفتنیها گفتمی

هر که او از هم‌زبانی شد جدا            بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونک گل رفت و گلستان درگذشت          نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

30جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای    زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

 

 

 

چون نباشد عشق را پروای او                  او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس           چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخن بیرون بود            آینه غماز نبود چون بود

آینه ات دانی چرا غماز نیست               زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

35 بشنوید ای دوستان این داستان          خود حقیقت نقد حال ماست آن

 

 

 

 

بود شاهی در زمانی پیش ازین          ملک دنیا بودش و هم ملک دین

اتفاقا شاه روزی شد سوار            با خواص خویش از بهر شکار

یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه            شد غلام آن کنیزک پادشاه

مرغ جانش در قفس چون می‌تپید        داد مال و آن کنیزک را خرید

40چون خرید او را و برخوردار شد              آن کنیزک از قضا بیمار شد

 

 

 

 

آن یکی خر داشت و پالانش نبود           یافت پالان گرگ خر را در ربود

کوزه بودش آب می‌نامد بدست           آب را چون یافت خود کوزه شکست

شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست       گفت جان هر دو در دست شماست

جان من سهلست جان جانم اوست     دردمند و خسته‌ام درمانم اوست

45 هر که درمان کرد مر جان مرا                برد گنج و در و مرجان مرا

 

 

 

 

جمله گفتندش که جانبازی کنیم          فهم گرد آریم و انبازی کنیم

هر یکی از ما مسیح عالمیست         هر الم را در کف ما مرهمیست

گر خدا خواهد نگفتند از بطر            پس خدا بنمودشان عجز بشر

ترک استثنا مرادم قسوتیست          نه همین گفتن که عارض حالتیست

50 ای بسا ناورده استثنا بگفت          جان او با جان استثناست جفت

 

 

خرّ موسی صاععقا :اشاره به همین آیه دارد که حضرت موسی در کوه طور وقتی نور خدا را در کوه طور متجلی دیدند بیهوش شدند و بر زمین افتادند .

استثنا یعنی :ان شاءالله گفتن

بطر :تکبر و ناسپاسی کردن

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: بشنو از نی چون حکایت می کند , مثنوی مولوی


تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢۸ | ۸:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 


 

 

ز پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یار

شدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار

کار من شد چو سر زلف سیاهش درهم

حال من گشت چو خال رخ او تیره و تار

گفتم ای جان شدم از نرگس مست تو خراب

گفت در شهر کسی نیست ز دستم هشیار

گفتم این جان به لب آمد ز فراقت گفتا

چون تو در هر طرفی هست مرا کشته هزار

گفتم اندر حرم وصل توام مأوی بود

گفت اندر حرم شاه که را باشد بار

گفتم از درد تو دل نیک شود، گفتا نی

گفتم از رنج تو دل باز رهد، گفتا دشوار!

گفتم از دست ستم‌های تو تا کی نالم

گفت تا داغ محبت بودت بر رخسار

گفتم ای جان جهان چون که مرا خواهی سوخت

بکشم زود وزین بیش مرا رنجه مدار

در پس پرده شد و گفت مرا از سر خشم

هرزه زین بیش مگو کار به من بازگذار

گر کشم زار و اگر زنده کنم من دانم

در ره عشق تو را با من و با خویش چه کار

حاصلت نیست ز من جز غم و سرگردانی

خون خور و جان کن ازین هستی خود دل بردار

چون که عطار ازین شیوه حکایات شنود

دردش افزون شد ازین غصه و رنجش بسیار

با رخ زرد و دم سرد و سر پر سودا

بر سر کوی غمش منتظر یک دیدار


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: غزلی ا زبیا از عطار نیشابوری


تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٥ | ٧:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

در کتاب چار فصل زندگی

صفحه ها پشت سرِ هم می روند


هر یک از این صفحه ها، یک لحظه اند


لحظه ها با شادی و غم می روند...

گریه، دل را آبیاری می کند


خنده، یعنی این که دل ها زنده است...

زندگی، ترکیب شادی با غم است


دوست می دارم من این پیوند را


گر چه می گویند: شادی بهتر است


دوست دارم گریه با لبخند را


"
قیصر امین پور"


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: گریه دل را ابیاری می کند


تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٥ | ٧:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٦ | ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

شعری ازنزار قبانی درباره فلسطین

 

(متناسب با پایه 8)

 


 


دردست من تفنگی است

مرا باخود به فلسطین ببرید

به آبله گون چهره کوه های حزینش

به گنبد های سبز وسنگهایش

بیست سال است که سرزمینی را می جویم

شناسنامه ای

خانه ام را می جویم

دروطن محصور با سیم های خاردار

طفولیتم را می جویم

ورفقای محله ام

وکتاب ها وعکس هایم

وهر...گلدانی را

ای مردان

می خواهم که زنده ام چونان مرد باشد

ومرده ام نیز

در دست من تفنگی است

مرا باخود به فلسطین ببرید

به هرکس که از سرنوشتم  می پرسد بگویید

تفنگم سرنوشت من است

دردست من تفنگی است

اکنون در شمار انقلابیونم

بر خاروخس می خوابم

ومرگ را پیراهن می کنم

با انقلابیونم

از انقلابیونم

از روزی که تفنگ به دست گرفتم

فلسطین را گام به گام یافتم

ای انقلابیون

درقدس...درالخلیل...دربیسان

درغارها

دربیت لحم هرکجا هستید ای آزادگان

به پیش به پیش به پیش

راه فلسطین یکی است

راه فلسطین از دهانه ی تفنگ می گذرد (نک.دو مصاحبه )

  اندیشه های نزار در مصاحبه با خودش

 


1.زمانی که از اندوه خودم می گویم اندوه تمام عا لم را درنظر می گیرم .حتی درحالات عشقی شخصی احساس می کنم که من بیشتر به هستی وابسته ام واحساس می کنم هر زن معشوقه محبوب من است

2.جهش درونی من از شعر سیاست به شعر عشقی تقیه بود چون با شعر سیاسی برخوردخصمانه می شود واز ورود به کشور های دیگر طرد می شود ولی شعر عشقی را درآغوش می فشارید .بنابراین مرگ در آتش به شیوه ی بودایی را انتخاب کردم .نوشتن نوعی شهادت است وشاعر حقیقتی با شمشیر کلماتش کشته می شود .

3.عشق من به زن مربوط به جغرافیای جسم او نیست .بلکه زن قاره ای از قاره هاست که به آن سفر کرده ام ولی تمام جهان نیست .ایستگاهی از ایستگاه هادرسفر طولانی من است .من زن را از دندان های خلیفه رهایی می بخشم .آزاد می کنم تا سفره جمع کن و زن آشپزخانه نباشد .

 

 

 

 

 

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: نزار قبانی , شعر و اندیشه ی نزار قبانی


تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٤ | ٩:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

محمود درویش (متناسب با فارسی پایه 8)

ادبیات جهان

 

 



(کتاب گنجشکان بی بال )اولین اثر اوست که درسن 19سالگی چاپ شد کتابی که او را درپهنه ی شعر عرب به عنوان استعدادی درخشان معرفی کرد .

(برگ های زیتون )مجموعه ای از چند شعر است .

از معروف ترین اشعارش دراین اثر (کارت شناسایی ) است، (در این سروده به گونه ای پاسخ نسل کشی صهیونیست ها را می دهد )  بااین آغاز:

((سجل !أنا عربی ...   یعنی: 

بنویس ،من یک عربم ،

وشماره کارت من پنجاه هزار است ،

هشت فرزنددارم و فرزند نهم در تابستان آینده به دنیا می آید .

آیا خشمگینی ؟...))

 

وی درکنار   سمیح القاسم از پرچمداران شعر مقاومت فلسطین به شمار می آید .شعر های لطیف ونو وبا زمزمه های غمگین دارد .

شعر هایش درابتدا سیاسی است اما هر چه رو به جلو می رود ،پخته تر می شود .

آنچه شاعر را به نگاهی عمیق تر نسبت به شعر ،زندگی ،مبارزه وانسان کشانده است ،بینش اعتقادی وی درروند مبارزه وآرمان مقاومت فلسطین وناسیو نالسیم عربی است .

نزار قبانی اورا در کنارمظفر النواب دوشاعر برجسته امروز عرب می داند که تجسم نوگرایی مردمی اند .

به تعبیر نزار قبانی ،محموددرویش توانسته تمام سرزمین های عربی را با برخورداری ازموهبتی یگانه در نوردد و انقلاب فلسطین را درهمه خانه های عرب جای دهد.

عزالدین المناصره ،درویش رابه عنوان شاعر مقاومت از جهت ارزش کاردر سطح شعر مقاومت جهان در صف نخست قرار می دهد .

شعر وی کم کم از فردیت بیرون می آید واز هیأت شعر سیاسی وپرخاشگر به شعری  تغزلی-والبته همچنان سیاسی –تغییر حال وهوا می دهدو با اندوهی ژرف تر ولطیف تر روبه رو می شود .

احسان عباس ،پژوهشگر عرب ،وحدت یافتن معشوق وسرزمین در شعر محمود را

پدید آورنده ی گونه ای رمانتیسم نو می داند که پیش ترازاین درشعر عربی امکان تحقق نداشته است .وی میان حزن تراژیک وصلابت حماسی پیوند می زند .

زوایای شعری محمود درویش :

1.پیوند وطن و معشوق درشعر که وطن معشوق می شود ومعشوق وطن ؛ لذا برای این دو شعر می گوید .

2. پیوند مرگ و  عشق .

عشق، تلاقی متناقض مرگ وزندگی است:

می میرم

دوستت دارم

سه چیز پایان ناپذیر است :تووعشق ومرگ

خنجر شیرینت را پذیرا شدم

پس آنگاه به حمایت دشمنانت برآمدم

تا مرا بکشی .

 


3.«درخت »

و انواع درختان زیتون،نخل،انجیر،سرو،بلوط،بیدمجنون،سیب،لیمو،پرتقال،سپیدارو...که ردّی روشن ازخاطرات دوران کودکی اش است.

درنظر او« تبعید نهایی ومطلق وغربت فرا گیر و دوزخ حقیقی در این است که انسان بدون درخت زندگی کند »

 

4.وی دزاشعارش رویاهای خودرا مرور می کند .

5.مکالمه باارواح شهدا وبیان دلتنگی ها.  مثل: ( پس ای محمد صعود کن صعود تا سدره المنتهی...)

 

6.گاه درخطاب به دشمن ،دعوت به رهایی از تفنگ می کند وهمواره درتشویق ونگرانی است .

مثلا:(صیادش می تواند به شکارش دیگر گونه بیندشد

با خود بگوید

اکنون او را رها می کنم تا بتواند

فلسطینش را بی غلط تلفظ کند ...)

 

محموددرویش مدت کوتاهی در دولت فلسطین –به رهبری یاسر عرفات –وزارت فرهنگ را عهده دار شد وچون دید سیاست پیشگی چه توان مهار ناپذیری درتخریب روحیه ی شاعرانه دارد از آن کناره گرفت و ترجیح دادبه خانه شعر برگردد.

 آثار:

پایان شب،

گنجشک ها درالجلیل می میرند ،

محبوب من از خواب برمی خیزد ،

تورادوست دارم یا دوست نمی دارم،

این تصویر اوست واین افتخار عاشق است .

گل سرخی کمتر ،

یازده ستاره ،

چرااسب راتنها گذاشتی ؟

برگهای زیتون ،

من یوسفم پدر،

آن ترانه است ،

جشنها

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: محمود درویش , ادبیات جهان


تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٤ | ٩:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

امروز با سوال سارا یکی از دانش اموزان خوب کلاس تصمیم گرفتم درباره ی یک مطالبی جمع آوری کنم.البته از دانش نامه ی ازاد .

اگر کسی این کتاب را خوانده خوشحال میشم نظر بده و انتقاد کنه

 

کتاب بابای پولدار بابای بی‌پول (به انگلیسی: Rich Dad Poor Dad) کتابی است نوشته رابرت کیوساکی که در لیست ۱۰ کتاب پرفروش دنیا در سال ۲۰۰۱ میلادی در روزنامه‌های وال استریت ژورنال، یواس‌ای تودی و نیویورک تایمز می‌باشد. در این کتاب رابرت کیوساکی درباره روشهای زندگی افراد پولدار و افراد بی‌پول صحبت می‌کند. او از کودکی خود می‌نویسد و اینکه زندگی در کنار پدر واقعی او که یک معلم باهوش و بسیار محبوب اما فقیر بوده و زندگی در کنار پدر بهترین دوستش که او دوستش را درباره پول و قواعد آن آموزش می‌داد و بسیار ثروتمند. کیوساکی می‌گوید: یکی از پدرانم برای به دست آوردن چند دلار جان می‌کند و دیگری مشت مشت پول در می‌آورد. یکی از پدرانم به من یاد می‌داد که سوابق تحصیلی و کارم را چه طور بنویسم که بتوانم شغل خوبی به دست آورم و دیگری به من می‌آموخت که چه طور طرحهای قوی مالی و بازرگانی را خلق کنم، تا بتوانم برای دیگران شغل ایجاد کنم.

فرزند دو پدر قوی بودن این امکان را برای من فراهم آورد تا با مقایسه آرای آنها با یکدیگر تأثیر تفکراتشان را بر زندگیشان بررسی کنم، در این جریان فهمیدم که انسانها زندگیشان را براساس افکارشان تنظیم می‌کنند. پدر بی پولم دائماً می‌گفت: من هیچ وقت پولدار نمی‌شوم و این پیشگویی واقعیت یافت، ولی پدر پولدارم معتقد بود که آدم پولداریست، حتی یک بار پس از ورشکستگیی که افسراده اش کرده بود، باز ادعا کرد آدم ثروتمندی است و می‌گفت بین فقیر بودن و ورشکسته بودن یک اختلاف بزرگ است و آن این که ورشکستگی موقتی، ولی فقر دائمی است.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: بابای پولدار بابای بی پول , نقد کتاب بابای پولدار


تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٢۳ | ۸:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

مواردی که لازم است در تدریس گروهی درس ادبیات بومی کتاب (درس های 14.15آزاد) مورد توجه قرار گیرد:

الف. گزینش شهر ،روستا یا منطقه و هر مکانی از ایران زیبا که با بیان ویژگی های آنجا می توان اطلاعات جدیدی به دیگران داد.

ب. اطلاع درباره ی موقعیت جغرافیایی آن مکان در حد بسیار مختصر و فشرده(نیاز به دانش کامل جغرافیایی و مساحت و ....نیست) همان قدر که بدانیم در کدام قسمت ایران و یا کدام منطقه قرار دارد.

ب. آداب و رسوم مردم آن مکان (مثلا عروسی ها و یا عزادری ها و جشن هایشان در اعیاد یا سوگواری ها به طرز خاصی باشد.مردم برخی مناطق به انجام قربانی درمراسم عروسی یا عزا یا ماه های خاصی از سال بسیار جدی هستند و ان را به خوبی برپا می کنند.

ج.باورها و عقاید بومی و خاص مردم(مثلا ممکن است درباره ی بعضی روزها و فصول باورهایی داشته باشند که شاید سند و دلیل علمی هم نداشته باشد و مربوط به طرز تفکر شان باشد و یا داستانی که آن را باور دارند.

د. گویش و لهجه(گویش مردم مناطق مختلف به گونه ای سات که مردمان بومی همان جا آن را متوجه می شوند و این با زبان فارسی که همه ی ایرانیان بدان سخن می گویند متفاوت است(مثلا اگر درباره ی گویش مردم اصفهان می نویسید ان ها به جوجه"چوری" به کبریت"کربیت" به جوی آب "جوقی آب" به بگیر"بسّون" به پاشو ببین آن کبوترچقدر زیباست"وخی آ بیبین اون کفتره چنقذه خوشگلس و ...یا مردم مشهد به:اتاق"خانَه " به ما"مو" به "دانشجو بشوم"دانشجو بروم" و...می گویند)

 

هـ. بازی های خاص و سرگرمی ها

و. اتل ها و قصه ها (ادبیات فولکلور ) شعرهای عامیانه ضزب المثل ها و...

 

 

این موارد مربوط به متن نوشته است که البته به دلیل فضای کم کتاب می توانید بخش هایی را انتخاب کنید و بنویسید.

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: درس آزاد را چگونه بنویسیم؟ , ادبیات بومی و منظور از آن در تدریس آزاد


تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ | ٥:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

پاسخ به پرسش

 

چرا به بعضی نثر ها شعر می گویند ؟منظور از نثر شاعرانه چیست؟

آیا شعر ای وطن سلمان هراتی که در کتاب پایه ی هشتم آمده شعر است؟

 

 

شعر در زبان تازی از شعور است به معنای اصطلاحی کلامی است مرتب معنوی موزون وخیال انگیز که  در آن اندیشه ها و احساس و عواطف شاعر در قالب الفاظی فصیح و زیبا بیان می شود

به گفته ی ارسطو سخنی موثر و مخیل که شوری در دل بر پا کندوحالتی از غم یا شادی را در درون انسان ایجاد کند.

نظم در لغت یعنی به هم پیوستن و در اصطلاح کلامی موزون و مقفی (قافیه دار) است اگر چه ممکن است بیانگر احساس و عواطف وتخیل نباشد.

از این روی می بینیم که سخنانی به نظم گفته شده که جنبهری آموزش علوم و فنونی دارد.مثلا برای آموزش حروف الفبا یا عاداد یا نام اشیا به زبان فارسی یا زبان دیگر از نظم استفاده می کنند تا بهتر در ذهن جای گیرد.

کتاب نصاب الصبیان ابو نصر فراهی از این مقوله است.

بنا براین ممکن است کلامی موزون و یا مقفی نباشد و به عبارتی نثر باشد اما شعر هم باشد چون بیان حس وشعور درک درونی شاعر است ازاین روی می بینیم که سخنی به ظاهر وزن عروضی و قافیه و ردیف ندارد ولی از سویی تخیلی و بیانگر عواطف و اندیشه ای است از این روی نام شعر منثور می گیرد.

مثلا اشعار سلمان هراتی درباره ی وطن یا اشعار سهراب و ...از این گروه است.

 

البته اگر شعری منظوم هم باشد اوج زیبایی را از ظهر و باطن درخود دارد که می توان به غزلیات حافظ وسعدی ویا منظومه های داستانی حکیم نظامی و یا مثنوی شاهنامه ی فردوسی و دیگر ادیبان اشاره کرد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر و نظم و تفاوت آن , چرا به بعضی نثرها شعر می گویند , ایا شعر ای وطن سلمان هراتی واقعا شعر است ؟چرا وزن


تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٩ | ٩:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

همی گویم و گفته‌ام بارها

بود کیش من مهر دلدارها

پرستش به مستی است در کیش مهر

 برون‌اند زین جرگه هشیارها

به شادی و آسایش و خواب و خور

ندارند کاری دل‌افگارها

به جز اشک چشم و به جز داغ دل

نباشد به دست گرفتارها

کشیدند در کوی دلدادگان

میان دل و کام، دیوارها

چه فرهادها مرده در کوه‌ها

چه حلاج‌ها رفته بر دارها

چه دارد جهان جز دل و مهر یار

مگر توده‌هایی ز پندارها

ولی رادمردان و وارستگان

نبازند هرگز به مردارها

مهین مهر ورزان که آزاده‌اند

بریزند از دام جان تارها

به خون خود آغشته و رفته‌اند

چه گل‌های رنگین به جوبارها

بهاران که شاباش ریزد سپهر

به دامان گلشن ز رگبارها

کشد رخت، سبزه به هامون و دشت

زند بارگه، گل به گلزارها

نگارش دهد گلبن جویبارها

در آیینه آب، رخسارها

رود شاخ گل در بر نیلفر

بر قصد به صد ناز گلنارها

درد پرده  ی غنچه را باد بام

هزار آورد نغز گفتارها

به آوای نای و به آهنگ چنگ

خروشد ز سرو و سمن، تارها

به یاد خم ابروی گل‌رُخان

بکش جام در بزم می‌خوارها

گره را از راز جهان باز کن

که آسان کند باده، دشوارها

جز افسون و افسانه نبود جهان

که بستند چشم خشایارها

به اندوه آینده خود را مباز

که آینده خوابی است چون پارها

فریب جهان مخور زینهار

که در پای این گل بود خارها

پیاپی بکش جام و سرگرم باش


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: درد پرده ی غنچه را باد بام , همی گویم و گفته ام بارها , کیش مهر شعری از علامه طباطبایی مفسر قرآن


تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٩ | ٩:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

پاسخ به یک پرسش

 

 

او خدو انداخت بر روی علی

افتخار هر نبی و هر ولی

 

در کتاب فارسی پایه ی هشتم بخش گفت و گوی کتاب صفحه ی 87 چنین آمده:

حدیثی از پیامبر صلی الله علیه وآله بیابید که در آن به مفهوم مصراع افتخار هر نبی و هر ولی اشاره شده باشد...

 

اگر چه دراین باره احادیث فراوان داریم که مفهوم آن نازش و افتخار زمین و زمان به وجود پر نور و سرور مولا علی علیه السلام است،اما به نظر می رسد سخنان زیر به مفهوم این مصراع نزدیک تر باشد.درصورتی که دوستان احادیث و سخنانی نزدیک به این مصراع بیابند ارسال آن برای وینا برای اطلاع رسانی به دوستان دیگر، مزید امتنان است.

 

ازپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم: (در زمان جنگ خیبردرمورد علی علیه السلام)

 

الف. لاَدفعن الرایه غدا ان شاءالله الی رجل کرّار غیر فرّار یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله لا ینصرف حتی یفتح الله علی یده

(ان شاءالله فردا پرچم را به دست مردی می دهم که بسیار حمله برنده است به سوی دشمن و فرار نمی کند او خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش هم او را دوست دارنداز جنگ منصرف نمی شود تا ان که خدا به دستش فتح و گشایش قرار دهد)  تاریخ یعقوبی ج1 ص 415

ب. مبارزه ی علی با عمروبن عبدود در روز خندق از اعمال امتم تا روز قیامت برتر است

ج.ضربه علی فی یوم الخندق افضل من عباده الثقلین

(ضربت علی در روز خندق از عبادت جن وانس برتر است)

د.اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی (ایا خرسند نمی شوی که تو نسبت به من به منزله ی هارون زا موسی هستی جز آن که بعد از من پیامبری نیست؟)

هـ. ان امامکم و ولیکم علی بن ابیطالب(همانا امام و ولی شما علی بن ابیطالب است)

و: من کنت مولاه فهذا علی مولاه  اللهم وال من والاه وعاد من عاداه (هرکس من مولاو پیشوای اویم پس اینک علی مولا و پیشوای اوست خدایا دوست بدار هر که او را دوست دارد و دشمن بدار هر که او را دشمن دارد)

 ز: یا علی انت اخی فی الدنیا و الاخره(ای علی تو برادرم در دنیا و اخرت هستی)

 

(گفتنی  است این احادیث به وسیله ی وینا ترجمه شده است و چنانچه دوستان اشکالی در ترجمه می بینند تذکر دهند تا برطرف شود.)

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: افتخار هر نبی و حدیث مربوط , مفهوه مصرع افتخار هر نبی و هر ولی در حدیث


تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٧ | ۳:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

 

 

 

 

صفات حضرت علی علیه السلام در تصویر شیر

 

 

حضرت علی علیه السلام در جنگ‌ها

علی علیه لسلام به جز جنگ تبوک در تمام غزوه‌ها شرکت داشت. او معمولاً علم‌دار سپاه حضرت محمد صلوات الله علیه و اله بود و در دو غزوه (خیبر در سال ششم هجریو یمان به سال ده هجری فرمانده سپاه اسلام بود.

شجاعت علی  علیه السلام در سفرهای نظامی به افسانه مبدل گشت. وی به همراه حمزه، ابودجانه و زبیر به خاطر حملاتش به دشمن شناخته می‌گردد. گفته می‌شود که در جنگ بدر به تنهایی بیش از یک‌سوم افراد دشمن را کشت. در سال ۵ هجری، او به دست خود، دشمنانی را که از سوی پیامبر ص به مرگ محکوم شده بودند، اعدام کرد و به همراه زبیر، بر کشتار قبیلهٔ بنی‌قریظه نظارت نمود.

او قاطعانه در جنگ‌های احد مصادف با ۶۲۵ میلادیو حنین مصادف با ۶۳۰ میلادیازپیامبر ص محافظت کرد. پیروزی مسلمانان در جنگ خیبر را به شجاعت وی نسبت می‌دهند. علی در آهنین و سنگین خیبر را به عنوان سپر خود به کار برد،

طبق روایتی، جبرئیل به رزم علی و شمشیرش ذوالفقار که از محمد گرفته بود، اشاره کرد و به پیامبر گفت «جوانمردی جز علی و شمشیری جز ذوالفقار وجود ندارد». علی با جنگجوی بزرگ قریش، طلحه بن ابی‌طلحه جنگید.

طلحه مدام رجز می‌خواند که هر مسلمانی را که به مصافش بیاید شکست می‌دهد. وقتی طلحه از علی شکست خورد، با بیان جمله «کرم الله وجهه» از وی تقاضای رحمت کرد. این دعای خیر، یکی از القاب علی گردید که بیشتر توسط اهل سنت به کار برده می‌شود.

این عبارت که معمولاً با کلمات دیگری همراه می‌شود، به منظور درود فرستادن و دعای خیر کاربرد دارد.

 

منبع :دانش نامه ی ازاد ویکی پدیا

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۱٦ | ٩:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

"الله اکبر"


در ظلام شب خروش بام‌ها
لرزه می‌افکند بر اندام‌ها!
نغمه‌ی «الله اکبر» می‌ربود
خواب نوشین از سر خودکام‌ها


اولین گلبانگ چون پر می‌گرفت
شهر را فریاد در برمی‌گرفت
کوچه‌ها در انفجار نعره‌ها
پرتو از «الله اکبر» می‌گرفت


در سراب قدرت تصویرها
شهر می‌غرید با تکبیرها
پرده‌ی تاریک شب را می‌درید
آتش رگبارها، تک تیرها


اهرمن دندان به دندان می‌فشرد
کینه‌اش زهرابه در جان می‌فشرد
بام‌ها با وحدت پیغام‌ها
پای در پیوند و پیمان می‌فشرد


گزمه‌ها استاده از هر سو به گوش
کز کدامین گوشه خیزد این خروش
سینه‌ها پر کینه زان فریادها
دست‌ها بر ماشه، وجدان‌ها خموش!


آن قدر ترکش تهی از تیر شد
تا صفیر تیر، بی‌تأثیر شد
از مسلسل وای استیصال خاست
شرح این افسانه عالم‌گیر شد


پاسخ رگبارها تکبیر بود
پاسخی سوزنده‌تر از تیر شد
شب اسیران را خروش بام‌ها
مژده‌ی بگسستن زنجیر بود.


اهرمن پرخاشگر لب می‌گزید
لب ز «یا الله»  و «یا رب» می‌گزید
وان خروش شب نورد صبح زای
دیو را در بستر تب می‌گزید


کم کم آن گلبام‌های پر طنین
تندبادی گشت سرخ و آتشین
تندبادی اهرمن در هم شکن
تندبادی قهر و توفان‌آفرین


اهرمن را لرزه بر جان اوفتاد
رخنه در ارکان ایران اوفتاد
گزمکان را در سحرگاه قیام
در کف مردم گریبان اوفتاد


صبح صادق قدرت کاذب شکست
رشته‌های دام اهریمن گسست
اهرمن آسیمه از میدان گریخت
تا کجا افتد گریبانش به دست؟


ای خروشت غرّش آتشفشان
بانگ تکبیرت ز بیداری نشان
این زمان برخیز تا بار دگر
راه بربندیم بر آدم‌کشان


این زمان برخیز تا از بام‌ها
لرزه اندازیم بر اندام‌ها
از تف«الله اکبر» افکنیم
شعله ای بر جانِ دشمن کام‌ها

 

قالب شعر:چهار پاره

 

صبح صادق قدرت کاذب شکست //رشته های دام اهریمن گسست

 

منظور از صبح صادق و صبح کاذب در اصطلاح نجومی چیست؟

 

 

صبح صادق (فجر صادق) به آن وقت و ساعتی از شبانه روز گفته می شود که اولین و با فضیلت ترین وقت برای ادای نماز صبح است و صبح کاذب (فجر کاذب) آن لحظه ای است که شب به پایان رسیده و برای اولین بار بعد از پایان شب، نور سفیدی در افق (در سمت مشرق) پیدا می شود و این سفیدی به شکل گوش گرگ است. در این لحظه، اگر چه شب به پایان رسیده، ولی هنوز وقت نماز صبح نرسیده است (صبح نشده است). به همین جهت به آن صبح کاذب یا فجر کاذب گفته می شود. اما در ادامه مقدار سفیدی کم کم گسترش پیدا کرده و در ناحیه ی مشرق پراکنده می شود و در این موقع می توان نماز صبح را بجا آورد، زیرا صبح فرا رسیده است. از این جهت به این سفیدی، فجر صادق (صبح صادق) گفته می شود.[1]

 

خلاصه این که بین دو فجر چند فرق وجود دارد:

 

1. فجر کاذب از افق جداست، در حالی که فجر صادق به افق متصل است.

 

2. فجر کاذب عمودی است، اما فجر صادق افقی است.

 

3. فجر کاذب هنگام اولین لحظه طلوع درخشان است، ولی به مرور از بین می رود، در حالی که فجر صادق با نور کم طلوع می کند و با گذشت زمان پر نور می شود.[2]

 



[1] عروة الوثقی، ج 1، ص 388، س 7، انتشارات دارالتفسیر؛ تحریرالوسیله، ج 1، ص 112، انتشارات مؤسسه ی تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره).

[2] نهایة التقریر، ج 1، ص 152.

 

منبع از اسلام کوییست

 

در این شعر صبح صادق انقلاب اسلامی ایران است و صبح کاذب حکومت سست پایه ی طاغوت

 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: صبح صادق و کاذب چیست , شعر حمید سبزواری ومنظور از صبح صادق , الله اکبر شعری از سبزواری , در ظلام شب خروش بامها


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۱٠ | ٧:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

حسین آقاممتحنی مشهور به حمید سبزواری، شاعر معاصر ایران

 

زندگی‌نامه

حمید سبزواری متولد (۱۳۰۴ سبزوار) شاعری است از نسل دیروز، پدرش، «عبد الوهاب» پیشه‌ور ساده‌ای بود که قریحه شعری داشت. جدش، ملا محمدصادق ممتحنی، شاعری مردمی بود که «مجرم» تخلص می‌کرد و آثارش در سفری به مشهد و در حمله راهزنان به یغما رفت.

نوجوانی

سبزواری قبل از مدرسه، قرآن را در خانه و نزد مادرش آموخته بود. او بعداً به مدرسه شیخ حسن داورزنی رفت. او در دوره نوجوانی در سبزوار زندگی می‌کرد. در سبزوار کتابفروشی به نام خسروی بود. او شعرهای حمید را چاپ کرده و فروخت. حمید می‌خواست اینکار را در تهران نیز انجام بدهد لیکن این امر صورت نگرفت.

فعالیتها

وی در نوجوانی شاهد فرهنگ ستیزی، خشونت و سرکوب احساسات مذهبی مردم توسط رضا شاه پهلوی بود. چهارده ساله بود که سرودن شعر را آغاز کرد. حمید جوان در آن سالها به هر حزب و گروهی که فکر می‌کرد حامل حقیقت یا حامی محرومانند سری می‌زد اما به سرعت در می‌یافت که آن سراب‌ها هیچگاه نمی‌توانند عطش عدالت خواهی و شوق استقلال جویی او را سیراب کنند و سرخورده کنار می‌کشید.

استاد حمید سبزواری در اثر کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ متواری و مخفی شد. لیکن بعداً خود را به شهربانی سبزوار معرفی کرد و چهار سال در وضعیت بلاتکلیفی و تعلیق طی کرد تا سرانجام تبرئه شد.

مهمترین فعالیت سبزواری، شاعری می‌باشد. شعر حمید، شناسنامه زمانمند انقلاب است، زیرا کمتر حادثه یا رویدادی است که انعکاس از آن درشعر او نباشد. شاعر با حساسیت ویژه خویش، هر رویداد مهم تاریخ معاصرایران رابا گل واژه‌های شعرش درحافظه زمانه نقش کرده است تا آیندگان از یاد نبرند که نسل گذشته در چه شرایط دشواری از آرمان‌ها و انقلابش دفاع کرده است.

مشاغل

سبزواری ابتدا به شغل معلمی مشغول بود. بعد از حوادث مرداد ۳۲ از آموزش و پرورش اخراج و سپس کارمند بانک بازرگانی (بانک تجارت پس از انقلاب) در تهران شد و سپس به شاعری روی آورد.

آثار

سرود درد، سرود سپیده، سرودی دیگر، تو عاشقانه سفر کن، بانگ جرس

 

منبع:ویکی پدیا دانش نامه ی آزاد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: حسین ممتحنی , حمید سبزواری , سبزواری حمید , شعر حمید سبزواری


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۱٠ | ٧:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

آن چنان مات که حتی مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستـــــــم نرود

ناز چشم تو به قـــــدرمژه بر هم زدنی

 

 

فریدون مشیری


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٧ | ٧:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

سلمان هراتی در سال ۱۳۳۸ در روستای مرزدشت تنکابن مازندران در خانواده‌ای مذهبی متولد شد. درس‌های ابتدایی تا پایان دوران متوسطه را در زادگاهش خواند. سپس در دانشسرای راهنمایی تحصیلی پذیرفته شد و پس از دو سال در رشتهٔ هنر، مدرک فوق دیپلم اخذ کرد. وی پس از پایان تحصیلات در یکی از مدارس روستاهای دور لنگرود مشغول تدریس شد.

تخلص او در اشعارش «آذرباد» بود و در شعرهایش میتوانیم تاثیر از سهراب سپهری و فروغ فرخزاد را نگاه کنیم او حتی یکی از شعرهایش را تقدیم به سهراب سپهری کرده بود دوستی او با سیدحسن حسینی و قیصر امین‌پور زبانزد است ، سیدحسن حسینی بعد از مرگ سلمان یکی از بهترین آثار ادبیش یعنی کتاب "بیدل ، سپهری و سبک هندی" را تقدیم به او کرد و قیصر امین پور هم کلیات او را منتشر کرد. سلمان هراتی به عنوان شاعری دگراندیش به حساب میآید.

ویژگی های شعر سلمان

سلمان هراتی از شاعارن بنام عصر انقلاب است که زبان و اندیشه و دیدگاه نوینی در اشعارش جلوه گر است شعر سلمان با تصاویر بدیع از طبیعت و حالات درونی انسان  ارتباط با خدا ، ویژگی خاص و لحن مختص به خود است .

زبان شعر او صمیمی و ساده است او تمام صداقت و صمیمیت خود را در قالب شعر هایش میریخت .شعر او در عین ارتباط داشتن تنگاتنگ با طبیعت و راز و نیاز با خدا دارای مضمونی اجتماعی و پر شور است .

شعر سلمان از نظر لحن و بیان تصاویر طبیعت و زندگی و سادگی گفتار ، شباهت هایی با شعر سهراب دارد ، سلمان در ثالبهای گوناگون شعر سروده است اما بیشترین سروده های او در قالب شعر منثور - شعر سپید - است .

 

در اشعار او تاثیرهایی از شاعرن مطرح معاصر دیده میشود که البته تقلید گونه نیست و در خلال زبان شعر او اصالت و خلاقیت شاعر در آ،رینش تصاویر و اندیشه و نوگرایی ذهن و زبان او هویداست.

 

 

شعر کتاب فارسی هشتم  گزینشی  است از مجموعه :از آسمان سبز با عنوان :دوزخ و درخت گردو .

 

 

 

متن کامل شعر:

 

 

 



ای ایستاده در چمن آفتابی معلوم

وطن من!

/ ای توانا ترین مظلوم

تو را دوست می دارم!

ای آفتاب شمایل دریا دل

و مر گ در کنار تو زندگی است

ای منظومه ی نفیس غم و لبخند

/ ای فروتن نیرومند!

ایستاده ایم در کنار تو سبز و سر بلند

دنیا دوزخ اشباح هولناک است

و تو آن درخت گردوی کهنسالی

و بیش از آنکه من خوف تبر را نگرانم

/ تو ایستاده ای

بگذار گریه کنم

نه برای تو

/ که عشق و عقل در تو آشتی کرده اند

/ که دستهای تو سبز است

/ و آسمان تو آبی

و پسران تو

مردان نیایش و شمشیرند

و مادران صبوری داری

و پدرانی به غایت جرأتمند

و جنگلهایی درنهایت سبزی و ایستادگی

و دریاهایی

با جبروت عشق هماهنگ

نه برای تو

که نام خیابانهایت را شهیدان برگزیده اند

دوست دارم تو را

آنگونه که عشق را

/ دریا را

/ آفتاب را

کی می توان از سادگی تو گفت

و هم

/ به دریافت خرمهره «نوبل» نایل آمد

من فرزند مظلوم توام

نه پاپیون می زنم

و نه پیپ می کشم

مثل تو ساده

/ که هیچ کنفرانس رسمی او را نمی پذیرد



و شعر من

/ عربده ی جانوری نیست

که از کثرت استعمال « ماری جوآنا »

/ دهان باز کرده باشد

بلکه زمزمه ای است



/ که مظلومیت تو مرا آموخته

تو مظلوم سترگی

/ و نه ضعیفه ای که

/ پیراهنش را دریده باشند

و من، آری من

/ برای « بلقیس » قصیده نمی گویم

ای شیر زهره بی باک

/ بگذار گریه کنم

/ نه برای تو

/ که پایان بی قراری تو پایان زمین است

و در خنکای گلدسته های تو

/ انسان به پرواز پی می برد

ای مجمع الجزایر گلها ، خوبی ها !

ای مظلوم مجروح

/ از جنگل، دستمالی خواهم ساخت

/ تا بر زخم تو گذارم

و دنیا را می گویم

تا از تو بیاموزد ایستادن را

این سان که تو از دهلیزهای عقیم

سر برآوردی سبز و صنوبروار

/ ای بهار استوار

ستارگان گواه روشنان تواند

ای اقیانوس مواج عاطفه و خشونت

دنیا به عشق محتاج است و نمی داند

بگذار گریه کنم

/ نه برای تو

/ که وقتی مرگ

/ از آسمان حادثه می بارد

تو جانب عشق را می گیری

ای کشتزار حاصل خیز

در باغهای تو خون

/ گل سرخ می شود

و کالوخ گندناک

/ در تو معطر شد و سنبله بست

شگفتا چگونه آب و عطش را دوست بدارم

ای شکیبای شکوهمند

چندین تابستان است

/ که در خون و آفتاب می رقصی

کجای زمین از توعاشق تر است

ای چشم انداز روشن خدا

در کجای جهان

این همه پنجره برای تنفس باز شده است

من از تو بر نمی گردم تا بمیرم

وقتی خدا رحمت بی منتهاش باریدن می گیرد

می گویم شاید

/ از تو تشنه تر نیافته است

تو را دوست می دارم

و بهشت زهرایت را

/ که آبروی زمین است

و میدان های تو

که تراکم اعتراض را حوصله کردند

و پشت بامهای تو که مهربان شدند

/ تا من « کوکتل مولوتف » بسازم

و درختهای تو که مرا استتار کردند

و مسجد های تو

/که مرا به دریا مربوط کردند

ای آبی سیال

/ چقدر به اقیانوس می مانی

برای تو و به خاطر تو

/ ای پهلوان فروتن

خدا چقدر مهربانی اش را وسعت داد

در دورهای کویر طبس

/ آن اتفاق

/ یادت هست

نه من بودم و نه هیچ کس

/خدا بود و گرد باد

بگذار گریه کنم

نه برای تو

نه نه نه! بل برای عاطفه ای که نیست

و دنیایی که

/ انجمن حمایت از حیوانات دارد

اما انسان

/ پا برهنه و عریان می دود

/ و در زکام دفن می شود

برای دنیایی که زیست شناسان رمانتیکش

/ سوگوار انقراض نسل دایناسورند

دنیایی که در حمایت از نوع خویش

/ گاو شده است

بگذار گریه کنم

برای انسان 135

انسان نیم دایره

انسان لوزی

انسان کج و معوج

انسان واژگون

و انسانی که

/ در بزرگداشت جنایت هورا می کشد

و سقوط را

با همان لبخندی که بر سرسره می نشیند

/ جاهل است

انسانی که

/ راه کوره های مریخ را شناخته است

/ اما هنوز

/ کوچه های دلش را نمی شناسد

برای دنیایی که

/ با « والیوم» به خواب می رود

و در مه غلیظی از نسیان

/ دست و پا می زند

دنیایی که چند صد سال پیش

/ قلب خود را

در سطل زباله « کاپیتالیسم » قی کرده است

در این برهوت غول پرور

وطن من آه ای پوپک مؤدب

مظلومیت تو اجتناب ناپذیر است



*



ای رویین تن متواضع

ای متواضع رویین تن

این میزبان امام

ای پوریای ولی

ای طیّب، ای وطن من!

درختان با اشاره باد

بر طبل جنگل سبز می کوبند

کباده بکش

علی را بخوان

صلوات بفرست!


 

تنکابن 8/4/1364



 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ای ایستاده در چمن افتابی معلوم , ای وطن سلمان هراتی , سلمان هراتی , دوزخ ودرخت گردو سلمان هراتی


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۳ | ٦:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

پاسخ به پرسش پایه ی هشتم

 

فعالیت های نوشتاری صفحه 75 سوال 2
س. توی مثال اول با وجود این که گزینش و بیان متمم هستند میتونند هسته هم باشند یا نه؟

پ.  بله .  هسته ها  و و ابسته ها هر کدام نقش های دستوری دارند.

 

س. توی مثال دوم با وجود این که فتوای تاریخی مفعول هست میتونند هسته و وابسته باشند یا نه؟

پ. بله . مثل توضیح  سوال بالا

 

 

خودارزیابی صفحه 79 سوال 2
س. این حدیث از کیست؟

 

پ. منبع این سند را از سایت اسلام کویست برداشت کردم که در ادامه می خوانید:


یکی از جملاتی که به پیامبر اکرم(ص) تحت عنوان حدیث نسبت داده شده است، جملهٔ «حُبّ الوطن مِن الإیمان» است؛ یعنی«دوست داشتن وطن، از نشانه‌های ایمان است». این سخن در کتاب‌های حدیثی دسته اول و مورد اعتماد شیعه و اهل سنت نقل نشده است. ولی در برخی از کتاب‌ها بدون ذکر سند آمده است. بنابراین، اصل روایت بودن آن قطعی نیست و نمی‌توان آن را به پیامبر اکرم(ص) و ائمه اطهار(ع) نسبت داد. اما نباید از متن آن دست برداشت؛ زیرا وطن‌دوستی با ایمان هیچ منافاتی ندارد و وقتی به روایات هم بنگریم دوستی وطن حتی به معنای جایگاه و مکان و سرزمین آباء و اجدادی را نیز ستوده و به محبت و علاقه‌مندی و آبادانی آن سفارش می‌کنند؛ چرا که اساساً انسان، رابطهٔ مادّی و معنوی ویژه‌ای با زادگاه خود دارد و همین پیوند عاطفی، باعث علاقهٔ او به وطن می‌شود. به علاوه؛ وطن‌دوستی، منطقی و موافق عقل نیز است؛ چون وطن‌دوستى معلول حب ذات می‌باشد. پس در حقیقت بحث از وطن‌دوستى، بررسى یکى از نتایج و معلولات خود دوستى (به معناى عمومى آن) می‌باشد.

با این وجود، تلازمی عقلی و قطعی میان حب وطن و ایمان وجود ندارد و به‌صورت مطلق و دربارهٔ همهٔ انسان‌ها نمی‌توان گفت: وطن‌دوستی، نشانهٔ ایمان به خداست، اما می‌توان دربارهٔ گروهی دیگر از انسان‌ها گفت: وطن‌دوستی، نشانه و از آثار ایمان به خدا است، به این بیان؛ از آنجایی که انسان مؤمن -بر اساس درجات ایمان- دارای خصلت‌های نیکو است و در صدد ایجاد و پرورش صفات نیک اخلاقی در خویش است، وطن‌دوستی در مسیر درست آن نیز، به عنوان یک صفت نیک انسانی او شمرده می‌شود، همان‌طور که امام علی(ع) آن‌را از صفت‌های نیکو و کرامت انسان معرّفی فرموده است. با این نگاه می‌توان وطن‌دوستی را – با شرایطی که بیان شد- از نشانه‌های ایمان به خداوند دانست؛ زیرا سرچشمه هر خصلت و صفت نیکویی که از انسان صادر می‌شود از ایمان به خداوند است.

همچنین اگر بخواهیم سخن و تفسیر شیخ بهایی(ره) را دربارهٔ این جمله بپذیریم و وطن را، آخرت بدانیم؛ یعنی معنای والای معنوی وطن؛ در این صورت نیز، دوستی آخرت به عنوان یک وطن‌ حقیقی از نشانه‌های ایمان خواهد بود؛ و میان حب وطن و ایمان رابطهٔ ملازمه وجود دارد؛ چون کسی که ایمان به آخرت دارد، آن را دوست خواهد داشت و تا ایمان به چیزی نباشد، محبت و دوستی پدید نخواهد آمد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: حب الوطن من الایمان , هسته و ابسته


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٢ | ۸:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

 

 

 

 

بخارای من ایل من (محمد بهمن بیگی) 

متناسب با کتاب مهارت های نوشتاری پایه ی هشتم صفحه ی 57

 

من در یک چادر سیاه به دنیا آمدم. روز تولدم مادیانی را دور از کرة‌ شیری نگاه داشتند تا شیهه بکشد. در آن ایام، اَجنّه و شیاطین از شیهة‌ اسب وحشت داشتند!

هنگامی که به دنیا آمدم و معلوم شد که بحمدالله پسرم و دختر نیستم پدرم تیر تفنگ به هوا انداخت.

من زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهة‌ اسب آغاز کردم.

در چهارسالگی پشت قاش زین نشستم. چیزی نگذشت که تفنگ خفیف به دستم دادند. تا ده‌سالگی حتی یک شب هم در شهر و خانة‌ شهری به سر نبردم.

ایل ما در سال، دو مرتبه از نزدیکی شیراز می‌گذشت. دست‌فروشان و دوره‌گردان شهر، بساط شیرینی و حلوا در راه ایل می‌گستردند. پول نقد کم بود. من از کسانم پشم و کشک می‌گرفتم و دلی از عزا درمی‌آوردم. مزة‌ آن شیرینی‌های باد و باران‌خورده و گرد و غبار گرفته را هنوز زیر دندان دارم.

از شنیدن اسم شهر قند در دلم آب می‌شد و زمانی که پدرم و سپس مادرم را به تهران تبعید کردند تنها فرد خانواده که خوشحال و شادمان بود من بودم.

نمی‌دانستم که اسب و زینم را می‌گیرند و پشت میز و نیمکت مدرسه‌ام می‌نشانند.

نمی‌دانستم که تفنگ مشقی قشنگم را می‌گیرند و قلم به دستم می‌دهند.

پدرم مرد مهمی نبود. اشتباهاً تبعید شد. دار و ندار ما هم اشتباهاً به دست حضرات دولتی و ملتی به یغما رفت.

دوران تبعیدمان بسیار سخت گذشت و بیش از یازده سال طول کشید. چیزی نمانده بود که در کوچه‌ها راه بیفتیم و گدایی کنیم. مأموران شهربانی مراقب بودند که گدایی هم نکنیم.

از مال و منالمان خبری نمی‌رسید. خرج، بیخ‌گلویمان را گرفته بود. در آغازِ کار کلفَت و نوکر داشتیم ولی هردوی آنان همین که هوا را پس دیدند گریختند و ما را به خدا سپردند. برای کسانی که در کنار گواراترین چشمه‌ها چادر می‌افراشتند، آب‌انبار آن‌روزی تهران مصیبت بود. برای کسانی که به آتش سرخ بُن و بلوط خو گرفته بودند زغال منقل و نفت بخاری آفت بود. برای کسانی که فارس زیبا و پهناور میدان تاخت و تازش بود زندگی در یک کوچة‌ تنگ و خاک‌آلود، مرگ و نیستی بود. برای مادرم که سراسر عمرش را در چادر باز و پرهوای عشایری به سر برده بود، تنفس در اتاقکی محصور، دشوار و جانفرسا بود. برایش در حیاط چادر زدیم و فقط سرمای کشنده و برف زمستان بود که توانست او را به چهاردیواری اتاق بکشاند. من در چادر مادرم می‌خوابیدم. یک شب دزد لباس‌هایمان را برد. بی‌لباس ماندم و گریستم. یکی از تبعیدی‌هایِ ریزنقش، لباسش را به من بخشید. باز هم بلند و گشاد بود ولی بهتر از برهنگی بود. پوشیدم و به راه افتادم. بچه‌های کوچه و مدرسه خندیدند.

ما قدرت اجارة‌ حیاط دربست نداشتیم. کارمان از آن زندگی پرزرق و برق کدخدایی و کلانتری به یک اتاق کرایه‌ای در یک خانة‌ چند اتاقی کشید. همه جور همسایه در حیاطمان داشتیم: شیرفروش، رفتگر شهرداری، پیشخدمت بانک و یک زن مجرد. اسم زن همدم بود. از همه دلسوزتر بود.

پدرم تحت نظر شهربانی بود. مأمور آگاهی داشت. برای خرید خربزه هم که می‌رفت، مأمور دولت در کنارش بود. بیش از بیست تبعیدی قشقایی در تهران بود. هر تبعیدی مأموری داشت. مأمور ما از همه بیچاره‌تر بود. زیرا ما خانه‌ای نداشتیم که او در آن بنشیند و بیاساید. سفره‌ای نداشتیم که از او پذیرایی کنیم. ناچار یک حلبی خالی نفتی توی کوچه می‌گذاشت و روی آن روزنامه‌ای پهن می‌کرد، می‌نشست و ما را می‌پایید.

او از کارش و ما از نداری خود شرمنده بودیم.روزی پدرم را به شهربانی خواستند. ظهر نیامد.مأمور امیدوارمان کرد که شب می‌آید. شب هم نیامد. شب‌های دیگر هم نیامد. غصه مادر و سرگردانی من و بچه‌ها حد و حصر نداشت. پس از ماه‌ها انتظار یک روز سر و کله‌اش پیدا شد. شناختنی نبود. شکنجه دیده بود. فقط از صدایش تشخیص دادیم که پدر است. همان پدری که اسب‌هایش اسم و رسم داشتند. همان پدری که ایلخانی قشقایی بر سفرة‌ رنگینش می‌نشست. همان پدری که گله‌های رنگارنگ و ریز و درشت داشت و فرش‌های گران‌بهای چادرش زبان‌زد ایل و قبیله بود. همان پدری که از چوب پْر شاخه و بلند تفنگ آویزش بیش از ده تفنگ گلوله زنی و ساچمه زنی آویزان بود؛ ریشارد طلا کوبیده و ده تیر خرده‌زن انگلیسی، واسموس و کروپ آلمانی، سه تیرهای روسی و فرانسوی، و پنج‌تیرپران بلژیکی.

پدرم غصه می‌خورد. پیر و زمین‌گیر می‌شد. هر روز ضعیف‌تر و ناتوان‌تر می‌گشت. همه چیزش را از دست داده بود. فقط یک دلخوشی برایش مانده بود. پسرش با کوشش و تلاش درس می‌خواند. من درس می‌خواندم. شب و روز درس می‌خواندم. به کتاب و مدرسه دلبستگی داشتم. دو کلاس یکی می‌کردم. شاگرد اول می‌شدم. تبعیدی‌ها، مأموران شهربانی و آشنایان کوچه و خیابان به پدرم تبریک می‌گفتند و از آیندة‌ درخشانم برایش خیال‌ها می‌بافتند.

سرانجام تصدیق گرفتم. تصدیق لیسانس گرفتم. یکی از آن تصدیق‌های پر رنگ و رونق روز.

پدرم لیسانسم را قاب گرفت و بر دیوار گچ فرو ریختة‌ اتاقمان آویخت و همه را به تماشا آورد. تصدیق قشنگی به شکل مربع مستطیل بود. مزایای قانونی تصدیق و نام و نشان مرا با خطی زیبا بر آن نگاشته بودند. تصویر رتوش شده‌ام با چشم‌های خندان، کراوات عاریتی، موهای سیاه، در گوشة‌ تصدیق می‌درخشید و قلب پدرم را از شادی و شعف لبریز می‌کرد. آشنایی در کوچه و محله نماند که تصدیق مرا نبیند و آفرین نگوید. تبعیدی‌ها، مأموران شهربانی، کاسب‌های کوچه، دوره‌گردها، پیازفروش‌ها، ذرت بلالی‌ها و کهنه‌خرها همه به دیدار تصدیقم آمدند.

من شرم می‌کردم و خجالت می‌کشیدم ولی چاره‌ای نبود. پیرمرد، دلخوشی دیگری نداشت. روز و شب، با فخر و مباهات، با شادی و غرور به تصدیقم می‌نگریست و می‌گفت: جان و مالم و همه چیزم را از دست دادم ولی تصدیق پسرم به همة‌ آن‌ها می‌ارزد.

دلخوشی پدرم منحصر به تصدیق نماند. روزی فرنگی‌زبان نفهمی از کوچه می‌گذشت و دنبال آدرسی می‌گشت. با ایما و اشاره می‌پرسید و به پاسخ نمی‌رسید. من به زبان آمدم و با مقداری فرانسة‌ دست و پا شکسته راهنمایی‌اش کردم. غوغا شد. پدرم عرش را سیر کرد.

روز دیگری من و پدرم به دیدار تبعیدی بیماری رفتیم. از پزشکی دارویی گرفته و خورده بود. ادرارش رنگ گردانده و سرخ شده بود. بیچاره، از بیم خون‌ریزی حال نداشت. من بْرشور دارویش را که به فرانسه بود خواندم. نوشته بود که این دارو برای چند ساعت رنگ ادرار را می‌گرداند و جای نگرانی ندارد. وقتی که مطلب را خواندم و گفتم، بیمارِ وحشت‌زده از بستر خود برخاست و دعایم کرد.

پدرم از شور و شوق اشک به چشم آورد. در مراجعت به خانه، دیگر راه نمی‌رفت، پرواز می‌کرد. با رضایت و غرور پا بر زمین می‌گذاشت. داستان فرانسه‌دانی و فرانسه‌خوانی من نقل مجالس و ورد زبان‌ها شد.

پس از عزیمت رضاشاه که قبلاً رضاخان بود و بعداً هم رضاخان شد، همة‌ تبعیدی‌ها رها شدند و به ایل و عشیره بازگشتند و به ثروت از دست رفته و شوکت گذشتة‌ خود دست یافتند. همه بی‌تصدیق بودند به جز من. همه‌شان زندگی شیرین و دیرین را از سر گرفتند. چشمه‌های زلال در انتظارشان بود. کوه‌های مرتفع و دشت‌های بیکران در آغوششان کشید.

باز زین و برگ را بر گُردة کَهُر و کرندها نهادند و سرگرم تاخت و تاز شدند.

باز کبک‌ها را در هوا و آهوها را در صحرا به تیر دوختند.

باز در سایة‌ چادرها و در دامن معطر چمن‌ها سفره‌های پر سخاوت ایل را گستردند و در کنارش نشستند.

باز با رسیدن مهر، بار سفر را بستند و سرما را پشت سر گذاشتند و با آمدن فروردین، گرما رابه گرمسیر سپردند و راه رفته را باز آمدند.

در میان آنان فقط من بودم که دو دل و سرگردان و سر در گریبان بودم. بیش از یکسال و نیم نتوانستم از مواهب خداداد و نعمت‌های طبیعت بهره‌مند شوم. لیسانس داشتم. لیسانس نمی‌گذاشت که در ایل بمانم.

ملامتم می‌کردند که با این تصدیق گرانقدر، چرا در ایل مانده‌ای و چرا عمر را به بطالت می‌گذرانی؟! باید عزیزان و کسانت را ترک گویی و به همان شهر بی‌مهر، به همان دیار بی‌یار، به همان هوای غبارآلود، به همان آسمان دود گرفته بازگردی و در خانه‌ای کوچک و کوچه‌ای تنگ زندگی کنی و در دفتری یا اداره‌ای محبوس و مدفون شوی تا ترقی کنی.

زندگیِ باز و شهباز و سینة‌ تیهو و دراج به درد تو نمی‌خورد. هوای متعادل، فضای بلند و آسمان صاف و روشن از آنِ عقاب‌ها و پرستوهاست. تو تصدیق داری و باید مانند مرغکی در قفس در زوایای تاریک یکی از ادارات بمانی، بپوسی و به مقامات عالیه برسی!

شماتتم می‌کردند و از نسل پیش، سرگذشت امیرالله‌خان، یکی از مردان وارسته و واقع‌بین ایل را به رخم می‌کشیدند که تحصیل کرد و انگلیسی آموخت ولی دعوت شرکت نفت را برای پست و مقام نپذیرفت، ترقی نکرد، به درد کسی نخورد و به جایگاه والایی نرسید!

چاره‌ای نبود. حتی پدرم که به رفاقت و همنشینی من سخت خو گرفته بود و یک لحظه تاب جدایی‌ام را نداشت، گاه فرمان می‌داد و گاه التماس می‌کرد که تصدیق داری، باید به شهر بازگردی و ترقی کنی!

بازگشتم. از دیدار عزیزانم محروم ماندم. پدر پیر، برادر نوجوان و خانوادة‌ گرفتارم را، درست در موقعی که نیاز داشتند، از حضور و حمایت خود محروم کردم. درد تنهایی کشیدم. از لطف و صفای یاران و دوستان دور افتادم. به تهران آمدم. با بدنم به تهران آمدم ولی روحم در ایل ماند. در میان آن دو کوه سبز و سفید، در کنار آن چشمة‌ نازنین، توی آن چادر سیاه، در آغوش آن مادر مهربان. وسوسة‌ موهوم ترقی، این واژة‌ دو پهلوی کش‌دار مانند شمشیری بْران وجودم را به دو نیم کرده بود. نیمی را در ایل نهادم و با نیم دیگر به پایتخت آمدم.

در پایتخت به تکاپو افتادم و با دانشنامة‌ رشتة قضایی حقوق، به سراغ دادگستری رفتم تا قاضی شوم و درخت بیداد را از بیخ و بن براندازم. دادیاری در دو شهر ساوه و دزفول پیشنهادم شد. از وظایف دادیار خبر داشتم: رسیدگی به خلاف و خیانت، پی‌گیری جنحه و جنایت، تعقیب بزهکار و زانی، مجازات آدم‌کش و جانی!

سری به ساوه زدم و دربارة‌ دزفول پرس و جو کردم. هر دو ویرانه بودند. یکی آب و هوایی داشت. دیگری آن هم نداشت.

دلم گرفت و از ترقی عدلیه چشم پوشیدم و به دنبال ترقی‌های دیگر به راه افتادم. تلاش کردم، و آن‌قدر حلقه به درها کوفتم تا عاقبت از بانک ملی سر درآوردم و به جمع و تفریق محاسبات مردم پرداختم!

شاهین تیزبال افق‌ها بودم. زنبوری طفیلی شدم و به کنج کندویی پناه بردم. خودم از کارم ناشاد و غمین بودم ولی در گوش ایل کلمة دهان پْر کن بانک، خوش‌آهنگ بود. صدای پول می‌داد. طنین طلا و خش‌خش اسکناس.

خبر انتصابم، قوم و قبیله را تکان داد. همه شادمان شدند. شادمان‌تر از همه دلاک جوانی بود به نام ذوالفقار.

ذوالفقار با دو تیغ دسته‌دار سرتراشی، دو قیچی کوچک و بزرگ، یک آینة‌ زنگ‌زدة‌ سنگی و چند لنگ قرمزِ راه‌راه که همه را در بقچة‌ رنگ و رو رفته‌ای می‌پیچید و به کمر می‌بست، آرایش کدخدازادگان ایل را بر عهده داشت. تیغ‌هایش کُند، اما انگشتانش نیرومند بود. پوست کله مردم را می‌کند‌.

دلاک جوان ایل از خبر ترقی و انتصاب من که همبازی و همسال سابقش بودم، خرسند شده و پیام فرستاده بود که دیگر اسکناس‌های ایران در دست توست، باید بی‌نیازم کنی! بیچاره خبر نداشت که بانک از آن همه اسکناس فقط هزینة‌ هفته‌ای از ماهم را می‌داد و بقیه مخارج را از همان گوسفندانی فراهم می‌کردم که در دو قدمی او می‌چریدند.

بیش از دو سال در بانک ماندم و مشغول ترقی شدم.

 

 

تابستان سوم فرا رسید. هوا داغ بود. شب‌ها از گرما خوابم نمی‌برد. حیاط و بهار خواب نداشتم. اتاقم در وسط شهر بود. بساط تهویه به تهران نرسیده بود. شاید هنوز اختراع نشده بود. خیس عرق می‌شدم. پیوسته به یاد ایل و تبار بودم. روزی نبود که به فکر ییلاق نباشم و شبی نبود که آن آب و هوای بهشتی را در خواب نبینم. در ایل چادر داشتم. در شهر خانه نداشتم. ایل اسب‌سواری داشتم. در شهر ماشین نداشتم. در ایل حرمت و آسایش و کس و کار داشتم. در شهر آرام و قرار و غمخوار و اندوه‌گسار نداشتم.

 

 

نامه‌ای از برادرم رسید. لبریز از مهر، و سرشار از خبرهایی که خوابشان را می‌دیدم:

«....... برف کوه هنوز آب نشده است. به آب چشمه دست دست نمی‌توان برد. شیر بوی جاشیر می‌دهد. ماست را با چاقو می‌بریم. پشم گوسفندان را گل و گیاه رنگین کرده است. بوی شبدرِ دوچین، هوا را عطرآگین ساخته است. گندم‌ها هنوز خوشه نبسته‌اند. صدای بلدرچین یک دم قطع نمی‌شود. جوجه کبک‌ها، خط و خال انداخته‌اند. کبک‌دری، در قله‌های کمانه، فراوان شده است.

مادیان قزل، کرة‌ مادة‌ سیاهی زاییده است. تولة‌ شکاری بزرگ شده است. اسمش را به دستور تو پات گذاشته‌ام. رنگش سفید است. خال‌های حنایی دارد. گوشش آن‌قدر بلند است که به زمین می‌رسد. از مادرش بازیگوش‌تر است. پریروز برای کبک به قره‌داغ رفتم و پات را همراه بردم. چیزی نگذشت که در میان علف‌ها و خارها بوی دلخواه خود را یافت. در کنار بوتة‌ سبزی ایستاد. تکان نخورد. چشم به ریشة‌ گیاه دوخت. اندامش به لرزه افتاد. دست راست را بالا برد. ماهرخ رفت. فقط به زبان نیامد. فرصت پیاده شدن نداشتم. دهانة‌ اسب را رها کردم و تفنگ را سر دست گرفتم. کبک نری به هوا رفت. به زمینش آوردم. لای گَوُن‌ها افتاد. پات رفت و به یک چشم بر هم زدن پرنده را به دندان گذاشت و کبک را به دستم سپرد.

با کمک پات چندین کبک را تسمه‌بند زین آویختم و به خانه آمدم. بیا، تا هوا تر و تازه است، خودت را برسان. مادر چشم به راه توست. آب خوش از گلویش پایین نمی‌رود.»

نامة‌ برادر با من همان کرد که شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی! آب جیحون فرو نشست. ریگ آموی پرنیان شد. بوی جوی مولیان مدهوشم کرد. فردای همان روز، ترقی را رها کردم، پا به رکاب گذاشتم و به سوی زندگی روان شدم. تهران را پشت سر نهادم و به سوی بخارا بال و پر گشودم. بخارای من ایل من بود:

«ایل من، قشقایی هم‌چون دریاست

هم‌چون دریا برقرار و پا برجاسـت

گاه فرو می‌نشیند و گاه می‌جوشـد

گاه آرام می‌گیرد و گاه می‌خروشد.»

*‌   ‌

به ایل رسیدم. ایل همان بود که می‌خواستم و می‌پنداشتم.

چادر پدرم، بالای همان چشمة‌ زلال و در میان همان دو کوه سبز و سفید افراشته بود. چادری بود سیاه و بزرگ، بافته از موی بز با بیش از ده‌ها دیرک سفید و بلند و چهل طناب پشمین و رنگین. شمال چادر باز بود و سه جانب دیگرش را آلاچیق قشنگی در آغوش کشیده بود.

وسایل خانه به صورت دیواری ضخیم، در ضلع جنوبی چادر قرار داشت. طول دیوار و نیمی از ارتفاع آن را گلیم سرخ زیبایی پوشانده بود. در نیمة‌ فوقانی این دیوار خوش نقش و نگار، ردیف‌هایی از جاجیم‌ها و گلیم‌های تاکرده، مفرش‌ها و خُِِرجین‌های انباشته، رخت‌خواب‌های به چادر شب پیچیده و بالش‌های خوش‌رنگ تا نزدیکی سقف چادر بالا رفته بود.

نوک جوال‌های آذوقه و غلات، بر شالودة‌ کم عرضی از سنگ‌های صاف، درحاشیة‌ گلیم سراسری دیده می‌شد.

کف چادر با قالی‌ها و گبه‌های چشم‌نواز و شادِ ایلی فرش بود. در گوشة‌ بیرونی چادر، اجاق خانه روشن بود، جایی که عزیزترین گوشة‌ چادر بود. کانون گرم خانواده و جایگاه محترم آتش بود. آتشی که عروسان، پیش از ترک خانة‌ پدر، پیرامونش طواف می‌کردند و خاکسترش را می‌بوسیدند. آتشی که سوگندش، نگهدار پیوندها و پیمان‌ها بود.

بر چنین آتشی، کسانم هیزم ریختند و مشعل جشن افروختند و به شادمانی پرداختند. ایل در تیررس پندها و اندرزهای حکیمانه نبود. موسیقی و هنر داشت. جشن کوچک پر شوری برپا گشت.

میخ چادر کوچکم را کنار چادر بزرگ پدر بر زمین کوفتم. دیگر کرایه‌نشین نبودم. خانه‌ای به عظمت طبیعت داشتم. حیاطش، دشت‌ها و چمن‌های فارس، دیوارهایش کوه‌ها و تپه‌ها و بامش آسمان بلند و زلال، آسمانی که شب نیز از بس ستاره داشت نورانی و روشن بود.

برای دیدار اسب‌ها بی‌تاب بودم. آفتاب روز دوم هنوز گرم نشده بود که به دیدارشان رفتم. اسطبل ما، در کنار مزرعة‌ شبدر، با چادر خانه فاصلة‌ چندانی نداشت. پدرم به پرورش اسب شهرت داشت. اسب‌هایش از زیباترین اسب‌های ایل بودند. به جز خان طایفة‌ دره‌شوری، نظیر اسب‌هایش را کسی نداشت. زیبایی یکی از مادیان‌های او زبان‌زد مردم بود. خان دره‌شوری نیز چنین مادیانی نداشت.

از دیدار اسب‌ها دست خالی باز نگشتم. برادرم اسب کارآمد و پروردة‌ خود را به من بخشید. برادرم یکی از دو سه سوار نامدار قشقایی بود. این اسب را برای سواری و شکار خود پرورده بود. اسبی بود سمند، با چشم بینا و سم و ستون استوار که از تندترین پیچ و خم‌ها به نرمیِ مار و ماهی می‌پیچید. کوچک‌ترین برآمدگی و فرو رفتگی زمین را از دور می‌دید و جز با اطمینان، قدم بر سنگ و خاک نمی‌گذاشت. در راه چنان بی‌تاب و سریع بود که مثل تیری رها می‌شد، تیری هوشیار که مسیر و زاویة‌ حرکت خودش و هدفش را می‌شناخت.

من بر پشت این اسب رهوار، سال‌های بسیار، فاصلة‌ ییلاق و قشلاقمان را که یکی در نزدیکی اصفهان و دیگری در خطة‌ لارستان بود پیمودم.

دیگر پیاده نبودم. بی‌مرکب نبودم. در بند خدمت دولت نبودم. گرفتار ترقی و شوکت نبودم و در کوچه‌ها و معابر به انتظار دْرْشکه، تاکسی و اتوبوس نمی‌ایستادم!

پدرم از بسته‌های سنگین کتاب‌هایم دریافت که قصد بازگشت ندارم. هنوز به یاد تصدیق و در آرزوی ترقی من بود. خواست زبان به شکوه گشاید ولی مادرم به رضایت و سکوتش واداشت. عشق مادری بی‌قید و شرط بود. محاسبات متداول در حریم پر احترام مهرش راه نداشت.

ماندم. بیش از پنج سال بی‌آن‌که شهر را ببینم در چادر خانه و خانواده ماندم. بیش از پنج سال بر پشت زین، عرض و طول فارس نازنین را زیر پا گذاشتم. سال‌های بی‌تابستان، سال‌های بی‌زمستان، سال‌هایی که فقط بهار و پاییز داشتند. بهارهای سبز و زُمردین و پاییزهای زرد و زرین.

از جاه و مقام، رتبه و مرتبه، ترقی و تعالی دست کشیدم و به خدمت خانواده درآمدم. پدرم پیرتر و ناتوان‌تر شده بود. جوان بودم. بار زندگی را بر دوش گرفتم. از تشریفات پر خرج کاستم. به شمار گله‌ها افزودم. ییلاق زیبا و حسدانگیزمان را از تجاوز زورمندان در امان داشتم و به جای قشلاق سابقمان که در سال‌های تبعید از دست رفته بود، قشلاق تازه‌ای دست و پا کردم. قشلاق نبود، بهشتی بود جان پرور، با دشت‌های پر گل و گیاه، بوته‌های شور و شیرین، دامنه‌های پر برکت، پوشیده از درختچه‌های بادام کوهی، ارژن، چالی و تنگیز. با کوه‌های رفیع و خوش گردش پر از درختان بُن و کیکُم. قشلاق نبود. سفره‌ای بود کریم و گسترده برای پازن‌ها و قوچ‌ها، آهوها و تیهوها، برای رمه و رمه‌بان، برای شتر و ساربان و بیش از همه برای گوسفندان و چوپان.

عصای دست پدر شدم. مادرم را از غم جدایی فرزند رهاندم. به برادرم که نوجوان بود مجال جولان و تاخت و تاز دادم. از عزیزانم مهر دیدم و به همه مهر ورزیدم.

در ایل ماندم. ایل در و دیوار نداشت. پنجره و حصار نداشت. با همه آشنا بودم. آشناتر شدم.

دیگر غریب و بیگانه نبودم. بی‌یار و یاور نبودم. بی‌کس و بی‌غمگسار نبودم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: بخارای من ایل من


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٢ | ۸:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

شعر زیر از آقای حریری جهرمی است به یاد دوران کودکی و کتاب های دبستان و صفا و صمیمیت آن.

 

 

اولین روز دبستان بازگرد
کودکیها شاد و خندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیبا ترند
یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد چاپلوس

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبرا می شدیم

 



 

 

 

 

 

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهامان به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسی های درس و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشق ها را خط بزن



شعر از : محمد علی حریری جهرمی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: یک تراش سرخ لاکی داشتیم , یاد ان آموزگار ساده پوش , ای معلم نام و هم یادت به خیر , کاش می شد باز کوچک می شدیم


تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٥ | ٦:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()

 

زیبا نوشته های دانش اموزان در کلاس انشا و مهارت های نوشتاری

 


همان طور که می دانیم در کتاب آموزش مهارت های نوشتاری پایه های هفتم وهشتم بخش هایی با عنوان:حکایت نگاری و مثل نویسی آمده است که باید در هر دو مورد به گسترش موضوع و باز نویسی  متن(شاخ و برگ دادن به نوشته و حفظ انسجام آن) پرداخت.

این تلاش در کلاس انشا و در حضور دوستان در فضایی آرام همراه با سکوت و تفکر انجام می شود.

نگارش های زیر حاصل اندیشه و تفکر دانش آموزان خلاق کلاس انشاست. البته نوشته های دیگر دوستان در روز های دیگر در وبلاگ ثبت خواهد شد.

 


حکایت نگاری صفحه 32 انشای هشتم


اصل حکایت از گلستان سعدی:

مردکی را چشم درد خاست پیش بیطار (دام پزشک) رفت که دوا کن بیطاراز آنچه در چشم ستوران(چارپایان) می کرد در دیده ی او کشید و کور شد.حکومت(شکایت) به داور بردند.

گفت: "بر او هیچ تاوان (جُرم) نیست؛اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی". 

 

 

 

گسترش حکایت با قلم دانش آموزان خلاق به شکل زیبا

 

نوشته ی زینب فهامی هشتم شش


مردکی ساذه لوح و ناقص العقل به نام حیف نون روزی در چشمش گرد و غبار رفت و او

گوش پاک کنی را که روز قبل هنگامی که از حمام آمده بود،استفاده کرده بود ، داخل

چشمش کرد و چشم درد گرفت وکاسه ی  چه کنم چه کنم دستش گرفت.

سپس کمی فکر کرد و گفت باید نزد چشم پزشک بروم. او با امید بهبود درد چشمش

شال وکلاه کرد و از خانه بیرون رفت

نا این که فرد سفید پوشی را دید و به گمان آن که

دکتر است نزد او رفت. سپس از مرد سفید پوش شغلش را پرسید و مرد سفید پوش

در جواب به دکتر گفت که من دامپزشک هستم.

حیف نون با خودش گفت حیوان ها چشم دارند من هم چشم دارم. همه ی ما را نیز

خدا آفریده پس تفاوتی میان من و حیوانات در علاج چشم درد نیست بنابراین از

دامپزشک خواست تا دارویی را که برای گاو و گوسفندان استفاده می کند برای او نیز

تجویز کند تا بهبود یابد. دامپزشک هم غافل از همه جا دارویی را در چشم حیف نون

ریخت و او به جای بهبود برای همیشه چشم از دیدن تصاویر این دنیا بست و کور شد.

 حیف نون پیش قاضی رفت و داد و هوار کرد که بیطار مرا کور کرده است.

قاضی گفت کار او این است که اگر کسی به او مراجعه کرد او را درمان کند و همیشه

حیوانات را پیش دامپزشک می برند و گناه از او نیست بلکه اینجور که از شواهد

پیداست تو خود را هم رده ی خری فرض کرده ای و پیش بیطار رفته ای ،غافل از این

که :

کار هر کس نیست خرمن کوفتن            گاو نر می خواهد و مرد کهن

برای علاج چشمانت به دامپزشک مراجعه کرده ای . قاضی به عنوان حسن ختام

گفته هایش رو کرد به حیف نون و گفت تا این لحظه از عمرت خری بوده ای و مثل خران

زندگی کرده ای از الآن نیز تا انتهای عمرت همانند موش کور زندگی کن و ضمن تنوع،

تجربه ی جدیدی کسب کن.

حیف نون مابقی عمرش را سپری کرد و عمرش به پایان رسید و روز محشر به پا شد.

ندا آمد که همه ی حیوانات به بهشت بروند.

حیف نون هم دنبال حیوانات دیگر راهی بهشت شد که ندا آمد :

حیف نون تو چرا می روی؟ حیف نون جواب داد هه!!! زرنگی؟؟!! تا توی دنیا بودم بهم

می گفتن خر ؛حالا که به اینجا رسید شدم آدم؟!

دوباره ندا آمد که تا حالا این قدر قانع نشده بودی. بهشت بر تو گوارا باد ای حیف نون خر!!!

 

 

 

 

 

داستان شیرین عقلٍ فراتر از هوش از زبان خودش

 


(به زبان گفتاری)

 

 

روزی که داشتم مثل همیشه در کوچه شیطنت و تخس بازی در می آوردم

یکی از همسایه ها مرا دید و به دنبال من دوید من هم پا گذاشتم به فرار حالا

ندو کی بدو یکدفعه همچین با مخ اومدم تو آسفالت که تا دربی دیگه هم به هوش نیامدم که نیامدم

اومدم چشمهایم را باز کنم که یک هو آخ آخ آخ چِشَم ای وای من چِشم نازنینم

ای وای قربونت برم چشم عزیزم آخر الان وقت درد گرفتن بود ، الان من چه

جوری از دست این آقاهه فرار کنم ؛ به مامان بگم چشمم چه شده ؟!هان!

آقاهه هم سفت گوش ما روگرفته بود ول نمیکرد آقا تورو به خدا چشمم درد میکنه حداقل گوشم رو ول کن .

آخ آخ آخ آخ آقا تمنای وجودت ، فدات شوم ، دورت بگردم ، عزیزم چِشَم داغان

شده ؛ ولم کن ! آقای همسایه دلش به حال ما سوخت و گوش ما را ول کرد ما

هم با چشم کوران ، لنگ لنگان به سمت مطب پزشک رفتیم ؛ البته خیلی آرام ، خییییلی آرام .

فکر کنم تا جام جهانی بعدی هم به مطب پزشک نرسم ؛ با این چشم کور و پای داغان و ناقص ؛ ولی خب رسیدیم رفتیم پیش آقای دکتر .

آقای دکتر هر چیزی که فکر میکنی چشم درد چشم آبی چپ خوشگل داغان شده ی ارسطو را عالی میکند بیا بریز تو چشمم .

آقای دکتر به بخش اورژانس عمل جرّاحی روی چشم ارسطو ارشمیدوس

دکتر یک چیزخُنُک ریخت توی چشمِمان اولش خوب بود ولی بعدش افتضاح بود

فکر کنم از درد چشمم اندازه ی قدّ بلندقدترین بازیکن جهان هم بیشتر پریدم ،

فکر کنم آن یک کمی دیدمان از جهان سیاه سفید شد که قبلاً قرمز قهوه ای با

طعم آدامس در آب بود البته آدامس دارچین قربونش برم!کلاً!آخرمن چه

بگویم،به تو دکتر

دکتر با خونسردی تمام گفت : عزیزم من دامپزشک هستم دیدم چون وضعیتت

خیلی خراب است گفتم کمکت کنم که متاسفاً چِشمِت کور شد به کوری چشم حسودان !  

بعله ما هنوز که هنوز است با چشم چپ نمیتوانیم ببینیم ، ولی یک نتیجه ی

خوب دیگران ازمون گرفتند که :

  اگر او  تابلو را می خواندی یا حداقل گاو و گوسفندها را می دیدی به پیش دامپزشک نمیرفتی .))

 

نوشته ی سحر مشکین مقدم هشتم یک

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: زیبا نوشته های دانش آموزان , گسترش حکایت مردکی را چشم درد خاست پیش بیطار رفت , حکایت نگاری دانش آموزان خلاق هشتم


تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٧ | ۸:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : وینا | نظرات ()
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

كد موس


قالب وبلاگ

كد موس


قالب وبلاگ